کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا
خداوند بدزبانی و هرزه گوئی را دوست ندارد.

5 داستان آموزنده درباره فحش و دشنام و پیامد بد آن

+2
-1

5 داستان آموزنده درباره فحش و دشنام و پیامد بد آن

 

1 – عکس العمل امام علیه السلام

2 – جواب اسامه

3 – شیطان در مجلس ناسزاگو

4 – سیره

5 – ابن مقفع

 

1 – عکس العمل امام علیه السلام

عمرو بن نعمان جعفی گفت: امام صادق علیه السلام را دوستی بود که هر جا حضرت می‌رفت از او جدا نمی‌شد. وقتی حضرت به محلی به نام حذائین می‌رفتند، او و غلامش دنبال حضرت می‌آمدند.

آن شخص دید غلامش دنبالش نیست. تا سه بار توجه کرد او را ندید. مرتبه چهارم او را دید و گفت: ای پسر زن بدکار کجا بودی؟!

امام علیه السلام با شنیدن این کلمه دست مبارکش را بر پیشانی زد و فرمود: سبحان الله، به مادرش اسناد بد دادی، من ترا با ورع می‌پنداشتم، اکنون می‌بینم ورعی نداری. عرض کرد: فدایت شوم، مادرش سندیه و مشترک است (مانعی از این اسناد ندارد) فرمود: آیا نمی‌دانی که هر امتی را نکاحی هست. از من دور شو!! راوی حدیث گوید: دیگر او را ندیدم با حضرت راه برود، تا اینکه مردن بین ایشان جدایی افکند.

 

2 – جواب اسامه

اسامة بن زید یکی از آزاد شده‌های پیامبر صلی الله علیه و آله است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: او از افرادی است که بسیار مورد علاقه من است و امید است که از نیکان شما باشد. پیامبر صلی الله علیه و آله موقع وفات او را با اینکه جوان بود امیر لشکر کردند.

نوشته‌اند: اسامه روزی در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک قبر شریف مشغول نماز بود. برای نماز بر میتی مردم سراغ مروان حکم و فرماندار مدینه رفتند او را آوردند. مروان نماز میت را خواند و برگشت، دید اسامه محاذی درب خانه پیامبر صلی الله علیه و آله هنوز مشغول نماز است؛ و همراه او در نماز میت شرکت نکرد.

مروان ناراحت شد و گفت: خواستی که جای نمازت را ببینند و شروع به فحاشی نمود. اسامه پس از اتمام نماز نزد مروان آمد و گفت: مرا اذیت کردی و ناسزا گفتی و بدزبانی کردی، از پیامبرصلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: خدا شخص بدزبان و ناسزا دهنده را دشمن می‌دارد.

 

3 – شیطان در مجلس ناسزاگو

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله با ابوبکر کنار هم نشسته بودند. در این موقع شخصی آمد و به ابوبکر دشنام داد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ساکت و آرام نظاره گر بود. وقتی شخص دشنام دهنده ساکت شد ابوبکر به دفاع از خود به جوابگوئی و دشنام دادن به او پرداخت.

همین که ابوبکر زبان به ناسزاگوئی باز کرد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از جای برخاست تا از نزد ایشان دور شود. وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله از جای خود بلند شد، به ابوبکر گفت: ای ابوبکر، وقتی که آن شخص به تو دشنام می‌داد، فرشته ای از جانب خداوند به دفاع از تو جوابگوی او بود، اما هنگامی که تو شروع به ناسزاگوئی کردی آن فرشته شما را ترک کرده و از نزد شما دور شد و به جای او شیطان آمد. من هم کسی نیستم که در مجلسی بنشینم که در آن مجلس شیطان حضور داشته باشد.

 

4 – سیره

مردی خدمت امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد: پسر عمویت فلانی، اسم شما را برد و چیزی از بدگوئی و ناسزا نبود مگر آنکه درباره شما گفت.

امام، کنیز خود را فرمود: آب وضو حاضر کند؛ پس وضو گرفت و داخل نماز شد. راوی گفت: من در دلم گفتم که حضرت او را نفرین خواهد کرد.

امام دو رکعت نماز خواند و عرض کرد: ای پروردگار این حق من بود، او را (بخاطر این دشنام) بخشیدم. تو جود و کرمت از من بیشتر است، او را ببخش و بکردارش او را جزاء و عقاب نده. و پیوسته امام برای ناسزاگو دعا می‌کرد. من از حال و رقت قلب حضرت تعجب می‌کردم.

 

5 – ابن مقفع

ابن مقفع فردی تیزهوش و دانشمند بود و بعضی از کتاب‌های علمی را به زبان عربی ترجمه کرد. برتری هوش و فضل او را مغرور کرد و در برخوردهای اجتماعی دیگران را تحقیر می‌نمود و گاهی با زبان مطالب رکیک می‌گفت.

از کسانی که مورد تعرض او قرار می‌گرفتند یکی سفیان بن معاویه بود که از طرف منصور دوانیقی دومین خلیفه عباسی، فرمانداری بصره را بعهده داشت.

سفیان بینی بزرگ و ناموزونی داشت. هرگاه ابن مقفع به فرمانداری می‌آمد با صدای بلند می‌گفت: سلام بر شما دو تا یعنی یکی او یکی دماغ بزرگش.

ابن مقفع گاهی سفیان را به نام مادرش تحقیر می‌کرد و روزی در حضور مردم با صدای بلند گفت: ای پسر زن شهوت پرست!! و در مجالسی دیگر با اهانت و ناسزاهای مختلف او را می‌آزرد.

سفیان منتظر روزی بود تا تلافی کند. تا اینکه عبدالله بن علی بر برادرزاده خود منصور دوانیقی خروج کرد. منصور، ابومسلم خراسانی را به بصره ماءمور دفع او کرد و مسلم پیروز شد و عبدالله فرار کرد و نزد سلیمان و عیسی برادران خود پناهنده شد.

آنان شفاعت خواهی کردند و منصور هم پذیرفت که از گناهش درگذرد. عموهای منصور به بصره بازگشتند و نزد ابن مقفع رفتند تا امان نامه ای بنویسد!

او با غروری که داشت در امان نامه نوشت: (اگر منصور دوانیقی به عموی خود عبدالله بن علی مکر کند و آزاری برساند، اموالش وقف مردم، بندگانش آزاد و مسلمانان از بیعت او یله و رها باشند!)

چون امان نامه را برای امضاء نزد منصور بردند سخت ناراحت شد، امان نامه را امضاء نکرد و محرمانه خواست نویسنده امان نامه را به قتل برساند.

سفیان فرماندار بصره که از مدت‌ها از زبان بد ابن مقفع به تنگ آمده بود، دستور داد او را به اطاقی ببرند و خود آمد و گفت: یادت هست چه ناسزاها و نسبت‌ها به مادرم و خودم دادی؟ آنگاه دستور داد تنوری گداختند و ابن مقفع سی و شش ساله را به دستور منصور دوانیقی در آتش انداختند و از بین بردند.

 

+2
-1


لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=18305

2 دیدگاه

  1. ادرس سند این داستانها رو ننوشتید از کجا اوردیدمخصوصا سومی رو

    • سلام. این داستان از منبع زیر انتخاب شده است:

      «یکصد موضوع پانصد داستان: مجموعه‌ای زیبا و جالب شامل حکایت‌های اخلاقی علمی تربیتی اسلام همراه با آیات و روایات و کرامات ائمه معصومین علیه‌السلام…/ علی‌اکبر صداقت»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *