کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا

قصه های کودکانه

نخستین سال‌های کودکی با قصه‌گویی والدین برای بچه‌ها همراه است. قصه‌ها و داستان‌ها دربردارنده نتایج اخلاقی و آموزشی است و می‌تواند تأثیرات مثبتی بر رشد فکری و زبانی کودکان و نوجوانان داشته باشد. قصه‌ها قدرت جادویی عجیبی دارند. به همین سبب می‌توان سخت‌ترین مشکلات و مسائل حیات را در قالب قصه و داستان به کودکان آموزش داد. کودک با خواندن قصه و داستان، بطور ذهنی با تجربه‌های زندگی آشنا می شود و تجربه کسب می کند.
بخش قصه و داستان سایت ادبی ایپابفا دربردارنده صدها قصه و داستان کودکانه است که مفاهیم و تجربه‌های گوناگون زندگی را در قالب قصه‌ها و داستان‌های کوتاه و ساده در اختیار کودکان و نوجوانان قرار می‌دهد. ایپابفا به عنوان سایت تخصصی ادبیات کودک و نوجوان می‌کوشد بهترین تجربه‌ها را در اختیار کودکان، نوجوانان و والدین محترم قرار دهد.

قصه کودکانه: کلاه هفت‌رنگ

قصه-کودکانه-کلاه-هفت‌رنگ

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، غیر از خدای خوب و مهربان هیچ‌کس نبود. در دهی سرسبز و باصفا پسر کوچکی زندگی می‌کرد به اسم علی. علی آن‌قدر بچۀ خوبی بود که همۀ مردم ده دوستش داشتند

بخوانید

قصه کودکانه: مهربان‌ترین شیر دنیا

قصه-کودکانه-مهربان‌ترین-شیر-دنیا

یکی بود، یکی نبود، زیر آسمان آبی و قشنگ، در یک جنگل سرسبز و زیبا، آقا شیری زندگی می‌کرد. آن روز، آقا شیرِ قصۀ ما از خواب که بیدار شد، خمیازه‌ای کشید که مثل همیشه پرسروصدا و ترسناک بود.

بخوانید

قصه کودکانه: باغی که بهار به آن نرسیده بود

قصه-کودکانه-باغی-که-بهار-به-آن-نرسیده-بود

روزی روزگاری، باغی بود. باغی با درخت‌های زیبا و بلند و بوته‌های کوتاه و قشنگ. باغی که در میان آن جویباری می‌گذشت و در مسیرش، به تمام گیاهان آب می‌رساند. زمستان که تمام شد، همه درخت‌های باغ از خواب بیدار شدند

بخوانید

قصه کودکانه: عید شادی

قصه-کودکانه-عید-شادی

هفته اول عید بود و مهمانان زیادی هرروز به خانه شادی کوچولو و پدر و مادرش می‌آمدند. مهمانان همه خوشحال بودند و باهم حرف می‌زدند و می‌خندیدند. اما شادی کوچولو، غمگین و بداخلاق، گوشه‌ای می‌نشست و با هیچ‌کس حرف نمی‌زد.

بخوانید

قصه کودکانه: بهترین هدیه دنیا

قصه-کودکانه-بهترین-هدیة-دنیا

یکی بود یکی نبود، دنیای زیبای ما لباس سفید برف را از تنش بیرون آورده بود و پیراهن رنگ‌به‌رنگ به تن کرده بود. بهار از راه رسیده بود و با بهار، عید هم آمده بود. آن روز «غزل» صبح خیلی زود از خواب بیدار شد.

بخوانید

قصه کودکانه بازی پیاز و گوجه‌فرنگی برای پیش از خواب

قصه-کودکانه-شب-بازی-پیاز-و-گوجه‌فرنگی

روزی از روزها توی یک آشپزخانه، یک پیاز به گوجه‌فرنگی گفت: «می‌آیی با من بازی کنی؟» گوجه‌فرنگی گفت: «چه بازی‌ای؟» پیاز گفت: «هر بازی‌ای که هردوی ما بلد باشیم و دوست داشته باشیم.»

بخوانید

قصه کودکانه پیراهن سفید و آفتاب برای پیش از خواب

قصه-کودکانه-شب-پیراهن-سفید-و-آفتاب

روزی از روزها خانم یک خانه‌ی کوچولو لباس‌هایی را که شسته بود، بُرد و روی طناب پهن کرد. بعد به آن‌ها گیره زد که باد از روی طناب پایینشان نیندازد. لباس‌ها که تمیز و شسته شده بودند، شادی کردند و سروصدا به راه انداختند. برای چی؟ برای اینکه آن‌ها پاک و تمیز شده بودند.

بخوانید

قصه کودکانه کفش‌های دختر کوچولو برای پیش از خواب

قصه-کودکانه-شب-کفش‌های-دختر-کوچولو

قصه کودکانه: روزی از روزها مادر یک دختر کوچولو برای او یک جفت کفش خرید. کفش، چه کفشی؛ آن‌قدر قشنگ که نگو و نپرس. کفش‌های دختر کوچولو دو تا کفش بنددار بود با رنگ زرد و قرمز. او تا کفش‌ها را دید گفت: «چه کفش‌های قشنگی! من تا حالا از این کفش‌ها نداشتم.

بخوانید
سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.