وندا سطل را به دست آرنولد داد و او را بهطرف دستشویی دخترها که نزدیکتر بود، برد تا کمی آب بیاورند. آرنولد باعجله درپوش لاستیکی دستشویی را گذاشت و شیر آب را باز کرد و گفت: «زود باش وندا! نمیخواهم کسی مرا اینجا ببیند.»
بخوانید
مدیر ایپابفا داستان مصور نوجوان 0 3,743
وندا سطل را به دست آرنولد داد و او را بهطرف دستشویی دخترها که نزدیکتر بود، برد تا کمی آب بیاورند. آرنولد باعجله درپوش لاستیکی دستشویی را گذاشت و شیر آب را باز کرد و گفت: «زود باش وندا! نمیخواهم کسی مرا اینجا ببیند.»
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 1 4,615
یک روز که تام و خواهرش «هالی» در باغ بازی میکردند یکی از دندانهای تام افتاد. هالی گفت: «مواظب باش این دندان را گم نکنی، آن را توی یک لیوان آب بگذار تا پری دندانها بیاید و آن را با خود ببرد.»
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 880
روزی بود، روزگاری بود. در یک جای خیلی دور، پیرمرد و پیرزنی زندگی میکردند. آنها یک دختر زیبا و یک پسر کوچک داشتند. از شانس بد آنها، پیرمرد و پیرزن از دنیا رفتند و خواهر و برادر تنها ماندند.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه صوتی کودکان 0 7,693
پاییز به جنگل آمده بود و همه جا غلغله بود. خاله خرسه هم باید همه ی کارهایش را انجام می داد تا به خواب زمستانی برود. او خیلی تمیز بود و باید همه ی ملافه هایش را می شست.
بخوانیدمدیر ایپابفا قصه تصویری (کارتونی) 0 2,514
روزی روزگاری در جزیره ای در اقیانوس آرام، دو تا دوست به اسم کسپر و فالکی زندگی می کردند. اونها با هم زندگی می کردند و از ماهیگیری پول به دست می آوردند...
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 2,151
سالها پیش پزشک جوانی بود به نام گالیور. او پزشک مخصوص یک کشتی بود. روزی از روزها، وقتی گالیور سوار کشتی، به وسط دریا رفته بود، دریا توفانی شد. هرلحظه که میگذشت، توفان و رعدوبرق شدیدتر میشد، ناگهان موج بلندی آمد و کشتی را به زیر آب برد.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 2 2,795
در یک روز گرم و آفتابی، سارا عروسکهایش را برداشت و به جنگل رفت تا کمی بازی کند و توتفرنگی جمع کند. در آنجا زیر درختی نشست؛ اما وقتی میخواست با عروسکهایش بازی کند احساس کرد کسی دارد به او نگاه میکند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 346
روزی روزگاری، مکانی بود، فراخ و بادگیر، نزدیکِ هیچستان و، چسبیده به فراموشی، پُر از همهْ چیزهایی که هیچکس به آنها نیازی نداشت.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 856
آن روز صبح، کارگاه باب، خیلی شلوغ بود. باب و چند تا از ماشینها، باید به مزرعه آقای پیکل میرفتند تا لولههای فاضلاب آنجا را عوض کنند. وَندی هم باید به موزه میرفت تا آنجا را قفسهبندی کند.
بخوانیدمدیر ایپابفا داستان مصور کودکان 0 533
توماس، جوجو و خرس کوچولو باهم به مدرسه میروند. خرس کوچولو کتابها را میآورد، توماس مدادها و یک کاغذ و جوجو هم یک پاککن را با خود میآورد.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر