قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب نوجوان / کتاب داستان موبی دیک، نهنگ سفید: نوشته هرمان ملویل – جلد سوم کتابهای طلائی برای نوجوانان

کتاب داستان موبی دیک، نهنگ سفید: نوشته هرمان ملویل – جلد سوم کتابهای طلائی برای نوجوانان

image002.gif

نهنگ سفید

نوشته: هرمان ملویل

ترجمه: محمدرضا جعفری

چاپ اول – ۱۳۴۲

چاپ دوم – ۱۳۴۴

چاپ سوم – ۱۳۴۷

چاپ چهارم- ۱۳۵۲

مجموعه کتابهای طلائی -جلد ۳

تهیه، تایپ، تنظیم تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

***

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (1).gif

« اسم من اسماعیل است ! »

« وقتی که کشتی خوب و محکم پکود دنبال نهنگ سفید بزرگ می گشت، من با کاپیتان آهاب بودم . من بودم که بر بلندترین دکل کشتی می ایستادم و من بودم که اولین فواره آب نهنگ سفید را دیدم. من بودم که قایق کاپیتان آهاب را پارو می زدم.»

…………………….

-۱-

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (2).gif

هروقت که هوس ماجرا می کنم ، به دریا می روم. از همین رو بود که یک روز صبح یکی دو پیراهن در کیف کهنه ام جا دادم و روانه نانتوکت شدم. نانتوکت جزیره ای است در ساحل ماساچوست و از آنجاست که شکارچیان نهنگ برای گشتن هفت دریا به راه می افتند!

وقتی که به نیوبدفورد رسیدم، متوجه شدم که باید برای رسیدن به جزیره نانتوکت منتظر قایق بشوم. از این رو در خیابانهای تنگ و سنگفرش بندر دنبال جایی گشتم تا شب را در آنجا بگذرانم؛ طولی نکشید که به جای عجیبی رسیدم. یک خانه قدیمی بود که در گوشه سرد و تاریکی بنا شده بود. بر فراز سرم صدای مبهمی شنیدم. نگاه کردم؛ تابلوی لرزانی دیدم که بر آن نوشته شده بود: «کافه اسپاتر».

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (3).gif

وارد کافه شدم. عده ای دریانورد جوان دور میزی جمع شده بودند و بر فراز سرشان چراغ پیه سوزی روشن بود. دنبال کافه چی گشتم و سرانجام او را که مشغول پاک کردن تنگهای آبجوخوری فلزی بود پیدا کردم. وقتی که اتاقی برای شب از او خواستم گفت: «خوب، بله؟ همه مان همین هستیم، اما ،…» و در همان حال که ته ریش خود را می خاراند افزود: « فکر نمی کنم اگر با یک نیزه انداز روی یک تخت و زیر یک پتو بخوابی اعتراضی داشته باشی؟ از ظاهرت پیداست که می خواهی به شکار نهنگ بروی، پس بهتر است به این جور چیزها عادت کنی! »

در آن شب سرد و نمناک جای دیگری نمی توانستم پیدا کنم . ناچار پس از خوردن شامی گرم در کنار آتش، به اتاق خواب مشترک رفتم و از کافه چی پرسیدم: « پس نیزه اندازی که شریک تختخواب من است کجاست؟» جواب داد: «آدم غریبه ای است، خیالت آسوده باشد. بعضی وقتها خیلی دیر می آید. تو بخواب و به او کاری نداشته باش! » و از اتاق بیرون رفت.

از بس به سفرم فکر می کردم خوابم نمی برد و همینطور دراز کشیده بودم و به تاریکی خیره شده بودم.

مدتی بعد، که شاید کمی چرت زده بودم، از صدای در بیدار شدم. در باز شد و هم اتاقیم را دیدم که شمع بدست دم در ایستاده بود

-۲-

او مردی بود بلند بالا که قدش به ۱۸۰ سانتیمتر می رسید. لباسش را در آورد و دیدم سر تا پایش پر است از خالهای عجیب و غریب ارغوانی رنگ. سرش مویی نداشت و مثل کف دست صاف بود. تنها یک تکه پوست مودار چین خورده روی پیشانیش دیده می شد.

پس از آن که لباسهایش را در آورد و روی صندلی گذاشت، جیبهایش را جستجو کرد و چیز عجیب و نامعلومی بیرون آورد. وقتی که خوب دقت کردم دیدم یک بت زشت چوبی است. از جیبش مقدار زیادی هم تراشه های چوب بیرون کشید. سپس بت زشت کوچک را روی بخاری گذاشت و در برابر آن به درست کردن آتش مشغول شد. در نور خفیف آتش، مقابل بت کوچک چمباتمه میزد و از اینطرف به آنطرف می پرید و با صدای خفه ای که از گلویش در می آمد چیزهایی می خواند.

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (4).gif

عاقبت آتش را خاموش کرد و بت را در جیبش گذاشت و به تختخواب پرید و کنار من دراز کشید. من که خیلی ترسیده بودم از تختخواب بیرون پریدم و کافه چی را صدا زدم. کافه چی خیلی زود حاضر شد. در حالی که از ترس می لرزیدم گفتم: «چرا به من نگفتی این نیزه انداز آدمخوار است؟» او جواب داد: «نترس! «کی کگ» یک مو از سرت کم نمی کند!» سپس با خنده رو به آن مرد کرد و گفت: «کی کگ، نگاه کن! من تو را می شناسم و تو هم مرا می شناسی. این مرد اینجا می خوابد، فهمیدی؟ » کی کگ پوزخندی زد و سرش را تکان داد و گفت: «بفرمایید! » باز پوزخندی زد و با دست به پشتم کوبید و گفت: «این پسر دوست من!»

من آرام شدم. برگشتم و با خیال راحت خوابیدم.

-۳-

روز بعد، پس از خوردن صبحانه که عبارت بود از نان شیرینی و قهوه گرم، همراه کی کگ در خیابانهای نمناک نیوبدفورد برای جستجوی قایق، به راه افتادم.

در راه ، کی کگ به انگلیسی دست و پا شکسته سرگذشتش را برایم تعریف کرد. او اهل جزیره «کوکوو کو» واقع در جنوب اقیانوس آرام بود. این جزیره را هرگز نمی توان روی نقشه پیدا کرد. پدرکی کگ رئیس قبیله بود؛ اما وقتی که یک شکارچی نهنگ انگلیسی به بندر « کو کوو کو» پاگذاشت، کی کگ مشتاق شد مانند یک دریانورد ساده با او برود. اول ناخدای کشتی حاضر نبود از اهل آن جزیره کسی را بین ملوانان خود جا بدهد، بخصوص که کی کگ خیلی هم زشت بود. اما او نشان داد که می تواند از فاصله پنجاه قدمی نارگیلی را با نیزه بزند، و ناخدا تصمیم گرفت کی کگ را جزو نیزه اندازهای خود انتخاب کند.

به این ترتیب دوست جدید من، مدت ده سال در کشتیهای شکار نهنگ، هفت دریا را گشته بود.

عاقبت ما با هم به بندر جزیره تانتوکت رسیدیم.سرخ پوستها پیش از آمدن سفید پوستها در این جزیره نهنگ شکار می کردند. همچنان که از کنار باراندازهای قدیمی می گذشتیم، کشتیی را دیدیم که انگار برای یک سفر دراز به قصد شکار نهنگ آماده شده بود،

روی عرشه کشتی مرد قد بلند و لاغری ایستاده بود که کت درازی به تن و کلاه بلندی برسر داشت: یکی از پاهایش استخوانی بود و از فک نهنگ ساخته شده بود. از من پرسید: «به شکار نهنگ واردی؟ »

جواب دادم: «نه، آقا! اما مطمئنم که فوراً یاد می گیرم؛ چندبارهم در کشتیهای تجارتی سفر کرده ام.»

مرد یکپا با تمسخر گفت: «کشتیهای تجارتی! آیا براستی می خواهی شکارچی نهنگ بشوی؟»

گفتم: «گمان می کنم، آقا! می خواهم دنیا را ببینم.»

فریاد زد: «آیا مردی هستی که بتوانی نیزه ای را به گردن یک نهنگ سفید پرت کنی؟ جواب بده!»

قبل از اینکه با لکنت جواب بدهم، کی کگ نیزه اش را که روی شانه خود گذاشته بود، برداشت و آن را به سرعت برق پرتاب کرد. نیزه درست بالای سر ناخدا به تیر دکل خورد. آنوقت کی کگ گفت: «من شکارچی نهنگ، من نیزه انداز؛ تو دوست من، او دوست من!»

ناخدا حرکتی نکرد. نیزه کی کگ همچنان در تیر دکل مانده بود. اندکی پس از آن ناخدا گفت: «بچه ها، بیاید به عرشه! معاونم نام شما را ثبت می کند.»

-۴-

کارکنان کشتی پکود همه اشخاصی غیر عادی و عجیب و غریب بودند. همانطور که می دانید یکی از آنها، ناخدا، یعنی کاپیتان آهاب از اهالی نانتوکت بود که پای استخوانی داشت. او در ابتدای سفرمان بیشتر اوقات را در اتاقش می ماند ولی بعد اغلب او را در پل کشتی سرگرم تماشای دریا می دیدیم .

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (5).gif

نام یکی از معاونانش استاربوک بود. اوهم اهل نانتوکت بود. او نیز مثل کاپیتان قدبلند و لاغر بود و همیشه می گفت: «در قایق من کسی از نهنگ نمی ترسدا »

منظورش این بود که یک شکارچی فهمیده کسی است که می داند یک نهنگ تا چه اندازه می تواند خطرناک باشد. او نمی خواست کسی بی احتیاطی کند و کشتی را در خطر بیندازد.

معاون دوم استاب بود. او غالباً با خیال راحت و آسوده روی عرشه قدم می زد. بعدها وقتی که ما نزدیک بزرگترین نهنگ رسیدیم، او پیپ سیاه و کوتاهش را دود کرد، جلو قایقش ایستاد، و به زمزمه آهنگ پرداخت. این پیپ، مثل دماغ ، یکی از اعضای لازم صورتش بشمار میرفت و هرگز از او جدا نمی شد. حتی وقتی که استاب از خواب بیدار می شد، پیش از پوشیدن شلوار پیپش را به لب می گذاشت.

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (6).gif

معاون سوم کاپیتان آهاب، فلاسک بود که قدی کوتاه و هیکلی درشت داشت. او مردی بود ستیزه جو که همه نهنگها را دشمن خود می پنداشت و کشتن آنها را برای خود افتخار می دانست. برای او بزرگترین جانور دریایی به اندازه موش هم اهمیت نداشت!

هر معاونی یک قایق شکار نهنگ را هدایت می کرد و علاوه بر چند پاروزن یک نفر نیزه انداز نیز همراه داشت.

یکی از نیزه اندازها را می شناسید. او دوست من کی کگ بود. دو نیزه انداز دیگر هم در کشتی ما بودند: یکی «تاشتگو»، سرخ پوست پرطاقت و لاغر، دیگری «داگو» سیاه پوست تنومند آفریقایی!

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (7).gif

تاشتگو و داگو نیزه های تیز و بلند را به خوبی و دقت کی گک پرتاب می کردند. واضح است که وقتی قایق اول به نزدیک نهنگی می رسید، شانس فرار حیوان از زیر ضربه های نیزه های فلزی که به پشت پهن و سیاهش می خورد، بسیار کم بود.

در چنین موقعی من و بقیه ملوانان کشتی پکود توی قایق می نشستیم تا آن گروه شکارچی ماهر را برگردانیم. هرگاه دیدبانان نهنگی را می دیدند، قایقهای شکار در آب انداخته می شد و پاروزنها پارو می زدند تا به محلی که تیررس نیزه ها بود برسند.

-۵-

چند هفته از عزیمت کشتی پگود گذشته بود.کاپیتان آهاب هر روز بیرون می آمد و جلو اتاقش می ایستاد. از این پس کشتی با سرعت بیشتری به سوی جنوب پیش می رفت و بادهای موافق هم در پیشروی به ما کمک زیادی می کرد.

یک روز آهاب روی عرشه ظاهر شد و در جای مخصوصش ایستاد و فریاد زد: «استاربوک! استاربوک!همه را روی عرشه جمع کن، دیده بانها را هم پایین بیاور… مگر نشنیدید؟!گفتم همه روی عرشه جمع شوید!»

استاربوک دوید تا دستور کاپیتان را اجرا کند. طولی نکشید که تمام کارکنان کشتی به صف شدند، و پاهای برهنه شان را به نشانه خبردار روی عرشه به هم کوبیدند.

ناگهان کاپیتان آهاب دست راستش را بلند کرد. در دستش یک تکه طلا می درخشید. فریاد زد: «وقتی نهنگی را دیدید، چه می کنید؟ »

ده ها ملوان یکباره فریاد زدند: «شما را خبر می کنیم !»

کاپیتان پرسید: «چه می گوید؟»

جواب دادند: «نهنگ! نهنگ!»

آهاب فریاد زد: «پس نگاه کنید. این تکه طلای اسپانیایی را می بینید؟ شانزده دلار می ارزد- استاربوک، یتک را به من بده؟ »

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (8).gif

پتک راگرفت و بدون گفتن کلمه ای طلا را به دکل کوبید و فریاد زد: «حالا گوش کنید. هر کدام از شما که فریاد بزند «نهنگ!، نهنگ!» و نهنگ هم دارای سر سفید و فک قلاب مانند و سه سوراخ در پهلوی راستش باشد. این تکه طلامال او است! »

ملوانان رقص و پایکوبی را سر دادند و فریاد زدند: «هورا ، هورا ! »

هنگامی که ناخدا می گفت: «نهنگ سفید با فک قلاب مانند!» کی کگ، داگو و تاشتگو که نیزه انداز بودند، به یکدیگر نگاه کردند؛ انگار چیزی به خاطرشان آمده بود.

تاشتگو گفت: «کاپیتان، این نهنگ سفید باید همان نهنگی باشد که موبی دیک نام دارد!»

آهاب فریاد زد: «موبی دیک؟ تاش، آیا این نهنگ را می شناسی؟»

سیاه پوست تنومند با هیجان پرسید: «آیا قبل از آنکه زیر آب برود، دمش را تکان می دهد؟» و بعد کی کک هم پرسید: «ناخدا، آیا این همان نهنگی است که صدها نیزه در بدنش فرو رفته؟»

ناخدا فریاد زد: «بله! خودش است. صدها نیزه روی پوستش دارد؛ مثل سنجهانهایی است که در جاسنجاقی فرورفته باشد. ولی نیزه من کارش را می سازد، مطمئن باشید!»

استاربوک به آرامی گفت: «ناخدا، شنیده ام که همین موبی دیک پنج سال پیش پای شما را خورد!» آهاب فریاد زد: «بله، استاربوک ! همین موبی دیک بود که در سواحل ژاپن مرا ترساند. همین مو بی دیک! ۔ همین نهنگ سفید لعنتی بود که با آن دندان قلاب شکلش پایم را گرفت!»

بعد کاپیتان در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت، مشتهایش را به هوا بلند کرد و فریاد زد: «بله، بله! و باید پیش از اینکه تسلیم شوم، در اطراف دماغه امید و سایر جزایر دریای جنوبی، تعقیبش کنم. شما را هم برای همین منظور سوار این کشتی کرده ام که شیطان سفید را در آبهای کره زمین تعقیب کنید تا زمانی برسد که به جای آب، از بدنش خون فواره بزند و روی امواج شناور شود! عقیده شما چیست، بچه ها؟ با من موافقید؟ »

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (9).gif

نیزه اندازها و ملوانها فریاد زدند: «بله، بله!»

بعد کاپیتان گفت: «یک جفت چشم تیزبین برای پیدا کردن نهنگ سفید و یک نیزه تیز برای کشتن مویی دیک! »

در این موقع متوجه شدم که من هم مانند مردانی که در کنارم ایستاده بودند، فریاد می کشیدم.

و بعد استاربوک گفت: «برای جستجوی نهنگ سفید با آن دندان قلابی شکلش آماده ایم، کاپیتان! ولی من با شما آمده ام تا نهنگ شکار کنیم و با چلیکهای پر از روغن نهنگ به ساحل برگردیم، من نیامده ام انتقام بگیرم!»

آهاب فریاد زد: «من به تو روغن نهنگ می دهم. آنقدر به تو روغن نهنگ می دهم که ثروتمند بشوی؛ ولی باید نهنگ سفید را گرفتار کنیم، چون این راه را به خاطر او می رویم.»

استاربوک همینطور که آهسته آهسته از جمع ملوانان دورمیشد، پچ پچ کنان گفت: «خدا رحم کند، خدا به همه مان رحم کند!»

-۶-

ماهها بود که ما نهنگ سفید را جستجو می کردیم. در این مدت نهنگ های زیادی شکار کرده بودیم و چربی فراوانشان را گرفته بودیم. در آن روزگار، روغن نهنگ تنها روغنی بود که برای سوخت چراغ به مصرف می رسید. وقتی که روغن غلیظ و سفید می شد، مومش برای ساختن بهترین شمعها به کار می رفت. اما برای پر کردن بشکه ها و چلیکهایی که در انبار کشتی بود، باید بیشتر از اینها نهنگ شکار می کردیم.

اولین نهنگ را یک روز عصر که من در دیدبانی مراقبت می کردم کشتیم. از بلندترین دیدبانی ها می توان در هرجهتی همه چیز را، حتی از فواصل دور، مشاهده کرد. نهنگ مثل ماهی نیست، بلکه پستاندار شناگری است که از سوراخی که در بالای سر بزرگش دارد تنفس می کند. وقتی که در ساعت، چندین بار برای تنفس به سطح آب می آید، نوارهای مخلوط از مه و آب به هوا می فرستد. این فواره وسیله ای است که دیدبان بتواند نهنگ را حتی اگر چند کیلومتر فاصله داشته باشد، ببیند.

آن روز، با خستگی در محل دیدبانی نشسته بودم و با اشتیاق به ابرهایی که در آسمان آبی رنگ عصر در حرکت بود نگاه می کردم. ناگهان فواره ای به چشمم خورد و بعد پهلوی نهنگ اولی دو نهنگ دیگر دیدم و فریاد زدم: «نهنگ، نهنگ! »

کاپیتان آهاب که روی عرشه کشتی ایستاده بود داد زد:« کجاست پسر؟» من به روبرو و به سمت راست اشاره کردم و جواب دادم: «سه تا در آنجا! »

کاپیتان آهاب فریاد زد: «کشتی را در مسیر باد ببر!» و به دنبال حرفش سکان را از سکاندار گرفت و آن را چرخاند. باد به بادبانهای کشتی خورد و کشتی چرخی زد و در میان دریای خروشان به نقطه آرامی رسید.

کاپیتان دستور داد: «قایقها را باز کنید!» ولی ملوانان، پیش از شنیدن دستور او تقریباً همه قایقهای شکار را باز کرده، پایین برده بودند.

من با چنان هیجانی از پله های طنابی پایین رفتم که نزدیک بود با سر به عرشه سقوط کنم. بعد در قایق استاربوک کنار جاپارویی قرار گرفتم. کی کگ در حالی که نیزه بزرگش را در کنار خود داشت در جلو قایق ایستاده بود. دو قایق دیگر که به وسیله فلاسک و استاب هدایت می شد، در همان موقع به آب رسید. آنها طناب قایق را از کشتی باز کردند. استاربوک در حین پارو زدن ما، این آواز را به طرز یکنواختی می خواند: « بچه ها پارو بزنید! چرا محکم پارو نمی زنید؟ بگذارید قایقهای دیگر را شکست بدهیم و زودتر به نهنگ ها برسیم. می توانید تندتر پارو بزنید!؟ بچه ها بزنید! بچه ها ، پارو بزنید! عقب، جلو، عقب، جلو، بزنید بچه ها، پارو بزنید!»

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (10).gif

آنقدر پارو زدیم که فکر کردم دیگر بازو و پشتم طاقت ندارد. قایق ما مانند مرغابی روی آب سر می خورد و پیش می رفت. استاربوک دستور داد: «کی کگ، بایست، – بایست و بزنش!»

کی کگ پارو را انداخت و نیزه اش را قاپید: در این موقع بیش از چند متر با نهنگ غول پیکر فاصله نداشتیم. کی کگ بیحرکت در قایق ایستاده بود. بعد با تمام نیروی بدن ورزیده اش، نیزه را پرتاب کرد. نیزه تا ته در پیکر نهنگ فرو رفت. نهنگ غول پیکر غوطه می خورد ودمش را به شدت بر آب می کوبید. طنابی که به نیزه بسته شده بود، از دور میله جوبی سوت زنان در رفت. قایق به وسیله نهنگ زخمی به سرعت یک قطار تندرو به پیش کشانده می شد.

استاربوک دستور داد: «مواظب باشید، بچه ها! همین الآن نهنگ روی آب می آید. باید آماده باشیم!»

چند لحظه بعد نهنگ روی آب آمد. کی کگ نیزه های زیادی به پشتش زد. آهسته آهسته از تلاش نهنگ کم شد. خون از زخمهایش فوران زد. بعد خون سیاهرنگی از سوراخ بینی اش فواره کشید وجانور بزرگ دریایی به پشت غلتید و آرام روی آب ماند.

استاربوک گفت: «کار به خوشی تمام شد!»

در همان حال که ما نهنگ را طناب پیچ می کردیم تا به کشتی ببریم دیدم که قایق دیگری هم نهنگی راکشته. اما قایق سوم هنوز به وسیله نهنگ زخمی کشیده میشد. طولی نکشید که همه قایقها نهنگهایشان را به کشتی آوردند.

-۷-

سه نهنگ محکم به کشتی بسته شدند. شب نزدیک بود و ملوانان خسته قایقهای شکار در عرشه پکود دراز کشیده بودند و خستگی در می کردند.

استاربوک به عرشه آمد و گفت: «خوب بچه ها، آسوده بخوابید! ۔ امشب را خستگی در می کنیم و فردا کار این نهنگها را تمام خواهیم کرد.»

ناگهان دیدم چند کوسه در اطراف غنیمتهای دریایی ما، که روی آب شناور بودند، پرسه می زنند. اعتراض کنان گفتم: «اما این کوسه ها تا فردا صبح چیزی از نهنگها باقی نمی گذارند!»

استار بوک جواب داد: «اگر ما در اقیانوس آرام بودیم، امشب را نمی توانستیم بخوابیم؛ ولی اینجا کوسه زیاد نیست. آسوده بخوابید، فردا خیلی کار داریم؟ »

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (11).gif

استاب فریاد زد: «پس در این صورت من کمی از گوشت نزدیک دم نهنگ را میخورم: داگو، برو یک تکه چرب و نرمش را برایم بیاور!»

من تا آن موقع نمی دانستم که گوشت نهنگ خوشمزه است. از کی کگ در این باره پرسیدم و او جواب داد: «گوشت نهنگ خیلی خوب. من هم یک تکه اش می خورم، تو هم می خوری؟»

با خود فکر کردم هر کاری شروعی دارد. پس سرم را به نشانه موافقت تکان دادم. کی کگ فوراً با داگو پایین رفت و یک تکه از گوشت نزدیک دم نهنگ را برید و آن را روی آتش کباب کرد. من خیلی تعجب کردم وقتی که دیدم گوشت نهنگ چقدر خوشمزه است.

-۸-

شکار نهنگ قسمتی از شغل یک شکارچی نهنگ است. کثیفترین و مشکلترین قسمت کارش، آب کردن چربیها و تبدیل آن به روغن است. چربی نهنگ ورقه کلفتی است که بین ۲۵ تا ۴۰ سانتیمتر ضخامت دارد و در زیر پوست حیوان قرار گرفته. نهنگ برخلاف ماهی جزو جانوران خونسرد نیست، بلکه، مانند جانوران خشکی خونگرم است و به خاطر ورقه چربی زیر پوستش، در سردترین آبها نیز می تواند شنا کند. چربیش مانند پتو او را همه جا گرم نگاه می دارد. چربی را به وسیله اسبابهای مخصوصی از لاشه نهنگ جدا می سازند، بعد آن را به برشهای باریک تقسیم می کنند و در دیگهای بزرگ فلزی روی آتش می گذارند و چربی به روغن تبدیل می شود. وقتی که هنوز روغن گرم است، آن را در چلیکهای چوبی ذخیره می کنند.

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (12).gif

چندین روز طول کشید تا چربیهای سه نهنگ را آب کردیم. بعد عرشه کشتی را آنقدر شستیم و ساییدیم تا مانند اولش تمیز و پاکیزه شد. سپس عازم شکار نهنگ های دیگری شدیم.

-۹-

چند ماه بعد، کاپیتان آهاب با بلندگو به یک کشتی که از مقابل کشتی ما عبور می کرد، سلام داد و پرسید: «آهای شما نهنگ سفید را ندیدید؟ »

پرچم انگلستان بر بالای کشتی دیده می شد و نام کشتی «ساموئل۔ اندربی» بود. ناخدای انگلیسی، در جلو کشتی خود ایستاده بود و لباس آبی رنگی به تن داشت. یک آستین کت او خالی بود و با وزش باد تکان می خورد. ناخدا آهاب را تکرار کرد: «شما به نهنگ سفید برخورد کرده اید؟ »

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (13).gif

ناخدای انگلیسی جواب داد: «نگاه کن!» سپس از لای کتش یک دست باریک و قلمی را که از دندان نهنگ ساخته شده بود به او نشان داد!

آهاب فریاد زد: «یک قایق پایین بیاورید.» و ما به کشتی دیگر رفتیم. ناخدای کشتی دست استخوانیش را برای خوشامدگویی دراز کرد و…

… فریاد زد: «بله، بله! اجازه بده استخوانها را به هم بزنیم. دستی که هرگز به کار نمی آید و پایی که نمی تواند فرار کند!»

کاپیتان آهاب با اصرار گفت: «نهنگ سفید! او این دستت را کند، مگر نه؟ »

ناخدای انگلیسی گفت: «بله! پای ترا هم او کنده؟

آهاب جواب داد: «بله، کار او ست! »ناخدای انگلیسی خنده را سر داد!

آهاب که خیلی اصرار داشت، گفت: «بگو ببینم چطور شد؟

ناخدای انگلیسی گفت: «خیلی خوب . اولین بار بود که از خط استوا می گذشتم و اسم نهنگ سفید را هم نشنیده بودم. »

کی کگ که می خواست خودش را داخل موضوع کند گفت: « اسمش موبی دیک است!»

آهاب فریاد زد: «ساکت!۔ کاپیتان، داستانت را تعریف کن!» ناخدای انگلیسی ادامه داد: «خیلی خوب، آقا، ما چهار یا پنج نهنگ را نشان گرفتیم و در قایقهایمان نشستیم، نیزه من به یکی از نهنگها خورد و آن نهنگ قایق مرا به دنبال خودکشید. سپس ناگهان، از اعماق آب نهنگ غول پیکر و هولناکی بیرون آمد. تمام بدنش شیری رنگ و سفید بود.»

آهاب فریاد زد: «خودش است. موبی دیک!»

کاپیتان انگلیسی گفت: «جای زخم دهها نیزه در نزدیکی بال و پشتش به چشم می خورد.»

آهاب فریا زد: «بله، بله! ۔ جای زخمهایی که من با نیزه به او زده ام. ادامه بده، ادامه بده!»

ناخدای انگلیسی لبخند زنان گفت: «کمی حوصله داشته باش! خوب، این پدر بزرگ پیر نهنگها کوشید تا نهنگی را که گرفته بودم، آزاد کند. دیدم نهنگ بزرگی است و خواستم بگیرمش. اما پیش از اینکه نیزه ام را بلند کنم، مانند گاو نری خشمگین ضربه محکمی به قایق زد. او حمله کنان به سوی من می آمد؛ دریا را به تلاطم انداخته بود، زیر قایق رفت و آن را به هوا پرتاب کرد و قایق و همه ملوانان در آب افتادند.»

آهاب فریاد زد: «ولی دستت؟ چطور دستت را کند؟ »

ناخدای انگلیسی گفت: « همه مان در آب افتاده بودیم و من می خواستم از دور و بر او فرار کنم که برگشت و نیزه بی مصرفی که به پهلویش خورده بود، به بازوی من گیر کرد و بازویم مثل پنیر قطع شد !»

آهاب پرسید: «بعد چه شد؟»

ناخدای انگلیسی جواب داد: «نهنگ سفیدصدایی کرد و رفت.»

آهاب پرسید: «دیگر به او برنخوردید؟»

جواب این بود: «دو مرتبه! »

آهاب با کنجکاوی پرسید: «دیگر با او جنگ نکردید!»

ناخدای انگلیسی جواب داد: «نخواستیم جنگ بکنیم. یک دستم را گرفت بس نبود؟ »

آهاب پرسید: «از کدام طرف رفته؟»

ناخدای انگلیسی جواب داد: «فکر می کنم از طرف مشرق رفته باشد؛ اما نمی توانی آرام بگیری؟ یک پایت را گرفت برایت بس نیست؟»

آهاب گفت: «نه، نمی توانم!» بعد به طرف ملوانان برگشت و گفت: «برگردید به قایق!»

وقتی که به کشتی پکود برگشتیم کاپیتان آهاب شلنگ اندازان به سمت دیوار کشتی، همانجایی که کشتی انگلیسی را دیده بود، رفت و گفت: «استاربوک سکان را به سمت مشرق بگردان! به سمت مشرق!»

-۱۰-

ما روزها، هفته ها، و ماهها به سمت مشرق پیش می رفتیم. به چند نهنگ برخوردیم و شکارشان کردیم؛ دیگر کاسه صبر آهاب لبریز شده بود. به جز تعقیب نهنگ سفید چیز دیگری برایش اهمیت نداشت.

بعد یک صبح آفتابی، اولین ملاقات رخ داد.

دوباره من، یعنی اسماعیل، دیدبان بودم. از جایگاه دیدبانی بالا رفتم؛ و ناگهان فواره ای را در افق دیدم.

فریادزدم: «نهنگ ! بعد پشت آن جانور دریایی به چشمم خورد.»

و دوباره فریاد زدم: «مثل برف سفید است… خودش است… موبی دیک، نهنگ سفید!»

گفته من به وسیله دیدبانان دیگر و ملوانانی که روی عرشه بودند تکرار شد. همه به کنار کشتی رفتند تا آن نهنگ افسانه ای را که مدت درازی در تعقیبش بودیم، ببینند.

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (14).gif

موبی دیک یک کیلومتر یا بیشتر با ما فاصله داشت. همراه هر موج، بدن سفیدش تکان می خورد، و در میان امواج بالا و پایین می رفت و مطابق طبیعت همه نهنگ ها فواره مخلوط از مه و آب را به هوا می فرستاد.

کاپیتان آهاب فریاد زد: «کشتی را در جهت باد بگردان. قایقهارا بیاورید! استار بوک، من با قایق تو می روم. تو در کشتی بمان و مواظب کشتی باش. کاپیتان آهاب باید موبی دیک را بکشد! استاربوک،همینجا بایست. قایقهارا پایین بیاورید!»

طولی نکشید که هر سه قایق به آب افکنده شد. آهاب جلو قایق ایستاده بود. من هم پارو می زدم. کی کگ نیزه اش را حاضر کرد.

نهنگ سفید صدا می کرد و به آرامی در زیر آب سر می خورد وما به سوی او پیش می راندیم. قایقها روی آب پیش می رفتند و همه منتظر بودیم که او دوباره ظاهر شود.

من که با دقت به داخل آب خیره شده بودم در اعماق آب لکه سفیدرنگی دیدم. آن نقطه سفید هرچه به نزدیک سطح آب می آمد، بزرگتر میشد، تا آنجا که می توانستم دو رشته دندان عاجی سفید او را ببینم. این همان موبی دیک بود که دهانش را در زیر قایق باز کرده بود. بعد، نهنگ بزرگ سفید به سطح آب آمد وقایق مارا بین دندانهایش خورد کرد. چوبهای قایق در هم شکست. من هم افتادم و در آب فرورفتم. وقتی که دوباره به سطح آب آمدم، دیدم از قایق جز خرده های چوب چیزی باقی نمانده و آهاب و سایر ملوانان دیوانه وار دست و پا می زنند.

موبی دیک دایره وار شنا می کرد و دور ملوانان قایق شکسته می چرخید. سر بزرگ وسفیدش درحدود شش متر یا بیشتر از آب بیرون بود. آهاب چیزی نمانده بود در کفی که بر اثر شنای نهنگ بزرگ ایجاد شده بودغرق شود؛ پای سنگین عاجیش نمی گذاشت خوب شنا کند. او آهسته، آهسته به زیر آب می رفت. وقتی که استاب با قایقش نزد ما آمد و مارا نجات داد، همه مان همین حال را داشتیم و از موبی دیک دیگر نشانه ای نبود.

در کشتی، ناخدا آهاب در همان حال که آبهایی را که خورده بود از ریه اش بیرون می ریخت فریاد زد: «کدام طرف؟ از کدام طرف رفت، استار بوک ؟ »

استار بوک گفت: «از مشرق، اما حتماً دیگر از تعقیبش منصرف شده ای؟ مطمئناً دیگر به دنبال شکار این نهنگ سفید لعنتی نمی روی. امروز نزدیک بود غرق شوی.»

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (15).gif

کاپیتان فریاد زد: « آهاب به تنهایی مقاومت می کند. آهاب به تنهایی در مقابل این غول دریایی می ایستد. او دیگر نباید پا یا دستی را قطع کند! نباید قایقی را بشکند. دیگر نباید کسی را بکشد! فردا روز مرگ نهنگ سفید است! استاربوک! سکان را به سمت مشرق بگردان!»

-۱۱-

وقتی که بگویند نهنگی از آن سمت رفت، حتما در همان جهت حرکت می کند. گاهی ممکن است، هزارها کیلومتر در یک خط مستقیم پیش برود.

با فرارسیدن سحر، دیدبانها کار خود را شروع کردند و پس از آنکه آفتاب کمی بالا آمد آهاب فریاد زد: «می بینیدش؟»

جواب این بود: «چیزی نمی بینیم!»

کاپیتان بالحن ملایمی گفت: «خوب دقت کنید!» بعد رو به استاربوک کرد و گفت: «استاربوک، بگو ملوانها بیایند و بادبانهارا بیندازند! او تندتر از آنچه فکر می کردم، حرکت می کند!»

همه بادبانها برافراشته بود و پکود آبها را می شکافت و پیش می رفت. پکود تمام صبح را پیش می رفت، آبهای کف آلود به اطرافش پاشیده می شد. آهاب فریاد زد: « آهای دیدبانها ! چه می بینید؟»

جواب این بود: «هیچ چیز!»

آهاب دوباره فریاد زد: «هیچ چیز! ظهر شده. مگر کسی آن تکه طلایی را که به دکل کوبیده شده نمی خواهد؟ تندتر، استاربوک!ا تندتر!»

یک ساعت گذشت. ناگهان یکی از دیدبانها فریاد زد: «نهنگ، نهنگ!» نهنگ سفید آنجا بود. و مانند ماهی قزل آلایی که گرفتار شده باشد، بالا و پایین می رفت.

کاپیتان آهاب فریاد زد: «بله، موبی دیک! من و نیزه ام آماده ایم! قایقهارا پایین بیاوریدا استاربوک من سوار قایق تو می شوم. در کشتی بمان، اداره کشتی باتو است!»

در قایقهایمان پریدیم و همه سرجای خود نشستیم. کاپیتان آهاب پشت سر من ایستاد. ملوانانی که روی عرشه بودند، طنابهای قایقهارا باز کردند و ما به آرامی پایین رفتیم و به آب رسیدیم و پاروزنان از پکود دور شدیم

موقعی که پارو می زدیم، از کشتی داد زدند: «کوسه، کوسه! برگردید، برگردید!»

همینطور هم بود. همین که کمی از کشتی دور شدیم،دسته بزرگی از کوسه ها از آبهای تیره سر بیرون آوردند و با دندانهای تیز و آرواره های محکمشان، هربار که پاروها داخل آب میشد آنهارا به دندان می گرفتند و تکه ای از آن را می کندند. و ما هم همانطور که آهسته به طرف موبی دیک پیش می رفتیم، شروع به زدن آنها کردیم. اما کوسه ها دست بردار نبودند و آبهای اطراف قایق را کف آلود می کردند.

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (16).gif

آهاب نیز مرتب نیزه اش را بر فراز سرش تکان می داد و می گفت:« پارو بزنید، پارو بزنید! موبی دیک آنجاست. نهنگ سفید منتظر نیزه من است. پارو بزنید، پارو بزنید.»

کمی پس از آن آهاب دوباره فریاد زد: «وقتی که روی آب آمد، اورا می گیریم. اگر لحظه ای دیر کنیم، این شیطان سفید دریایی از ضربه انتقام من فرار می کند! »

اما این بار موبی دیک بود که حمله را آغاز کرد: ناگهان امواجی در اطراف قایق ما پدیدار شد و نهنگ مانند یک کوه یخی به سطح آب آمد. بعد صدای خفیفی شنیدیم و در همان لحظه جسم سفید رنگی که سراپا به طناب کشیده شده بود، و بریدگیها و زخمهای چندین نیزه بر پشتش بود به نزدیکی ما خزید.

آهاب به پاروزنها گفت: «جاخالی کنید!» ماروی پاروها خم شدیم و قایق را از سر راه موبی دیک دور کردیم. ولی او که از زخمهای بدنش دیوانه شده بود و از شدت خشم به نظر می آمد که سلطان همه شیطانهای دنیاست، با سرعت برق و با دهان باز، در حالی که دمش را تکان می داد به میان سه قایق رسید.

پیش از اینکه سرنشینان قایقها بتوانند نیزه های خودرا حاضر کنند، غول دریایی با دمش ضربه ای به قایق استاب زد. شدت ضربه قایق را شش متر و حتی بیشتر به هوا پرتاب کرد و در هم شکست و سرنشینانش را به دریا ریخت. کوسه ها نیز به ملوانان قایق شکسته حمله بردند و در یک جشم به هم زدن، آب تبدیل به کشتارگاه شد و پس از چند لحظه تنها تکه های شکسته قایقی روی آب دیده می شد.

کاپیتان آهاب فریاد زد: «نهنگ کجاست؟ – دوباره پایین رفت؟ »

آهاب نهنگ را جستجو کرد و ناگهان دید که نهنگ به نزدیکی کشتی رسیده است. و بعد فریاد دیگری از کشتی به گوش رسید که متعلق به استاربوک بود. استاربوک می گفت: «کاپیتان، برگرد! موبی دیک دنبال تو نیامده ، پیش از اینکه دیر شود برگرد!» ولی در همان لحظه، نهنگ سفید با سر به کشتی حمله برد.

مردانی که روی عرشه بودند با وحشت به این منظره نگاه می کردند. نهنگ هر لحظه بر سرعت خود می افزود. بعد سرسفید بزرگش محکم به دماغه کشتی خورد و چوبهای جلو کشتی به دو نیم شد و ملوانها هریک مانند پرکاهی به گوشه ای پرتاب شدند.

آنوقت موبی دیک کشتی را به حال خود گذاشت و به سوی قایق فلاسک حمله برد و با یک ضربه آرواره نیرومند خود قایق را به دو نیم کرد.

در تمام این مدت ما پارو می زدیم، و با هر ضربه ای پشتمان کوفته تر می شد. از وحشت دهانمان باز وچشمهایمان خیره مانده بود. همینطورکه قایق ما بر روی آب حرکت می کرد، کوسه ها نیز همراهمان می آمدند. هربار که پاروها را در آب می بردیم تیزی پاروها را به دهان می گرفتند و می کندند. آهاب فریاد زد: «اهمیت ندهید، پارو بزنید! نهنگ سفید نباید فرار کند. »

من دادزدم: « ولی هر وقت کوسه ها پارو را به دندان می گیرند و می کنند، کوچکتر می شود. اگر اینطور باشد، دیگر پارویی باقی نمی ماند تا با آن قایق را جلو ببریم.»

آهاب گفت: «فعلاً تا مدتی دیگر این پاروها دوام می آورد! به زودی معلوم می شود که این کوسه ها باید دور جسد نهنگ سفید جشن بگیرند یا دور جسد آهاب …. پارو بزنید؟ »

دوباره موبی دیک آرام روی آب ماند؛ چنان وانمود می کرد که به پیشروی قایق ما و فرورفتن کشتی پکود اعتنایی ندارد. طولی نکشید که کاملاً در وسط انبوهی از مه که بر اثر فواره نهنگ سفید بزرگ ایجاد شده بود، گیر کردیم. آهاب به عقب خم شد، نیزه اش را بالا برد و محکم به نهنگ نفرت انگیز زد. نیزه فولادی در آن تپه گوشت سفیدرنگ فرو رفت و موبی دیک به خود پیچید.

داستان موبی دیک نهنگ سفید از مجموعه داستانی کتابهای طلائی سایت ایپابفا  (17).gif

از کنار قایق رد شد اما صدمه ای به آن نزد. شدت حرکتش به حدی بود که اگر آهاب لبه قایق را نگرفته بود، به دریا پرتاب میشد. سه نفر از ملوانان به دریا افتادند. فوراً دو نفرشان لبه قایق را گرفتند و توانستند دوباره خودرا بالا بکشند، اما نفر سومی، گرچه هنوز شنا می کرد، هر لحظه از قایق فاصله می گرفت. ناگهان صدایی شبیه به صدای شلاق آمد و آب زیادی به اطراف پاشیده شد. من در میان کفها یک کوسه دیدم و آن مرد به زیر آب رفت.

بعد دریا ساکت و آرام شد. گرچه بر اثر معجزه ای، موبی دیک بدون اعتنا از کنار ما رد شد، ولی به کشتی نیمه فرورفته پکود حمله برد و در حالی که آرواره هایش را به هم می زد، رگباری از کف به هوا بلند کرد. فریادهای استاربوک را می شنیدم که می گفت: «نهنگ، نهنگ! فوراً سکان را بچرخان! اوه، آهاب! کاپیتان آهاب! تقصیر تو است! نهنگ به ما حمله می کند! خدای من، نهنگ به نزدیک ما رسید! »

در این وقت کی کگ در محل دیدبانی بود و روی عرشه ملوانان اسبابها را بیرون می ریختند تا در آن وضع یأس آور از فرورفتن و غرق شدن کشتی جلوگیری کنند. نهنگ سفید پیش رفت و دوباره با سر بزرگش ضربه محکمی به پکود زد.

پکود تکان خورد. دکل خم شد، و در مقابل چشمان وحشت زده من کی کگ مانند نیزه ای از محل دیدبانی به پایین افتاد و در دریا فرورفت. کشتی خرد شد و آب از شکافهای بزرگی که در پهلویش ایجاد شده بود، به داخل زد. آهاب فریاد کشید: «کشتی، کشتی!»

در این موقع قطعات کشتی زیبا و محکم پکود با هزاران بشکه روغن نهنگ که در انبارهایش بود، در آب فروریخت. آب از دیواره آن کشتی می رفت و ملوانان از طنابهای بادبانها آویزان شده بودند. امواج عرشه را فراگرفت. طولی نکشید که بجز سردکل چیزی از کشتی پیدا نبود. طنابهای دکل هم زیر آب فرو رفت و قایق کوچک ما تنها چیزی بود که در میان آن همه از هم پاشیدگی به آرامی حرکت می کرد.

بعد نهنگ سفید به سطح آب آمد. در این وقت او بیشتر از چهاربا پنج متر با ما فاصله نداشت.

کاپیتان آهاب با نعره ای نیزه دومش را پرتاب کرد. نیزه فولادی در بدن نهنگ سفید جا گرفت و او با کوبیدن دمش بر آب به جلو خزید. براثر همین، دنباله طنابی که از میان قایق به نیزه بسته شده بود، گره خورد و به پای آهاب گیر کرد و او را به دریا انداخت. موبی دیک دیگر جانی نداشت و از حمله سخت عاجز بود. کمی بعد، از توی قایق متوجه شدم که آهاب روی پشت نهنگ سفید ایستاده است. او از نیزه هایی که در بدن نهنگ فرورفته بود، مثل نردبان استفاده کرده بود و از آنها بالارفته بود. آهاب هنوز روی پشت نهنگ ایستاده بود. نیزه اش را از بدن موبی دیک بیرون کشید و دیوانه وار، چند بار آن را بالا آورد و فرو برد. بیرون کشید، باز فرو برد. بیرون کشید، فرو برد. اما چند دقیقه بعد طنابی که به نیزه بسته شده بود، دور بدنش پیچید…

این موبی دیک، نهنگ سفید بزرگ بود که آهاب قسمت اعظم زندگیش را به خاطر شکار او گذرانده بود و باز این موبی دیک بود که سرانجام آخرین فواره خود را که همان خون سیاهش بود، بیرون ریخت و برای آخرین بار صدایش بلند شد…

همچنان که موبی دیک در آب فرو می رفت، آخرین ضربه دمش به قایق ما خورد و آن را در هم شکست و من به دریا پرت شدم.

وقتی که به سطح آب آمدم، پیش از آن که بیهوش شوم، برای آخرین بار جثه عظیم او را دیدم که در آب فرو می رفت و همراه او کاپیتان آهاب به وسیله طنابهای نیزه هایی که به بدن موبی دیک پیچیده شده بود، به اعماق دریا کشیده می شد.

-۱۲-

مدتی بعد به هوش آمدم. چه مدتی گذشته بود؟ – نمیدانم ! به تیر دکل پکود چسبیده بودم و یک تکه از بادبانهای دکل کشتی سرم را روی آب نگهداشته بود.

دور و برم را نگاه کردم. معجزه ای رخ داده بود: کوسه ها ناپدید شده بودند. بر سطح آب از زندگی نشانه ای نبود.

دو روز به همین ترتیب در دریا شناور بودم. آفتاب بر سرم می تابید و پوستم را آنقدر سوزانده بود که خون از آن جاری بود. آب شور به دهانم می رفت و از تشنگی دیوانه شده بودم.

بازوها و پاهایم در اثر سردی آب بیحس شده بود. چرتی زدم، بیدار شدم و دوباره خوابیدم… شب شد. از سرما می لرزیدم و دندانهایم به هم می خورد. خودرا تسلیم مرگ کرده بودم، دیگر برایم امکان نداشت تپه های سرسبز وطنم و خیابانهای باریک نیوبدفورد را ببینم و بوی مطبوع غذا را در کافه اسپاتر حس کنم.

غروب روز دوم (که فکر می کنم روز دوم بود، چون حساب زمان از دستم در رفته بود) بادبان یک کشتی به چشمم خورد. از بخت و اقبالی که داشتم، دیدبان کشتی مرا دید. قایقی به آب انداختند و مرا نیمه جان از دریا بیرون کشیدند.

نام آن کشتی «ساموئل اندربی» و ناخدایش همان مرد یکدست انگلیسی بود!

وقتی که مرا خشک کردند و سوپ گرمی به من دادند، ناخداپرسید: « پس آهاب مرد! نهنگ سفید را پیدا کرد؟ »

گفتم: «بله، پیدایش کرد و الان با او است!»

و به این ترتیب من، یعنی اسماعیل، تنها کسی هستم که زنده ماندم تا داستان عجیب و حیرت انگیز کاپیتان آهاب و جستجوی دیوانه وارش را برای پیدا کردن نهنگ سفید، برای شما تعریف کنم.

«پایان»

………………………….

این کتاب ، توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی متن PDF قدیمی آن ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

شما هم به کتابهای طلائی علاقه دارید؟ پس با ما همکاری کنید!

شما هم به تایپ و احیای کتاب های قدیمی علاقمند هستید؟ به ما بپیوندید!



درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *