قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب نوجوان / داستان آموزنده پسرک چشم آبی – رضا به قضای خدا

داستان آموزنده پسرک چشم آبی – رضا به قضای خدا

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (2).jpg

پسرک چشم آبی

نوشته: جواد مجابی

تصویرگر: فرشید مثقالی

چاپ اول: اسفند ۱۳۵۱

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده پست ایپابفا2

به نام خدا

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (5).jpg

خروسی از خانه ی همسایه خواند. پسرک در رختخواب غلتی زد. خنکای سحر از پنجره می آمد. آسمان سحر، آبی بود، با ستاره های درخشان آبی.

پسرک لحاف را روی دوش خود کشید، گرمای رختخواب او را به خواب می برد که خروس از انتهای باغ، با صدای جوانش خواند.

پسرک از جا بلند شد، شوق دیدار«دُم آبی» او را بی تاب کرده بود. چند روز پیش وقتی با پدرش به بازار رفته بود این خروس را دیده بود. آنقدر از قشنگی او تعریف کرده بود که پدر آن را برایش خریده بود. اسمش را دُم آبی گذاشته بود. حالا خروس که نام خود را از دهان پسرک می شنید دوان دوان می آمد و از کف دست او گندم و ارزن می خورد.

پسر روی ایوان ایستاد، خط آبی روشنی در آسمان پیدا بود ، سرشاخه های درختها روشن تر می شد.

آنقدر ایستاد تا از پشت چینه ها صدای احمد را شنید که رمه را به چرا می برد.

از بالای چینه، صدای سگ گله و صدای بع بع گوسفندان را می شنید و از عبور رمه گرد را می دید. دم آبی دوباره خواند.

پسرک از پله ها پایین آمد و رفت به طرف نهر آب. نهر آب از وسط حیاط آنها می گذشت.

آب صاف و سرد از قنات بالای ده می آمد و از سه خانه می گذشت تا به حیاط آنها می رسید. حالا بچه های سحرخیز، کنار جوی دست و روی می شستند. حسن ، زری ، بنفشه، پوپک و ریحان تصویرشان را در آب روان تماشا می کردند.

پسرک کفی آب به صورتش زد، سرد بود. ریگی از ته نهر برداشت، نقش و نگارهای آبی رنگ سنگ، قشنگی بود.

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (6).jpg

یک ماهی آبی از زیر پرچین پیدا شد، شتابان از نهر گذشت. در گوشه های خزه بسته ی نهر پیدا و پنهان شد. پسرک دنبالش کرد. ماهی از پر چین آن طرف باغ گذشت و به باغ رفت.

پسرک زیر درخت ها راه افتاد. خنکی شب روی تنه ی درختها مانده بود. زیر درخت انار کنار باغ ایستاد. انارهای نارس، ترد و کوچک، شاخه ها را پربار کرده بود. انار کوچکی را که برابر صورتش آویخته بود گاز زد. دانه های آبی انار، گس و نارس بود. باید منتظر می ماند. آمد در چوبی لانه را برداشت. دُم آبی بیرون آمد. خروس ، گردن کشید. به نشانه ی آشنایی قوقولی قو کرد. پرهای گردنش راست ایستاد. پسر دست روی تاج آبی خروس کشید. بغلش کرد. پرهای نرم خروس هنوز بوی کاه و گرمای لانه را داشت. نک خروس را بوسید و آوردش کنار نهر. خروس آب خورد و با هر آب خوردن سرش را بلند کرد.

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (7).jpg

پسر از پله ها بالا می آمد که دید پدر ومادرش درباره ی او با گلباجی صحبت می کنند. کنار دیوار ایستاد و گوش داد.

آقا گفت : آبی می بینه.

گلباجی پرسید: یعنی می بینه؟

آقا گفت : البته که می بینه، اما آبی دیدن، که دیدن نیست.

گلباجی پرسید: همه چیز را به رنگ آبی می بینه؟

ننه گفت: همه چیز را، آسمان، زمین، درخت و خروس را.

گلباجی گفت: من که تا عمر داشتم چنین چیزی ندیده ام.

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (8).jpg

ننه گفت: وقتی چشم آبی به دنیا آمد، چشمهایش عین کبودمُهره بود. آبی روشن. تا آن وقت چشمهایی به این صافی ندیده بودم. تا دیدمش، فکر کردم دنیا از پشت این چشم ها دیدنی و قشنگ است. اما او، من و آقایش را هم آبی می بیند. همه چیز دنیا رنگ چشم اوست. گندمها آبی اند، دوستانش آبی اند، هرکه این را می شنود باور نمی کند، مسخره می کند.

گلباجی گفت: باید درمانش کرد.

آقا نالید: یکبار بردمش شهر، دکتر گفت این خیلی عجیب است، اما ایرادی ندارد، بگذارید دنیا را آبی ببیند. مگر به کجای دنیا بر می خورد؟

اما من گفتم، آقای دکتر، آبروی ما توی آبادی می رود، لابد می گویند این بچه عیب و علتی دارد، آخر چرا باید همه چیز را آبی ببیند؟

دکتر گفت، این بچه گناهی ندارد، چشمهایش اینطور می بینند، بعد حرفهایی زد که ما نفهمیدیم. پیرمرد علمش خیلی زیاد بود. مأیوس شدیم و برگشتیم به ده.

گلباجی گفت: من شصت سال از عمرم می گذرد، چنین چیزی نه دیده ام و نه شنیده ام . چشم آبی در را باز کرد و آمد تو، سلام داد. سرهای آبی رنگ، به طرف او برگشتند و به صورتش خیره ماندند.

وقتی که چشم آبی ناشتایی می خورد گلباجی به او گفت: پسرجان! دلت می خواهد چشمت خوب بشود؟

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (9).jpg

چشم آبی گفت: مگر چشم من چه عیبی دارد؟

گلباجی گفت: عیب که دارد، حالا دلت می خواهد که خوب بشوی؟

چشم آبی گفت: من از روی ایوان، یک گنجشک را آن طرف باغ، لای شاخه ها می بینم، آن همه ستاره که من می بینم، هیچ کدام از بچه ها ندیده اند. از میدانچه ی ده تیرهای ایوان عمارت اربابی را می توانم بشمرم. توی تاریکی قنات منم که ماهی های کوچک را می بینم و می گیرم.

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (10).jpg

گلباجی گفت: ماهی چه رنگی ست؟

چشم آبی گفت: آبی.

گلباجی پرسید: آب چه رنگی ست؟

چشم آبی گفت: آبی روشن.

گلباجی پرسید: تاریکی قنات چه رنگی ست؟

چشم آبی گفت: آبی سنگین.

گلباجی گفت: پس آفتاب چه رنگی ست؟

چشم آبی گفت: روشنترین آبی.

گلباجی گفت: یعنی ما را هم آبی می بینی؟

چشم آبی پرسید: مگر دنیا آبی نیست؟

گلباجی به آقا گفت: باید ببریمش پیش بابا زکریا.

ننه گفت: شنیده ام بابا زکریا معجزه میکنه.

گلباجی گفت: از ده آبادی آن طرفتر می آیند سراغش، چطور تا حالا بچه را پیشش نبرده اید؟

آقا گفت: لابد مصلحت این بوده.

گلباجی گفت: خیر است، فردا با هم راه می افتیم.

از سربالایی کوه پلنگان که گذشتند، شمس کلایه پیدا شد.

گلباجی که قاطرش جلوتر می رفت گفت : امسال محصول فراوانی داریم . اشاره به ته دره کرد که رودخانه تندی از آن می گذشت.

آقا گفت: امسال بارندگی خوب بود.

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (11).jpg

چشم آبی جلوی قاطر ننه سوار شده بود. آفتاب داغ، عرق بر پیشانیش نشانده بود. خود را به سایه ی مادر که روی او خم شده بود، برد. با خود گفت: کاش خروسم را با خود می آوردم. وقتی به شمس کلایه رسیدند ظهر بود. به منزل گلباجی رفتند. دوغ تازه و نان و پنیر تازه خوردند . آقا دراز کشید. ننه و گلباجی در سایه ی ایوان نشستند و برای شام ، برنج و شوید پاک کردند. چشم آبی بلند شد تا برای گردش به کوچه های ده برود .

ننه گفت: زود برگرد. آقایت که بیدار شد باید برویم پیش بابا زکریا.

پسر گفت: من با بابا زکریا کاری ندارم. و از در حیاط بیرون رفت. از کوچه های خاکی و خلوت گذشت. به کنار ده رسید. رودخانه یی که از بالای کوه دیده بود حالا از پایین ده می گذشت. رودخانه پر آب و تند و خروشان بود. موجها از سنگهای بزرگ می جهیدند و به دوردست می رفتند. دلش می خواست با موجها همسفر باشد. بلند شد، چندقدمی در ساحل رودخانه دوید. آیا می شد در این آبی خروشان شنا کرد. آب تند بود، می بردش.

سنگی برداشت، ساحل دیگر را نشانه کرد. سنگ، وسط آب پایین آمد.

سنگی دیگر پرتاب کرد و سنگهای دیگری. هیچ سنگی به آن سوی ساحل نرسید. خسته شد، ایستاد. در ولوله آب شنید که صدایش می کنند. برگشت. آقا بود و ننه و گلباجی که می رسیدند. چشم آبی دانست که آمده اند او را پیش بابا زکریا ببرند. پا به فرار گذاشت. در ساحل دوید. آقا و زنها به سوی او دویدند. صدای پاها نزدیکتر شد. دوره اش کرده بودند.

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری -کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (1).jpg

همین حالا می گرفتندش. به آب زد، آب می بردش که آقا رسید. چارقهایش را آب برده بود. خیس و پابرهنه راه افتاد. ننه و آقا کشان کشان می بردندش. زمین گرم و خارهای بیابان پایش را می آزرد

آقا گفت: این چه کاری بود که کردی، شاید آب می بردت؟

چشم آبی گفت: نمی خواهم پیش بابا زکریا بیایم.

آقا گفت: پسرجان دردی ندارد، دوا می ریزد، چشمت باز می شود،آنوقت دنیا را آنطور که هست می بینی، مثل همه ی ما. بغض در گلوی پسر جوشید، صدای آقا را شنیدکه می گفت، ضرر ندارد، ما زحمتمان را کشیده ایم.

به میدانچه ی ده رسیدند. حالا همه قضیه را شنیده بودند و منتظر بودند تا چشم آبی را از نزدیک ببینند. این حرفی زد و آن کنایه یی. دیگری سؤال کرد. اما چشم آبی چیزی نمی دید و نمی شنید.اشک راه چشم هایش را بسته بود و گوشش به صدای رودخانه بود. به کوچه ی تاریکی رسیدند.

گلباجی گفت: رسیدیم.

چشم آبی دستش را کشید و تقلا کرد.

آقا گفت: پسر جان چرا اینقدر می ترسی. و دستش را رها کرد. چشم آبی در موج گریه، آدم ها را دید که دورش جمع شدند. دلش می خواست فرار کند، اما کجا؟ نمی دانست. پدر بغلش کرد. اشکهایش را با دستهای بزرگش پاک کرد. از دالان خانه ی بابا زکریا گذشتند. پسرک در آستانه ی در ایستاد. اتاق را مه آبی رنگی گرفته بود.

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (12).jpg

مردی با چهره ی آبی و ریش آبی سر بلند کرد و گفت: انشاء الله خیر است.

آقا گفت: مشهدی بابا. بچه را آورده ایم، چشمش علتی دارد.

بابا زکریا گفت: حکمت خداست. بیاریدش در ایوان، توی آفتاب.

چشم آبی دلش پر غصه بود، بابا زکریا حرفهایی از او می پرسید. او نمی شنید. حرف او را کسی نمی شنید.

بابا زکریا گفت: بخوابانیدش، یکدست دارو در چشمش بریزیم.

روی نمد، پارچه یی پهن کردند. سر پسرک را روی پارچه گذاشتند.

بابا زکریا داد زد: جعفر! داروی قرمز را بیار.

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (13).jpg

آقا و گلباجی دستهای چشم آبی را گرفته بودند، جعفر داروی قرمز را به دست بابا زکریا داد. بابا زکریا گفت اگر با داروی قرمز خوب نشد، باید سرمه ی جواهر در چشمش بکشیم. ننه پلکهای چشم آبی را با انگشت، باز نگهداشته بود.

بابا زکریا داروی قرمز را در چشمهای پسر چکاند. .

سوزشی پلکها را [به هم آورد.]

همه جا تاریک و چرخان شد. پسر حس کرد که دارو بر آبی چشمانش می غلتد و رنگ آن را می شوید. بابا زکریا گفت: حالا پسرجان چشمت را باز کن، خوب شدی.

پسرک چشم آبی-کتاب قصه تصویری کودکان و نوجوانان-epubfaایپابفا- (14).jpg

پسرک چشمش را باز کرد. سایه های تیره رنگی بالای سرش ایستاده بودند. روی ایوان، خورشید، سیاه بود. درختهای سیاه، در باد خم شده بودند. بابا زکریا سایه ی پیری بود سراپا سیاه. از پسر پرسید: حالا چطور می بینی؟

پسر حرفی نزد، یاد خروس دُم آبی افتاد، اگر دُم آبی می فهمید.

بابا زکریا پرسید: مرا چطور می بینی؟

پسر نگاهش نکرد. با گریه گفت: همین را می خواستید؟

پدر گفت: اگر می دانستم معجزه اش اینست ترا نمی آوردم. پسرم برو چشمهایت را بشور. شاید وقتی رسید که بتوانند حسابی معالجه ات کنند تا رنگ ها را ببینی، همه ی رنگ ها را.

پسر دیگر گریه نمی کرد و آرام به طرف جویبار رفت.

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب قصه « پسرک چشم آبی» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن،چاپ ۱۳۵۱، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.



درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *