نوبیتکس کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا
کتاب شعر کودکانه حسنی چه مهربونه (12)

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه

+1
0

کتاب شعر کودکانه

حسنی چه مهربونه

سروده: سهیلا اورنگ
تصویرگر: زیبا ارژنگ

به نام خدای مهربان

یه روز غروب جمعه
رفت حسنی تو کوچه
گرسنه بود حسابی
رفت بخره کلوچه

دید بچه‌ها گرفتند
یه گربه‌ی بی‌چاره
گربه اسیر اونهاست
راه فرار نداره

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 1

بچه‌ها بسته بودند
به دُم گربه، جارو
دست می‌زدند، می‌خوندند
گربه قطاره هوهو

گربه هه با التماس
به حسنی نگاه کرد
انگاری خیلی درد داشت
میومیو صدا کرد

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 2

حسن بلند داد کشید:
«برید کنار بچه‌ها
دست بزنید به گربه
من می‌دونم با شما

یه لحظه فکر کنید که
یه بچه‌گربه هستید
اذیت و آزار شدید
از بچه‌ها می‌ترسید»

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 3

بعد حسنی گربه را
برد با خودش به خونه
دید حیوون بی‌چاره
گرسنه و بی‌جونه

زخم‌های گربه رو بست
به اون آب و غذا داد
دید تن گربه زخمه
شیر به‌جای دوا داد

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 4

گلی اومد دم در
گفت: «کمکم کن حسن
بیا بریم خونه مون
مریضه جوجه‌ی من

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 5

از صبح زود تا حالا
نوک جوجه‌ام مونده باز»
حسن بلند شد و رفت
دیدنِ جوجه‌ی ناز

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 6

دستکشش وُ به دست کرد
یک‌کمی پنبه برداشت
نوک جوجه را پاک کرد
جلوش یه ظرف آب گذاشت

حسن جوجه را ناز کرد
جوجه یه کمی آب خورد
آروم نوکشو بست و
یواش‌یواش خوابش برد

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 7

گلی با شادی گفت: «تو
یه دکتری واقعاً
درمان درد همه
فقط پیش توست حسن

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 8

چندروزه از طویله
صدای عرعر می‌آد
شاید الاغ بدبخت
مریضه دارو می‌خواد »

توی طویله دیدند
الاغِ مَش خلیله
ایستاده یک گوشه‌ای
زرد و زار و علیله

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 9

حسنی از تو کیفش
دو حبه قند درآورد
الاغه با اشتها
ملچ‌ملوچ قند وُ خورد

الاغ که آروم گرفت
حسنی گفت: «دیر شده
معلومه که الاغه
با حبه قند سیر شده»

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 10

حسن اومد به خونه
رفت و نشست تو ایوون
مامانی گفت: «آفرین
ای پسر مهربون

حالا که حیوونا رو
خیلی زیاد دوست داری
باید که درس بخونی
نمره‌ی خوب بیاری

کتاب شعر کودکانه: حسنی چه مهربونه 11

می تونی دامپزشک شی
کمک کنی به اونها
یه دامپزشک ماهر
جاش خالیه تو روستا »

حسن چشاشو بست وُ
خودش رو دامپزشک دید
مامان با مهربونی
گونه‌ی او را بوسید

the-end-98-epubfa.ir

+1
0


لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=37565

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.