قصه کودکانه چهار یار صمیمی، روایتی دیگر از الاغ آوازخوان

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (1).jpg

چهار یار صمیمی

ترجمه آزاد: پوراسماعیلی

انتشارات قصه جهان نما

چاپ ششم: ۱۳۷۰

تهیه، تایپ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (3).jpg

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

به نام خدا- بسم الله الرحمن الرحیم -آغاز پست داستان در سایت ایپابفا

یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچکس نبود. در روستای دور افتاده ای ، آسیابانی زندگی می کرد که خر پیری داشت . او از این حیوان برای بارکشی و سواری استفاده می کرد ولی حالا بعد از گذشت سالهای سال ، حیوان زبان بسته ضعیف و از کار افتاده شده بود و دیگر به درد آسیابان نمی خورد و به همین دلیل یک روز آسیابان خرش را رها کرد تا هرکجا که می خواهد برود و بقیه عمرش را تا موقع مرگ آسوده باشد و کار نکند .

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (4).jpg

خر پیر رفت و رفت و رفت تا به سگی برخورد که روی زمین دراز کشیده بود . سگ ، ناراحت و غمگین به نظر می آمد. خر از او پرسید :

-رفیق ، چرا ناراحتی؟

سگ جواب داد:

-دیروز گرگ یکی از گوسفند های گله را خورد و حالا چوپان بخاطر اینکه من حواسم پرت بوده ، بیرونم کرده و دیگه منو نمی خواد .

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (5).jpg

خر گفت:

-خوب ، مثل اینکه ما باهم همدرد هستیم . حالا ناراحت نباش . از یک گوشه نشستن و غصه خوردن که کار درست نمی شه . بلند شو تا با هم باشیم. خدا بزرگه و بالاخره به ما کمک میکنه .

سگ قبول کرد و از جا بلند شد. حالا سگ و خر با هم راه می رفتند.

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (6).jpg

آنها از میان کوره راههای دهات عبور می کردند و از رودخانه ها و مزرعه ها می گذشتند تا اینکه به گربه های رسیدند و او روی زمین کز کرده بود و خیلی غصه دار بود .

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (7).jpg

خر از او پرسید:

-رفیق چی شده؟ چرا دلخور و ناراحتی؟

-گربه جواب داد:

– آخه دیروز که خیلی گرسنه بودم ، یکی از ماهیهای حوض رو گرفتم و خوردم و خیلی خوشمزه بود ولی یک ساعت بعد بخاطرهمین دزدی ، کتک مفصلی از صاحبخانه خوردم و بعد هم از خانه بیرونم کرد ، اون هم بعد از یک عمر خدمت و کشتن موشهای کثیف .

سگ و خر به گربه پیشنهاد کردند که با آنها باشد. گربه هم قبول کرد و سه تایی راه افتادند.

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (8).jpg

خر و سگ و گربه ساعتها مشغول راهپیمایی بودند تا اینکه شب شد . آنها به جنگل انبوهی رسیده بودند و دیگر نمی توانستند در تاریکی به جلو بروند. از طرفی خیلی خسته شده بودند. هریک گوشه ای را انتخاب کردند و روی علفهای بلند و شاخ و برگ درختان به خواب خوشی فرو رفتند. نزدیکیهای سحر بود که ناگهان صدایی آنها را از خواب بیدار کرد:

– قوقولی قوقو! قوقولی قوقو!

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (9).jpg

سگ و خر و گربه هرچه دور و بر را نگاه کردند، چیزی ندیدند . در همین موقع چشم خر به بالای درخت تنومندی افتاد . خروس طلایی رنگ قشنگی آن بالا نشسته بود و آواز می خواند :

– قوقولی قوقو! قوقولی قوقو! صبح شده از خواب پاشو!

وقتی که خروس از درخت پائین آمد ، خر از او پرسید:

-خروس جان! جای تو ، خونه و مزرعه است ، اینجا چکار می کنی؟

خروس درحالی که روی نرده های خانه خرابهای نشسته بود گفت :

-درسته! من تا همین چند وقت پیش در یک مزرعه سرسبز و خرم زندگی می کردم و خیلی عزیز بودم و صاحب مزرعه خیلی دوستم داشت . برای خودم بروبیایی داشتم و هفت هشت تا مرغ و جوجه رو سرپرستی می کردم تا اینکه یک شب وظیفه نشناسی کردم و به جای اینکه در وقت سحرآواز بخونم ، اشتباهی در نیمه شب شروع کردم به قوقولی قوقو و همه مردم رو از خواب پروندم . صاحبم که خیلی عصبانی شده بود ، می خواست سر منو ببره ولی من فرار کردم و حالا چند وقته که توی کوه ودشت و جنگل و بیابون سرگردان هستم .

خلاصه، خروس آوازخوان هم با سگ وگربه وخر همراه شد. حالا این چهار حیوان با هم خیلی دوست شده بودند و احساس صمیمیت می کردند و به فکر اذیت همدیگر نبودند..

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (10).jpg

آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به یک خانه چوبی که خیلی قشنگ ساخته شده بود و محکم و راحت به نظر می رسید.

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (11).jpg

از یکی از پنجره ها نوری به چشم می خورد. خر و سگ و گربه و خروس از پشت پنجره که داخل را نگاه کردند ، چندنفر دورمیز نشسته بودند و غذا می خوردند .

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (12).jpg

بچه ها! ، این اشخاص چند نفر دزد از خدا بی خبر بودند که به زور از مردم آن طرفها پول می گرفتند و همه را اذیت می کردند. آنها با پول دزدی و غارت و مردم آزاری این خانه خوب و قشنگ را به دست آورده بودند و در آن زندگی می کردند. در حقیقت خانه مال مرد زحمتکشی بود که حالا از ترس دزدها نمی توانست به خانه اش برگردد و در ده مانده بود. ولی در واقع خانه مال آنها نبود ، چون هرچیزی که از راه دزدی و مردم آزاری به دست بیاید ، حرام است و متعلق به خود انسان حساب نمی شود. ضرب المثلی هست که می گوید:

« بادآورده را ، باد می برد »

یعنی هر چیزی که انسان برای به دست آوردنش زحمت نکشیده باشد ، خیلی راحت از چنگ آدم خارج می شود .

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (16).jpg

حالا ببینیم عاقبت این آدمهای دزد و مردم آزار به کجا می کشد. آیا آنها باز هم با خیال خوش در خانه ای که به زور صاحب شده اند ، زندگی خواهند کرد؟ یا اینکه خداوند دانا برایشان مجازاتی در نظر گرفته است ؟

خر و سگ و گربه و خروس که از ظاهر و قیافه مردها فهمیده بودند آنها آدمهای شرور و نادرستی هستند، نقشه خیلی خوبی کشیدند :

« در یک لحظه هرچهار تا شروع کردند به فریاد کشیدن!»

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (13).jpg

خر خیلی بلند عرعر می کرد!

سگ خیلی بلند « واق واق » می کرد!

گربه خیلی بلند میومیو می کرد!

و خروس خیلی بلند « قوقولی قوقو» می کرد.

دزدها که در تاریکی و سکوت شب ، انتظار چنین صداهای وحشتناکی را نداشتند بقدری ترسیدند و دستپاچه شدند که بلافاصله پا به فرار گذاشتند. ولی از آنجا که کار بد بی مجازات نمی ماند، مردم دهی که آن نزدیکیها بود ، دزدهای وحشتزده و خواب آلود را دستگیر کردند و به زندان انداختند.

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (14).jpg

چهار رفیق صمیمی یعنی خر ، گربه ، سگ وخروس به داخل خانه رفتند و با خوشحالی دیدند روی میز انواع و اقسام غذاهای خوشمزه چیده شده است و شروع کردند به خوردن . بعد از شام ، مدتی با یکدیگر گپ زدند و خاطرات تعریف کردند تا اینکه خوابشان گرفت . خر مقداری علف روی هم گذاشت و کنار آشپزخانه خوابید. سگ دم در دراز کشید. گربه کنار آتش لمید و خروس هم پرید روی تیرهای چوبی سقف اطاق و همگی خوابیدند .

داستان قدیمی و کتاب مصور کودکان چهار یاری صمیمی درباره دوستی حیوانات در سایت ایپابفا (15).jpg

از این به بعد این چهار دوست که اصلا قصد اذیت یکدیگر را نداشتند ، با خوبی و خوشی درکنار هم زندگی آسوده ای داشتند .

بچه های خوب و باهوش ! از قدیم گفته اند:

گاوان و خران باربردار    به ز آدمیان مردم آزار

یعنی مردم آزاری و صدمه زدن به جان و مال دیگران آنقدر زشت و بد است که مقام و درجه انسان را از حیوان هم پائین تر می آورد . واقعاً هم گاهی استفاده یک گاو که شیر می دهد ، از شیرش خوراکی های خوشمزه مثل کره و پنیر و ماست و دوغ و خامه و خیلی چیزهای دیگردرست می شود ، از گوشتش آدمهای گرسنه سیر می شوند ، در مزرعه برای شخم زدن و حمل بار به کار گرفته می شود و … از یک نفر آدم تنبل و بی عرضه و مردم آزار که کاری به جز تن پروری و حرام خواری و دزدی و اذیت کردن ندارد ، خیلی خیلی بیشتر است. در حقیقت آن خانه قشنگ ، بیشتر لایق حیوانات زحمتکش و پرفایده ای مثل خر و سگ و گربه و خروس که سالهای سال برای آدمها زحمت کشیده بودند ، می باشد تا دزدهای مفت خوری که فقط مردم آزاری بلدند . خلاصه صاحب اصلی خانه وقتی از دستگیرشدن دزدها باخبر شد ، با خوشحالی به خانه اش برگشت و بازهم حق به حقدار رسید . سگ و گربه و خروس و خر هم به خدمت این مرد زحمتکش درآمدند و آن مرد هم با آنها بسیار مهربان بود.

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب « چهار یار صمیمی » توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۷۰ ، تهیه، تایپ و تنظیم شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *