قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / کتاب نوجوان / مجموعه قصه های عامیانه 5 قصه ، 5 پند برای نوجوانان
یوزبیت

مجموعه قصه های عامیانه 5 قصه ، 5 پند برای نوجوانان

جلد کتاب مصور 5   قصه 5 پند برای کودکان ایپابفا.jpg

5 قصه ، ۵ پند

ترجمه: عباس لطیفی

بازنویس: مجید

تصحیح نقاشیها: سیاوش ذوالفقاریان

چاپ هشتم: 1369

تهیه، تایپ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

فهرست قصه ها

دوست بی وفا

سگی در آخور

دروغ چرا ؟

چه کسی به گردن گربه زنگی می اندازد

كبك خودخواه

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

تصویر بسم الله الرحمن الرحیم در سایت ایپابفا.jpg

جداکننده پست ایپابفا2

دوست بی وفا

داستان مصور دوست بی وفا و خرس برای کودکان در ایپابفا (1).jpg

دو دوست که به مسافرت می رفتند، در بین راه در جنگل به خرس بزرگی برخوردند. اول خرس آنها را ندید، اما یکی از مردها با سرعت تمام به طرف درختی دوید.دوستش را تنها گذاشت و بالای درخت رفت.

داستان مصور دوست بی وفا و خرس برای کودکان در ایپابفا (2).jpg

مرد دیگر که سالخورده تر بود نتوانست بدود و از دوستش خواست که به او کمک کند. اما دوست او که جای خوبی نشسته بود راضی نشد که جان خود را به خطر بیندازد. مردی که عقب مانده بود بهتر دید روی زمین دراز بکشد و از خدا كمك بخواهد، چون نمی توانست بدود.

خرس به نزديك او رسید و در اطراف او چندین بار قدم زد . مثل اینکه نخواست کاری به او داشته باشد و بعد به طرف جنگل رفت و مرد جان سالم به در برد.

داستان مصور دوست بی وفا و خرس برای کودکان در ایپابفا (3).jpg

مرد دیگر از درخت پایین آمد، او گفت:

-«خرس خیلی به نزدیکی تو آمد، آیا او چیزی گفت؟»

مرد دیگر جواب داد:

-« بله، خرس به من گفت از این به بعد هرگز با کسی که در وقت خطر تو را تنها می گذارد دوستی مکن و به مسافرت فرو ! »

داستان مصور دوست بی وفا و خرس برای کودکان در ایپابفا (4).jpg

به نظر شما دوست واقعی چه کسی است؟

جداکننده پست ایپابفا2

سگی در آخور

يك روز سگی حسود داخل طويله شد و روی آخوری پرید که در آن مقداری یونجه قرار داشت.

داستان مصور سگی در آخور برای کودکان ایپابفا (1).jpg

وقتی که اسب و گاو از راه رسیدند و خواستند یونجه خود را بخورند، سگ به آن دو اجازه نداد.

داستان مصور سگی در آخور برای کودکان ایپابفا (2).jpg

گاو رو به او گفت:

-«شما که یونجه نمی خورید، بنابراین به آن احتیاج ندارید.»

اسب گفت:

-« ما می خواهیم غذا بخوریم، یونجه مال ماست. »

ولی سگ که همچنان روی آخور ایستاده بود، باصدای بلند فریاد زد:

-«چون من نمی توانم یونجه بخورم بنابراین به شما هم اجازه نمی دهم که از آن بخورید. »

اسب و گاو پرسیدند: «چرا؟ »

داستان مصور سگی در آخور برای کودکان ایپابفا (3).jpg

سگ جواب داد:

-« چون من دوست ندارم ببینم شما آن چیزی را بخورید که من نمی توانم بخورم. »

بنابراین اسب و گاو بهتر دیدند پیش صاحب خود بروند و از او كمك بخواهند.

داستان مصور سگی در آخور برای کودکان ایپابفا (4).jpg

به نظر شما چه عیبی در سگ بود؟

جداکننده پست ایپابفا2

دروغ چرا ؟

پسرك هرروز گوسفندان را به صحرا می برد تا آنهارا بچراند. او به مردم ده قول داده بود که خوب از گوسفندان آنها نگهداری کند و در مقابل، مزد خوبی می گرفت.

خداوند روزی هر کسی را يك جوری می دهد و پسرك هم از این راه روزی خود را به دست می آورد.

یکی از روزها که پسرک گول شیطان را خورده بود نزديك ده رفت و با صدای بلند فریاد زد:

_« آی كمك، كمك، گرگ آمد گرگ آمد!»

داستان مصور چوپان دروغکو برای کودکان ایپابفا (1).jpg

مردم ده که هر کدام مشغول کاری بودند با شنیدن صدای پسرک کار خود را رها کردند و با سرعت به كمك پسرک دویدند. اما وقتی همه به بالای تپه رسیدند اثری از گرگ نبود و با خنده پسرك روبرو شدند.

داستان مصور چوپان دروغکو برای کودکان ایپابفا (2).jpg

مردم ده با این عمل خیلی ناراحت شدند و به زودی به طرف ده بازگشتند. چند روزی گذشت تا اینکه یک روز دیگر مردم ده شنیدند که پسرک از بالای تپه فریاد می زند و كمك می خواهد.

داستان مصور چوپان دروغکو برای کودکان ایپابفا (3).jpg

ولی همه فکر کردند که باز هم پسرك می خواهد آنها را دست بیندازد. از این رو هیچکس حرف پسرك را قبول نکرد و برای كمك به او نرفت.

اما این بار راستی راستی گرگ به گوسفندان حمله کرده بود. چندین گوسفند را با دندانهای تیز خود از بین برد و فرار کرد و چیزی نمانده بود که پسرک را هم از بین ببرد و او آنقدر ترسیده بود که تا چند روز نتوانست به صحرا برود.

داستان مصور چوپان دروغکو برای کودکان ایپابفا (4).jpg

شما فکر می کنید مردم ده با پسرك چه کاری انجام دادند؟

جداکننده پست ایپابفا2

چه کسی به گردن گربه زنگی می اندازد

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. روزگاری در يك خانه تعدادی موش زندگی می کردند. در این خانه يك گربه بزرگ نیز زندگی می کرد.

داستان مصور چه کسی به گردن گربه زنگی می اندازد برای کودکان ایپابفا (3).jpg

وقتی موشها مشغول غذا خوردن بودند، آنقدر سرگرم می شدند که آمدن گربه را نمی فهمیدند.

داستان مصور چه کسی به گردن گربه زنگی می اندازد برای کودکان ایپابفا (1).jpg

بنابراین هر روز وقت غذا گربه آهسته نزدیك می شد و چند موش را می خورد. تا اینکه روزی موشها به یکدیگر گفتند:

-« ما باید جلوی این کار را بگیریم وگرنه گربه همه ما را خواهد خورد. بیائید فکری بکنیم ببینیم چه کاری می توانیم بکنیم.»

بعد از مدتی یك موش جوان گفت:

-« من می دانم چه کار باید بکنیم. همه ما باید یك زنگ به گردن گربه ببندیم. هروقت گربه به ما نزدیک می شود، این زنگ به ما خبر خواهد داد.

داستان مصور چه کسی به گردن گربه زنگی می اندازد برای کودکان ایپابفا (2).jpg

موشها همه گفتند: «بله فكر خوبی است بیائید آن کار را بکنیم.»

موش پیر گفت: «ولی کدام يك ازما زنگ را به گردن گربه می بندد؟ من که خیلی پیر هستم و نمی توانم خیلی تند بدوم، بنابراین من فکر نمی کنم بتوانم آن کار را انجام دهیم. »

بعضی از موشهای دیگر گفتند: «ما هم همینطور.»

يك بچه موش گفت: «ما هم که خیلی کوچک هستیم.»

داستان مصور چه کسی به گردن گربه زنگی می اندازد برای کودکان ایپابفا (4).jpg

در آخر هیچ کس قبول نکرد آن کار را انجام دهد. بنابراین هیچوقت زنگی به گردن گربه نیفتاد.

داستان مصور چه کسی به گردن گربه زنگی می اندازد برای کودکان ایپابفا (5).jpg

شما فکر می کنید چه اتفاقی برای موشها افتاد؟

جداکننده پست ایپابفا2

كبك خودخواه

داستان مصور كبك خودخواه برای کودکان ایپابفا (1).jpg

روزی یك كبك چاق که خیلی گرسنه بود در گوشه ای مقداری دانه دید و برای خوردن آنها رفت. بعد از اینکه دانه ها را خورد، فهمید که به دام افتاده است و نمی تواند خارج شود.

داستان مصور كبك خودخواه برای کودکان ایپابفا (2).jpg

مردی که دام را گذاشته بود به زودی از راه رسید. او از اینکه پرنده چاقی را به دام انداخته است خوشحال شد. کبك که خیلی ناراحت بود از مرد خواست که او را آزاد کند.

داستان مصور كبك خودخواه برای کودکان ایپابفا (4).jpg

او با التماس گفت:

-« آقای خوب، اگر شما اجازه بدهید من آزاد شوم، من حاضرم همه دوستانم را به داخل دام شما بکشانم و در نتیجه، شما پرنده های بیشتری برای خوردن خواهید داشت. »

آن مرد كبك چاق را از تله برداشت و گفت:

-« اگر تو راست بگوئی وحاضر باشی این کار را بکنی پرنده بسیار بدی هستی و تو به درد دوستی آنها نمی خوری. کسی که چنین کاری را انجام دهد برای مردن بهتر است. پس غذای خوبی برای من خواهی بود. »

داستان مصور كبك خودخواه برای کودکان ایپابفا (3).jpg

به نظر شما وقتی که اسیر می شویم چه باید بکنیم؟

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب « 5 قصه ، 5 پند » توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن چاپ 1369 ، تهیه، تایپ و تنظیم شده است.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت