قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / کودکان / کتاب کودک / قصه کودکانه مدرسه موش ها: اهمیت درس خواندن
یوزبیت

قصه کودکانه مدرسه موش ها: اهمیت درس خواندن

مدرسه موشها

تهیه و تنظیم: ساسان تهرانی

سال چاپ: آبان 1362

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب مرتبط:

بچه ها! اگر می خواهید بدانید درس خواندن چقدر مهم است و بیسوادی چقدر بد است پیشنهاد می کنم این کتاب قشنگ را هم بخوانید:

مارتین در سفر

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیر از خداوند مهربان و دانا هیچکس نبود. در زیر این آسمان کبود دهکده ای بود که در آن یک انبار گندم و خوراکیهای مختلف وجود داشت.

در این انبار بزرگ، لانه های زیادی بود که موشها در آن زندگی می کردند و برای بچه های خود مدرسه ای ساخته بودند به نام: مدرسه موشها.

دراین مدرسه یک آقا معلمی بود که تصمیم داشت تمام بچه موشهای این دهکده را باسواد نماید.

نام بچه موشهای این مدرسه دم دراز ، خوشخواب ، نارنجی ، دم باریک ، موش موشک و کُپل بود.

هرروز صبح زود موش کوچولوها بعد از خوردن مقداری فندق وگردو به مدرسه می رفتند تا درسهائی را که آقا معلم به آنها می داد با دقت گوش کرده و باسواد شوند.

همچنین تکالیفی را که معلم آنها برای خانه به آنها می داد با کمال دقت انجام داده و صبح روز بعد به مدرسه می بردند تا آقا معلم ببیند و مورد تشویق آموزگار خود قرار بگیرند.

یک روز از روزها در مدرسه، وقتی زنگ تفریح به صدا درآمد، بچه موشها برای رفع خستگی ساعت درس به حیاط مدرسه آمدند موش موشک بازیگوش که خیلی هم زیرک بود آهسته به طرف ماشین آقا معلم رفت و سوار بر آن شد و با وسائل ماشین بازیهای خطرناکی کرد تا اینکه آقا معلم او را دید، فوراً جلو آمد و موش موشک را از آن کار خطرناک آگاه کرد و نصیحتش نمود که این بازی برای شما زیان آور است .

در ساعت زنگ تفریح ناگهان دم دراز و موش موشک و نارنجی متوجّه خوش خواب شدند که بر روی یک قطعه اسفنج ابری در گوشه حیاط مدرسه به خوابی خوش فرو رفته است.

همگی بالای سر او آمدند و در روی اسفنج شروع به بازی کردند چون می خواستند اورا بیدار کنند. ولی فایده ای نداشت. حتماً او خیلی خسته بود اما او باید بیدار می شد تا ساعت بعد در کلاس حاضر باشد. بالاخره او را بیدار کردند.

در این موقع، خوش خواب که از خواب پریده بود هاج و واج گفت : هان؟چی شده؟ چه خبره؟ من کجا هستم؟ و هم شاگردیها شروع کردند به خندیدن .

دم دراز که یکی از بچه موشهای خیلی شلوغ و شیطان بود، یک روز در اوقات فراغت به خانه یکی از اهالی دهکده رفت و از آنجائی که خیلی شیطانی می کرد داخل دستشوئی منزل شد که چشمش به یک لوله خوش رنگ افتاد.

آن چیزی جز خمیردندان خانواده نبود و چون خیلی از این لوله خوشش آمده بود شروع کرد به بازی با آن، که ناگهان، در آن باز شد و محتویات آن در اثر بازیگوشی دم دراز به بیرون ریخت. و بچه های خوب می دانند که چه کار زشتی از دم دراز سرزده .

بچه های خوب! همه می دانیم که آموزگاران عزیز، دانش آموزان را خیلی دوست دارند و همیشه می کوشند که دانش آموزان در دروس و سایر مراحل زندگی پیشرفت زیادی داشته باشند.

به همین خاطر، آقامعلم مدرسه موشها در کنار آموزش برای دانش آموزان، وسائل بازی هم تهیه کرده بود تا آنها در ساعت تفریح از آن استفاده کنند. ولی بیشتر از همه خوش خواب و دم درازِ شیطان بودند که بازی کردن را دوست داشتند .

یک روز، وقتی مدرسه موشها تعطیل شد، موش موشک در راه منزل به یک ماشین زردرنگ که در خیابان پارک شده بود برخورد کرد و چون خیلی کنجکاو بود جلو رفت و دراطراف ماشین شروع به بازی کرد و از آنجائی که در آن قفل بود و نمی توانست داخل آن برود، شروع کرد به هل دادن ماشین .

بالاخره آنقدر هل داد تا ماشین حرکت کرد، غافل از عاقبت زشت کار .

نارنجی و دم دراز و خوش خواب روزی در سر راه مدرسه که ایستگاه راه آهن قرار داشت متوجه قطارهای رنگارنگ شدند .

نارنجی و دم دراز سوار بر واگنهای قطار شدند و خوش خواب تنبل هم که بازیگوشی را دوست داشت رفت به طرف دستگاهی که قطار را به حرکت در می آورد و مشغول بازی با آن شد. ولی نمی دانست اگر قطار حرکت کند چه پیش آمدی برای آنها رخ خواهد داد.

بالاخره در اثر بازیگوشی خوش خواب، قطار به حرکت درآمد و سر راه خود تونلهای زیادی را پشت سر گذاشتند تا عاقبت به شهری رسیدند. نارنجی و دم دراز و خوش خواب فهمیدند که خیلی از خانه و مدرسه شان دور شده و تازه دریافتند چه کار زشتی ازآنها سر زده و از درس خود عقب افتاده اند.

بچه های خوب می دانند که هرکس کار بدی از او سر بزند، چقدر به خودش زیان می رساند و باعث ناراحتی دیگران هم می شود .

نارنجی، دم دراز و خوش خواب از کار زشت خود پشیمان شدند و تصمیم گرفتند به دهکده باز گردند.

باردیگر قطار را به حرکت درآوردند و به دهکده بازگشتند . وقتی به دهکده رسیدند پیش خود فکر کردند که چرا در مدرسه غیبت کردند و با خود گفتند چگونه جواب آقامعلم را بدهیم ؟ آنگاه تصمیم گرفتند که دیگر حرکت ناشایستی از آنها سرنزند .

ماشین زردرنگ دراثر هل دادن موش موشک حرکت کرد و موش کوچولو بازیگوش نمی توانست جلو آنرا بگیرد و خیلی ترسیده بود که مبادا تصادف بکند.

موش موشک از کار زشت خود پشیمان شد ولی دیگر دیر شده بود و ماشین همچنان برای خود می رفت تا به ایستگاه قطار رسید و از حرکت بازماند که موش موشک چشمش به آقامعلم افتاد.

آقامعلم که متوجه کارهای ناشایست بچه موشها شده بود، صبح که به مدرسه می رفت آنها را در ایستگاه راه آهن دید که مشغول بازی هستند و تا خواست آنها را صدا بزند ناگهان موش موشک هم با ماشین به وسط ریل رسید که دیگر خیلی ناراحت شد و همگی را با خود به مدرسه برد تا آنها را نصحیت بکند و از رفتار بدشان آگاه نماید .

در مدرسه، دم دراز و نارنجی و خوش خواب و موش موشک را آقا معلم، در وقت زنگ تفریح، صدا کرد و برای آنها صحبت کرد و گفت که این کارهای زشت شما چه زیانهای بدی را به دنبال خواهد داشت. همچنین از آنها می خواست که دیگر عمل ناشایستی انجام ندهند و سعی شان این باشد که فقط به درس و تکالیف خود مشغول باشند و به سخنان بزرگترهای خود گوش فرا دهند .

در زنگ نقاشی، دم دراز و نارنجی وخوش خواب تصمیم گرفتند یک نقاشی جالب بکشند و با همکاری هم خواستند عکس دشمن شماره یک خود را به تصویر بکشند .

– بچه های خوب، آیا می دانید دشمن بزرگ آنها کی بود؟

– بله! درست حدس زدید: آقا گربه.

وقتی نقاشی شان کامل شد نارنجی گفت:

-بچه ها بیایید یک شعار هم برای آن تهیه کنیم و همه با هم فریاد زدند:

مرگ بر دشمن، مرگ بر دشمن

جشن پایان تحصیلی فرا رسیده بود .

آقامعلم که از رفتار بچه موشها تقریباً راضی بود آنها را به یک مهمانی عصرانه با خوراکیهای خوشمزه دعوت نمود و برایشان سخنرانی کرد و می گفت که همیشه در زندگی و درس خیلی جدی و کوشا باشید تا آینده روشنی داشته باشید و آنها هم به نصایح آقا معلم گوش فرا داده و کلمات گوهربار ایشان را به جان و دل می خریدند؛ چون می دانستند او بهترین راهنما برای آنهاست .

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب تصویری کودکانه « مدرسه موشها» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ دهه 1362، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت