قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / داستان / قصه قدیمی: میهمان های ناخوانده

قصه قدیمی: میهمان های ناخوانده

مجموعه قصه - باهم زندگی کنیم-مهمان های ناخوانده-سایت ایپابفا

میهمان های ناخوانده

باز نویسی: فریده فرجام

نقاشی: نور الدین زرین کلک

تاریخ چاپ: ۱۳۵۶ 

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان

تهیه، تایپ ، تنظیم تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابف

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

 

مجموعه قصه - باهم زندگی کنیم-مهمان های ناخوانده-سایت ایپابفا (6).jpg

( این قصه، اولین قصه از کتاب « با هم زندگی کنیم» است که در شهریور ماه ۱۳۵۶ تحت عنوان مجموعه ای از قصه های مردم جهان برای کودکان ، توسط سازمان انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان به چاپ رسیده است.)

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

 

مجموعه قصه - باهم زندگی کنیم-مهمان های ناخوانده-سایت ایپابفا (1).jpg

در یک ده کوچک ، پیرزنی زندگی می کرد.

این پیرزن، یک حیاط داشت قد یک غربیل که یک درخت داشت قد یک چوب کبریت.

پیرزن، خوش قلب و مهربان بود، بچه ها خیلی دوستش داشتند.

یک روز غروب، وقتی آفتاب از روی ده پرید و خانه ها تاریک شد ، پیرزن چراغ را روشن کرد گذاشت روی تاقچه . چادرش را انداخت سرش، رفت دم در خانه که هوایی بخورد، آشنایی ببیند، دلش باز بشود.

همینطور که داشت با بچه ها صحبت می کرد، نم نم باران شروع شد. بوی کاهگل از دیوارها بلند شد.

پیرزن بچه ها را روانه ی خانه کرد و خودش به اتاق برگشت.

باران تند شد. صدای رعد و برق، کاسه – کوزه های روی تاقچه را می لرزاند.

پیرزن سردش شد، فکر کرد رختخوابش را بیندازد و برود زیر لحاف گرم شود؛ که صدای در بلند شد: تَق تَق تَق

پیرزن به خودش گفت: «خدایا، کیه این وقت شبی در می زنه؟» چادرش را سر کرد، دوید توی حیاط. پشت در پرسید: «کیه داره در می زنه؟»

«منم، خاله گنجیشکه، دارم زیر بارون خیس میشم؛ درو وا کن .»

پیر زن در را باز کرد و گفت: «بیا تو. »

آب از نوک گنجشک می چکید: چیک چیک چیک.

بالهایش بهم می خورد: تیک تیک تیک.

پیرزن، گنجشک را برد توی اتاق، یک تکه پارچه روی بالهای ترش انداخت. گنجشک داشت با نوکش لای بالهایش را می خاراند که دو باره صدای در بلند شد: تَق تَق تَق

پیر زن دوید پشت در، پرسید:

«کیه داره در می زنه؟»

مجموعه قصه - باهم زندگی کنیم-مهمان های ناخوانده-سایت ایپابفا (3).jpg

«منم، سگ پاسبون. دارم زیر بارون خیس میشم، درو وا کن .»

پیرزن در را باز کرد و گفت: «تو هم بیا تو. »

دندان های سگ به هم می خورد و صدا می کرد: چریک چریک.

پیرزن او را به اتاق برد. یک شال گردن به گردنش بست و او را کنار اتاق خواباند. سگ داشت تازه گرمش می شد و زیر گوشش را می خاراند که باز صدای در بلند شد: تَق تَق تَق

پیر زن که می دانست مهمان دیگری زیر باران مانده رفت پشت در، پرسید:

«کیه داره در می زنه؟»

«منم، مرغ پاکوتا، دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن .»

پیرزن در را باز کرد و گفت: «خب، بیا تو .»

پر های مرغ، به هم چسبیده بود. چشم هایش بی حال نگاه می کرد.

پیرزن یک تکه پارچه پشت مرغ انداخت. مرغ هم کنار اتاق رفت، پا به پا کرد تا خشک شود.

پیرزن چادر خیسش را از سرش بر نداشته بود که دو باره صدای در را شنید: تَق تَق تَق

پیرزن، بی معطلی، دوید پشت در، پرسید: «کیه داره در می زنه؟»

«منم، آقا کلاغه، دارم زیر بارون خیس میشم، درو وا کن .»

پیرزن در را باز کرد و گفت: «خب، بیا تو .»

کلاغ جستی زد تو، سرش را انداخت زیر ، دوید توی اتاق. پیرزن یک تکه پارچه روی سر کلاغ انداخت. قطره های آب از دمش به سر و کله ی مرغ و گنجشک پاشیده شد. تا آمدند غر غر کنند… تَق تَق تَق

پیرزن رفت پشت در، پر سید: «باز کیه داره در می زنه؟»

« منم، خاله گربه ، دارم زیر بارون خیس میشم، درو وا کن .»

پیرزن در را باز کرد و گفت: «خب، بیا تو .»

گربه وارد اتاق شد. وقتی چشم گنجشک و مرغ و کلاغ به او افتاد چسبیدند به همدیگر و شروع کردند به لرزیدن.

گر به خندید و گفت: « نترسید! ما همه اینجا مهمونیم، با همدیگه مهر بونیم .»

آنها هم خیالشان راحت شد و دوباره مشغول چرت زدن شدند. پیرزن پشت گربه هم یک تکه پارچه انداخت.

گربه هم چشم هایش را هم گذاشت و در گوشه ایی مشغول پاک کردن سر و صورتش شد.

پیرزن رفت که در اتاق را ببندد، دوباره… تَق تَق تَق

کار پیرزن دیگر معلوم بود؛ چادرش را سرش انداخت و یکراست رفت پشت در، پرسید: «کیه داره در می زنه؟»

«منم، آقا الاغه. دارم زیر بارون خیس میشم، درو واکن.»

پیرزن خنده اش گرفت، در را باز کرد و گفت: «بیا تو .»

الاغ شمش را به زمین کو بید. از خوشحالی جفتکی انداخت و پرید تو حیاط.

پیرزن الاغ را به اتاق برد. یک لحاف آورد روی گرده اش انداخت . او هم رفت گوشه ی اتاق دراز کشید. صدای در ، از هر دفعه ی دیگر بلندتر، به گوش رسید:

تَق     تَق    تَق

پیرزن رفت پشت در، پرسید: «کیه داره در می زنه؟»

«منم، گاو سیاهه، دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن . »

پیرزن در را باز کرد و گفت: «خب، توام بیا تو »

گاو اول شاخ هایش را از لای در آورد تو، بعد هیکل گنده اش را فشار داد و وارد حیاط شد.

وقتی مهمان ها گاو را دیدند، جا به جا شدند، گنجشک پکی زد به خنده.

گاو سرفه یی کرد، رفت گوشه ی اتاق لم داد. پیرزن یک گلیم آورد روی گاو انداخت.

پیرزن رو کرد به مهمان ها و گفت:

«خب، حالا همه تون با خیال راحت بخوابین، فردا که هوا روشن شد، برین دنبال کار خودتون.»

مجموعه قصه - باهم زندگی کنیم-مهمان های ناخوانده-سایت ایپابفا (4).jpg

گنجشک ، مرغ و کلاغ پریدند روی تاقچه ها خوابیدند. گربه، سگ، الاغ و گاو هم دور اتاق خوابیدند.

پیرزن هم، که خیلی خسته شده بود، رختخوابش را وسط اتاق پهن کرد، لحاف را کشید سرش و خوابید.

صبح روز بعد، از بس پیرزن خسته بود، دیر از خواب بیدار شد؛ اما وقتی چشم هایش را باز کرد، دید در خانه اش برو بیایی است:

مجموعه قصه - باهم زندگی کنیم-مهمان های ناخوانده-سایت ایپابفا (5).jpg

الاغ سماور را آتش کرده و بالای سفره گذاشته،

گر به دارد چایی دم می کند، سگ حیاط را جارو می کند،

کلاغ از صحرا چوب می آورد، گاو هم پشت بام را بام غلتان می زند و مرغ به او کمک می کند.

پیرزن از سر و صدایی که در خانه پیچیده بود، خوشحال شد. چادر را سرش انداخت، رفت نان سنگک خرید، برگشت. همگی نشستند دور سماور، نان و چایی خوردند، گل گفتند و گل شنیدند.

وقتی مهمان ها چای تلخشان را هم خوردند، الاغ گفت: «دیشب بارون می اومد، ما هم جایی نداشتیم؛ اما حالا باید زحمتو کم کنیم و بریم!»

همه ی مهمان ها که مهربانی پیرزن را دیده بودند، از فکر رفتن ، غصه شان شد. پیرزن گفت: « اگه از دل من بپرسین، میخوام که همه ی شما اینجا بمونین؛ اما حیاط من قد یه غربیله، جایی ندارم. اگه خاله گنجیشکم بتونه بمونه، آقا گاوه مجبور میشه بره .»

گاو به فکر فرو رفت، به پیرزن نگاهی کرد و گفت:

« من که مومو می کنم برات

خرمنو درو می کنم برات،

بذارم برم؟»

پیرزن از اینکه گاو را رنجانده بود، دلش گرفت و گفت:

« با وجود تنگی جا، پهلوی من بمون .»

گنجشکه، زیر لب، جیک جیک کرد و گفت:

« پیرزن جون!

من که جیک و جیک می کنم برات

تخم کوچک می کنم برات،

بذارم برم؟»

پیرزن خنده اش گرفت و گفت: «تو که جای زیادی نمی گیری، بمون.»

الاغ سرش را اینطرف و آنطرف چرخاند و با تعجب گفت:

«خب پیرزن!

من که عَر و عَر می کنم برات

همسایه خبر می کنم برات، بذارم برم؟»

پیرزن گفت: « الاغ جون! غصه نخور، تو هم بمون.»

گربه دمش را جمع کرد و با قهر گفت:

«من که میو میو می کنم برات

موشارو چپو می کنم برات، بذارم برم؟»

پیرزن گفت : «پیشی جون! غصه نخور، تو هم بمون.»

کلاغ که دید همه دارند می مانند، صدایش را انداخت سرش و گفت:

« نفهمیدم

من که قاروقار می کنم برات

همه رو بیدار می کنم برات،

بذارم برم؟»

پیرزن گفت: «آقاکلاغه، شلوغ نکن! تو هم بمون.»

مرغ گفت:

«من که قدقد می کنم برات

تخم بزرگ می کنم برات،

بذارم برم؟»

پیرزن گفت: «تو هم بمون.»

سگ که دید همه ماندنی شدند، گفت:

«من که واق و واق می کنم برات

دزدارو چلاق می کنم برات،

بذارم برم؟»

پیرزن گفت: «عیب نداره، تو هم بمون.»

پیرزن نگاه مهربانش را به یک یک مهمان ها انداخت و گفت:

«حالا که دلتون میخواد پیش من بمونین، باید دسته جمعی کمک کنین و برای خودتون اتاق بسازین تا همه مون به راحتی زندگی کنیم.»

همه از سر سفره بلند شدند، بساط چای را جمع کردند و دنبال کارهایشان رفتند. از آن به بعد، سالهای سال همگی با هم به خوشی و خوبی زندگی کردند.

« پایان قصه»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

این قصه قدیمی، توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی متن PDF قدیمی آن  ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

شما هم به تایپ و احیای کتاب های قدیمی علاقمند هستید؟ به ما بپیوندید!

 

از این مطلب خوشتون اومد؟

به این مطلب امتیاز بدید!

میانگین امتیاز / ۵. تعداد امتیازدهندگان

درباره مدیر سایت

کارشناس زبان انگلیسی - علاقمند به تولید کتاب الکترونیک - علاقمند به استخراج فایل و تبدیل متون PDF به WORD -

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *