نوبیتکس کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا
هرگاه عزم کاری گرفتی بر خدا توکل کن که خدا آنان که بر او اعتماد کند را دوست دارد

5 داستان آموزنده درباره توکل کردن بر خدا

+40
-2

5 داستان آموزنده درباره توکل کردن بر خدا

 

1- تاجر متوکل

2- پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و توکل

3- بیماری موسی علیه السلام

4- حماد بن حبیب

5- اعتماد به ساقی

 

1- تاجر متوکل

در زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مردی همیشه متوکل به خدا بود و برای نجات از شام به مدینه می‌آمد. روزی در راه دزد شامی سوار بر اسب، بر سر راه او آمد و شمشیر به قصد کشتن او کشید.

تاجر گفت: ای سارق هرگاه مقصود تو مال من است، بیا بگیر و از قتل من درگذر.

سارق گفت: قتل تو لازم است، اگر ترا نکشم مرا به حکومت معرفی می‌کنی. تاجر گفت: پس مرا مهلت بده تا دو رکعت نماز بخوانم؛ سارق او را امان داد تا نماز بخواند.

مشغول نماز شد و دست به دعا بلند کرد و گفت: بار خدایا از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تو شنیدم هر کس توکل کند و ذکر نام تو نماید در امان باشد، من در این صحرا ناصری ندارم و به کرم تو امیدوارم.

چون این کلمات بر زبان جاری ساخت و به دریای صفت توکل خویش را انداخت، دید سواری بر اسب سفیدی نمودار شد، و سارق با او درگیر شد. آن سوار به یک ضربه او را کشت و به نزد تاجر آمد و گفت: ای متوکل، دشمن خدا را کشتم و خدا تو را از دست او خلاص نمود. تاجر گفت: تو کیستی که در این صحرا به داد من غریب رسیدی؟

گفت: من توکل توام که خدا مرا به صورت ملکی در آورده و در آسمان بودم که جبرئیل به من ندا داد: که صاحب خود را در زمین دریاب و دشمن او را هلاک نما. الان آمدم و دشمن تو را هلاک کردم، پس غایب شد. تاجر به سجده افتاد و خدای را شکر کرد و به فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در باب توکل اعتقاد بیشتری پیدا کرد.

پس تاجر به مدینه آمد و خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و آن واقعه را نقل کرد، و حضرت تصدیق فرمود آری توکل را به اوج سعادت می‌رساند و درجه متوکل درجه انبیاء و اولیاء و صلحاء و شهداء است.

 

2- پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و توکل

هنگامی که (ابوسفیان) رئیس مشرکان که لشکر ده هزار نفری و مانور منظم و قدرتمند اسلام را (در فتح مکه) دید در شگفتی و تعجب فرو رفت در حالی که در کنار گردانهای رزمی لشکر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قدم می‌زد، می‌گفت:

ای کاش می‌دانستم که چرا محمد صلی الله علیه و آله و سلم بر من پیروز شد؟ با آنکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم در مکه تنها و بی یاور بود، چگونه این چنین لشکری مبارز تدارک دید؟

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخن ابوسفیان را شنید و دست مبارکش را روی شانه وی گذاشت و فرمود: ما به کمک خدا، بر شما پیروز شدیم.

در جنگ حنین می‌بینیم وقتی سپاه اسلام مورد تهاجم غافلگیرانه دشمن قرار گرفت صفوف مسلمانان از هم متفرق شد.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی پراکندگی سپاه اسلام را دید، به درگاه خدا استعانت جست و به او توکل کرد و عرض نمود: (خداوندا! حمد و سپاس مخصوص تو است، و شکایتم را به درگاه تو می‌آورم و این توئی که باید از درگاهت کمک خواست و استعانت جست) در این هنگام جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و عرض کرد:

(ای رسول خدا، دعائی کردی که موسی در آن هنگام که دریا برایش شکافته شد، این دعا را کرد و از شر فرعون نجات یافت.)

 

3- بیماری موسی علیه السلام

حضرت موسی علیه السلام را بیماری عارض شد، بنی اسرائیل نزد او آمدند و ناخوشی او را شناختند و گفتند: اگر فلان دارو را مصرف کنی شفایابی.

موسی علیه السلام گفت: مداوا نمی‌کنم تا خدا مرا بی دوا بهبود بخشد. پس بیماری او طولانی شد، خدا به او وحی فرمود: به عزت و جلالم سوگند! ترا عافیت نمی‌دهم تا به دوائی که گفته‌اند درمان کنی.

پس به بنی اسرائیل گفت: داروئی که گفتید به آن مرا معالجه کنید. پس او را مداوا کردند بهبود یافت.

این در دل موسی علیه السلام حالت شکوه و اعتراضی پدید آورد. خدای تعالی به او وحی فرستاد، خواستی حکمت مرا به توکل خود باطل کنی، چه کسی غیر از من داروها و منفعت‌ها را در گیاهان و اشیاء نهاد؟!

 

4- حماد بن حبیب

(حماد بن حبیب کوفی) گفت: سالی برای انجام حج با عده ای بیرون شدیم همین که از جایگاهی به نام (زباله) کوچ کردیم بادی سهمگین و سیاه وزید، آنقدر شدید بود که قافله را از هم متفرق ساخت.

من در آن بیابان سرگردان ماندم تا خود را به زمینی که از آب و گیاه خالی بود رساندم.

تاریکی شب مرا فرا گرفت، از دور درختی به نظرم رسید، نزدیک آن رفتم، جوانی را دیدم با جامه‌های سفید که بوی مشک از او می‌وزید، به طرف آن درخت آمد. با خود گفتم: این شخص یکی از اولیاء خدا باشد!

ترسیدم اگر مرا ببیند به جای دیگر برود، لذا خود را پوشیده داشتم. او آماده نماز شد و اول دعا کرد (یا من حاذ کلشی ملکوتا… .) آنگاه وارد نماز شد. من به آن مکان نزدیک شدم، چشمه آبی دیدم که از زمین می‌جوشید. وضو ساختم و پشت سرش به نماز ایستادم.

در نماز چون به آیه ای می‌گذشت که در آن وعده یا وعید بود با ناله و آه، آن آیه را تکرار می‌کرد.

شب روی به نهایت گذاشت، جوان از جای خود حرکت نمود و به راز و نیاز مشغول شد (یا من قصده الضالون… .)

ترسیدم از نظرم غایب شود، نزدش رفتم و عرض کردم ترا سوگند می‌دهم به آن کسی که خستگی را از تو گرفته و لذت این تنهایی را در کامت قرار داده، بر من ترحم نما، که راه گم کرده‌ام و آرزو دارم به کردار تو موفق شوم.

فرمود: اگر از راستی بر خدا توکل می‌کردی گم نمی‌شدی، اینک از دنبالم بیا. به کنار درخت رفت و دست مرا گرفت (و با طی الارض) مرا به جائی آورد.

صبح طلوع کرده بود و فرمود: مژده باد ترا به این مکان که مکه است؛ و صدای حاجیان را می‌شنیدم!

عرض کردم ترا سوگند می‌دهم به آن کسی که به او در قیامت امیدواری، بگو کیستی؟ فرمود: اکنون که سوگند دادی من علی بن الحسین (زین العابدین) هستم.

 

5- اعتماد به ساقی

جبرئیل در زندان نزد حضرت یوسف آمد و گفت: ای یوسف چه کسی ترا زیباترین مردم قرار داد؟ فرمود: پروردگار.

گفت: چه کسی ترا نزد پدر محبوب‌ترین فرزندان قرار داد؟ فرمود: خدایم.

گفت: چه کسی کاروان را به سوی چاه کشانید؟ فرمود: خدای من.

گفت: چه کسی سنگی که اهل کاروان در چاه انداختند از تو باز داشت؟ فرمود: خدا.

گفت: چه کسی از چاه ترا نجات داد؟ فرمود: خدایم.

گفت: چه کسی ترا از کید زنان نگه داشت. فرمود: خدایم.

گفت اینک خداوند می‌فرماید: چه چیز ترا بر آن داشت که به غیر من نیاز خود را باز گوئی، پس هفت سال در میان زندان بمان (به جرم اینکه به ساقی سلطان اعتماد کردی و گفتی: مرا نزد سلطان یاد کن)

و در روایت دیگر دارد که خداوند به وی وحی کرد: ای یوسف چه کسی آن رؤ یا را به تو نمایاند؟ گفت: تو ای خدایم.

فرمود: از مکر زن عزیز مصر چه کسی ترا نگه داشت؟ عرض کرد: تو ای خدایم.

فرمود: چرا به غیر من استغاثه کردی و از من یاری نجستی، اگر به من اعتماد می‌کردی از زندان ترا آزاد می‌کردم به خاطر این اعتماد به خلق، هفت سال باید در زندان بمانی.

یوسف آن قدر در زندان ناله و گریه کرد که اهل زندان به تنگ آمدند، بنا شد یک روز گریه کند و یک روز آرام بگیرد

(این نوشته در تاریخ 6 تیر 1401 بروزرسانی شد.)

+40
-2


لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=18137

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.