قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب کودک / گرگ بد گُنده و سه بچه خوک: به همراه کتاب صوتی

گرگ بد گُنده و سه بچه خوک: به همراه کتاب صوتی

گرگ بد گُنده و سه بچه خوک

شاهکاری از والت دیزنی

مولف و شاعر: علیرضا اکبریان

مجموعه داستان های ناطق سوپراسکوپ

(داستان گویا و آهنگین)

شرکت ۴۸ داستان

سال چاپ: ۱۳۶۰

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده پست ایپابفا2

بچه ها! هنگام خواندن این قصه قشنگ، به فایل صوتی آن هم گوش دهید.

(برای جلو بردن فایل صوتی، نشانگر ماوس را روی نوار پیشرفت قرار بدهید و نگه دارید. داستان از دقیقه ۲:۵۲ شروع می شود.)

جداکننده پست ایپابفا2

یکی بود و یکی نبود، سه تا خوک کوچولو بودند که روزی راه افتادند توی این دنیای بزرگ، دنبال سرنوشت. اسم آنها بود، خوک فلوت زن، خوک ویلون زن و خوک کاری.

خوک فلوت زن خیلی بیخیال و تنبل بود و اصلاً دوست نداشت کار کنه.

«من و کار… کار و من… هه هه هه. هاهاها …»

«من منم، من خودمم، من خوک فلوت زنم، خودم و فلوتمم، چه کنم، کار چیه، بار چیه کی به کیه؟»

او اصلاً به فکر آتیه اش نبود و همه اش پی بازی و شیطنت، خلاصه از روی تنبلی خیلی فوری و آسان یک خانه از علف برای خودش درست کرد و بعد از اینکه خانه علفی اش را ساخت، فلوتش را برداشت و شروع کرد به خواندن و رقصیدن.

«من خونه مو از علف درست کردم … من خونه مو از یونجه درست کردم …»

حالا که خونه مو ساختم… غصه ای دیگه ندارم …

تمام روزو بازی می کنم من… با فلوت تک نوازی می کنم من.

دنیارو ولش… خودمو… راضی می کنم من… »

خوک فلوت زن درحالی که می خواند و می ر قصد، رفت ببیند برادرانش چکار می کنند. بعد از اینکه مسافتی طی کرد، دید که خوک ویلون زن داره برای خودش خانه درست میکنه.

خوک ویلون زن هم درست مثل برادرش، تنبل و بی خیال بود، او هم اصلاً دوست نداشت کار کنه.

«من و کار … کار و من…. هه هه هه … هاهاها …»

کار منو خسته می کنه … له و لورده می کنه … حرف کارو نزنین، شما هم بیاین مثل حقیر … فقط ویالون بزنین… کار چیه، بار چیه، کی به کیه؟ »

خوک ویلون زن، مثل برادرش خیلی زود و آسان یک خانه از پوشال برای خودش درست کرد و همینکه خانه پوشالی اش را ساخت، ویلونش را برداشت و بی خیال از همه جا شروع کرد به خواندن و رقصیدن.

«من خونه مو از پوشال درست کردم … من خونه مو از ترکه درست کردم. حالا که خونه مو ساختم… غصه ای دیگه ندارم.»

با آواز دِلِی دلی دلی دلی ویلون می زنم من… با آهنگ دیرام دیرام دیرام دیرام شادی می کنم من، تمام روز و بازی می کنم من… با ویلون تک نوازی می کنم من… دنیارو ولش… خودمو… راضی می کنم من»

خانه پوشالی خیلی زود ساخته شد. این خانه هم مثل خانه علفی نه پایه و اساس درستی داشت و نه سقف و ستون محکمی، ولی خیال خوک کوچولوها راحت بود که اقلاً کار خونه ها تمام شده.

حالا خوک فلوت زن و خوک ویلون زن آزاد بودند هر کاری دلشان می خواهد بکنند: فلوت بزنند و برقصند وقتی خوک فلوت زن فلوتش را فوت می کرد، خوک ویلون زن هم آرشه روی ویلون می کشید و با همدیگر می زدند و می رقصیدند.

دوتائی آنها، در حال رقصیدن رفتند ببینند برادرشان، چکار میکنه.

خوک کاری هم داشت برای خودش خانه درست می کرد. او خوک کوچولوی باهوشی بود که از کار سخت نمی ترسید. او بر خلاف برادرهاش که خانه های علفی و پوشالی درست کرده بودند، خانه اش را از آجر می ساخت، برای آنکه می دانست گرگ بد گُنده همان نزدیکی ها، توی جنگل زندگی می کند و عاقبت به آنها حمله خواهد کرد. از این جهت بود که خانه اش را محکم می ساخت.

وقتی که خوک فلوت زن وخوک ویلون زن به آنجا رسیدند، خوک کاری مشغول بنائی بود، گل و ماسه درست می کرد و آجرها را روی هم می گذاشت، رو به برادرانش کرد و گفت:

«من خونه مو از سنگ و بتون می سازم… من خونه مو از آهن و آجر می سازم… کِی اهل خوندن و رقصم! آینده نگر هستم! … به فکر روز تنگ هستم… خونه مو محکم میسازم، گرگه رو حیرون میسازم…»

وقتی دوتا خوک کوچولوی تنبل، دیدند برادرشان آنقدر کار میکنه، او را به مسخره گرفتند و به او خندیدند.

«وقتی ما شادیم و خندان … داداش کار میکنه، همۀ روز درازو داداش کار میکنه …

نه میتونه مثل من قشنگ ویالون بزنه … نه بلد هست که کمی فلوت و مزقون بزنه…

وقت بازی نداره، آی نداره! هُوِش کنین هوهوهوهو! او فقط کار میکنه نیگاش کنین هوهوهوهو!… »

خوک زرنگ کاری همین طور که به مشغول کارش بود به آنها نگاهی کرد و گفت:

-«برین خجالت بکشین… تا کی میخواین احمق باشین

وقت کار و سازندگی… رها شدن ز بردگی

ساز و ویالون کدومه … فلوت ومزقون کدومه

دایره زنگی چی چیه… رنگ فرنگی چی چیه

هر کاری یک وقتی داره، آتیه سازی سختی داره، ساز خوبه به جای خود، بازی خوبه به جای خود، کار خوبه به جای خود… غافل نشید ز راه خود…

شما میتونین بازی کنین، بخندین و مسخره کنین، فلوت و ویلون بزنین، فکر نکنین میتونین منو عصبانی کنین، وقتی گرگه بیاد دم در خونه، جای من امنه اما خدا به شماها رحم کنه …»

دوتا خوک کوچولوی تنبل فکر نمی کردند که خطری در کار باشد و به اعلام خطر خوک کاری، خندیدند و او را مسخره کردند.

-«هاهاهاها …کی از گرگ بد گنده میترسه؟ کی از گرگ بد گنده میترسه» گرگ بد گنده، گرگ بد گنده.»

من مشت می زنم توی دماغش… من آتیش میزارم روی زبانش

اون گردنشو خورد می کنم من… زندگیشو نابود می کنم من

یا سر جاش مینشونیمش … یا میگیریم میکشیمش

یا سر جاش مینشونیمش … یا میگیریم میکشیمش

کی از کرگ بد گنده میترسه … کی از گرگ بد گنده میترسه؟ گرگ بد گنده… گرگ بد گنده… »

دوتا خوک کوچولو، در حال فلوت زدن و ویلون زدن رفتند به خانه های شل وول خودشان. همینکه خوک فلوت زن رسید درخونه اش، گرگ بد گنده از توی جنگل او را صدا کرد:

«آهای… وایسا خوک کوچولو…»

خوک کوچولو از ترس مثل بید لرزید و رفت تو خونه و در را محکم بست. گرگ بد گنده به خوک کوچولو گفت:

«در را واکن… بزار من بیام تو خونه علفیت…»

«نه، نمیشه، نمیزارم بیای تو…»

«خیلی خوب… پس نمیزاریها؟ پس منم، هوف می کنم، پوف می کنم، خونه تو رو به باد میدم.

هرچی که داری می برم… هر چی که باشه می خورم

یک عمره من زور میگم… بی ربط و ناجور میگم

نه ترسی از کسی دارم … نه رحم و انصاف دارم»

گرگ یک نفس بلند کشید و خانه علفی تکه تکه شد.

وقتی خوک فلوت زن چشمش را باز کرد، دید با گرگه فاصله چندانی نداره، بلند شد و مثل تیر دوید به طرف خانه پوشالی برادرش و گرگ بد گنده هم دنبالش راه افتاد.

«آهای… وایسا خوک کوچولو … تو نمیتونی از دست من فرار کنی!»

اما خوک فلوت زن رفت تو خانه برادرش و در را پشت سرش بست و فکر کرد تو خانه برادرش جایش امنه.

این دفعه، گرگ بد گنده فکر کرد یک حقه ای به خوکهای کوچولو بزنه، به صدای بلند گفت:

«اینها خیلی باهوشن، فایده ای نداره، بهتره برم خونه …»

آنوقت پشت یک درخت بزرگ، پنهان شد.

دوتا خوک کوچولو به خیال اینکه گرگه رفته، در رو باز کردند و یواشکی شروع کردند به نگاه کردن، گرگه پیداش نبود، خیال کردند رفته خونه اش …

خوک فلوت زن و خوک ویلون زن، خندیدند و رفتند تو خانه، خیالشان راحت بود که جایشان امن است.

شروع کردند به خواندن و رقصیدن.

«کی از گرگ بد گنده میترسه؟ کی از گرگ بد گنده میترسه؟ گرگ بد گنده، گرگ بد گنده…»

درست همینطور که مشغول خواندن و رقصیدن بودند، یکی در خانه شان را به صدا در آورد.

«کیه؟»

دو تا خوک کوچولو، از درز در نگاه کردند. پشت در یک سبد گنده بود که یک چیزی هم توش بود.

گرگ بد گنده با حیله جدیدی دوباره آمده بود، یک پوست بره پوشیده بود و خودش را توی سبد جمع کرده بود که خیال کنند یک بره کوچولوست که گم شده.

«بع… بع… بع… من یک بره کوچولو هستم که جائی برای خوابیدن ندارم، خواهش می کنم درو واکنین بزارین من بیام تو، بع … بع … بع …»

دوتا خوک کوچولو، پنجه های سیاه و ناخن های تیز گرگه را دیدند.

«تو نمیتونی با پوست بره ای که پوشیدی، ما رو اغفال کنی!»

گرگ بد گنده از این حرفها خیلی عصبانی شد. دو تا خوک کوچولو دیدند که از سبد آمد بیرون و پوست بره را دور انداخت.

گرگه آمد جلو و فریاد کشید:

«ای بدجنسها … شما زبون خوش حالیتون نمیشه… حالا که اینطوره پس منم هوف میکنم و پوف میکنم، خونه تونو به باد میدم،

هرچی که دارین می برم… هر چی که باشه می خورم

یک عمره من زور میگم… بی ربط و ناجور میگم

نه ترسی از کسی دارم … نه رحم و انصاف دارم»

یک نفس بلند کشید و خونه پوشالی تکه تکه شد.

دو تا خوک کوچولو دویدند به طرف خانه آجری برادرشان.

«وایسین، وایسین، من ول کن شما نیستم، هر جور باشه بالاخره شمارو می گیرم.»

دوتا خوک کوچولو، دویدند تو خونه آجری خوک کاری و در را پشت سرشان بستند.

«خدارو شکر، حالا هردوی ما تو خونه آجری تو، جامون امنه.»

«دیدین؟ من به شما گفتم وقتی گرگ گنده بیاد چه اتفاقی میوفته؟ فقط سنگ و آجر میتونه جلوی گرگ رو بگیره، حالا دیگه شما جاتون او نه.»

«کی از گرگ بد گنده میترسه؟ کی از گرگ بد گنده میترسه؟ گرگ بد گنده، گرگ بد گنده … کیه؟»

– درو وا کنین، منم!

«چی؟ آقاگرگه؟ کی از گرگ بد گنده میترسه؟ کی از گرگ بد گنده میترسه؟ گرگ بد گنده، گرگ بد گنده!»

«چه حرفها، چه چیزا، کی جرات داره از گرگه نترسه؟ … از هیکل و هیبتش نلرزه؟»

– این دندونا و چنگال تیزم رو نگاه کن، ببینم تا کی پیدا میشه از گرگه نترسه؟ ها؟

«ما، ما، ما، ما حالا با هم هستیم، همه مثل هم هستیم، رفیق و یار یکرنگ، همیشه با هم هستیم، نه از گرگ بد گنده می ترسیم، نه از هیکل و هیبتش می لرزیم، کی از گرگ بد گنده میترسه؟ گرگ بد گنده.»

– خیلی خوب! حالا برای من زبون درازی هم میکنین؟ نشونتون میدم! پس منم هوف می کنم، پوف می کنم، خونه تونو به باد میدم،

هرچی که دارین می برم… هر چی که باشه می خورم

یک عمره من زور میگم… بی ربط و ناجور میگم

نه ترسی از کسی دارم … نه رحم و انصاف دارم… »

گرگ یک نفس بلند کشید و تا آنجا که زور داشت فوت کرد، آنقدر فوت کرد که سیاه و کبود شد اما خونه آجری قرص و محکم سر جایش ایستاده بود.

-«اینکه نشد، نفسم وایساد… چقدر خونه شون محکمه … عیبی نداره، حالا که نشد خونه تونو به باد بدم، میرم رو پشت بوم و از سوراخ بخاری میام تو و هر سه تائی تونو می گیرم و می خورم و نوش جون می کنم…»

«بچه ها شنیدید؟ زودباشین، عجله کنین، باید آب جوش درست کنیم … یالا تو بخاری، زیر کتری آتش روشن کنین.»

گرگ بد گنده نمی دانست که درست زیر بخاری، ظرف آب جوش قرار گرفته. با خودش گفت:

«خوب، رسیدم پشت بوم، حالا از سوراخ بخاری می پرم پائین…»

«وای… وای… سوختم خدا، سوختم، آتیش گرفتم… وای وای، به دادم برسید…»

گرگه از سوراخ بخاری بالا جست و رفت روی پشت بام و از آنجا فرار کرد توی جنگل و برای همیشه اون اطراف پیداش نشد. سه تا خوک کوچولو راحت شدند و خوشحال، و چون برای همیشه از شرّ گرگ بد گنده نجات پیدا کرده بودند، شروع کردند به خواندن و رقصیدن.

«کی از گرگ بد گنده میترسه؟ کی از گرگ بد گنده میترسه؟ گرگ بد گنده، گرگ بد گنده»

کی از گرگ بد گنده میترسه؟ کی از گرگ بد گنده میترسه؟ گرگ بد گنده، گرگ بد گنده

کی از گرگ بد گنده میترسه؟ کی از گرگ بد گنده میترسه؟ گرگ بد گنده، گرگ بد گنده

لالالالالالا ما حالا با هم هستیم، همه مثل هم هستیم، رفیق و یار یکرنگ، همیشه با هم هستیم.

نه از گرگ بد گنده میترسیم، نه ازهیکل وهیبتش می لرزیم.

کی از گرگ بد گنده میترسه؟ کی از گرگ بد گنده میترسه لالالالا،

لالالالالا گرگ بد گنده، گرگ بد گنده لالالالالالا.

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان گویای «گرگ بد گنده و سه بچه خوک» (جلد ۶ از مجموعه داستان های ناطق سوپراسکوپ) توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۶۰، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

یک دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *