کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا

قصه کودکانه هدیه‌ای برای ملکه || زندگی یک حشره

0
0

کتاب قصه کودکانه

هدیه‌ای برای ملکه

قصه کودکانه زندگی یک حشره

مترجم: رؤیا زاددهش

به نام خدای مهربان

آن روز، سالروز تولد ملکه آتا بود.

همۀ مورچه‌ها جشن بزرگی گرفته بودند. ملکه هم با خوشحالی نشسته بود و مورچه‌ها هرکدام هدیه‌شان را با گفتن تبریک به او تقدیم می‌کردند.

اما فیلیک در فکر بود.

او هنوز هدیۀ مناسبی پیدا نکرده بود. او به دوستش دات گفت: «من می‌خواهم که یک هدیه مناسب برای ملکه ببرم. اما هنوز چیزی پیدا نکردم.»

دات گفت: «بیا باهم بگردیم، حتماً هدیه مناسبی پیدا می‌کنیم.»

اما پیدا کردن یک هدیۀ مناسب کار ساده‌ای نبود.

فیلیک با دوربینی که تنه‌اش برگ درخت بود و به‌جای عدسی، حباب آب داشت، به جستجو پرداخت. بالا را نگاه کرد، پایین را نگاه کرد، اما چیز جالبی پیدا نکرد.

فیلیک فکر کرد و فکر کرد …

ناگهان با خوشحالی فریاد کشید: «پیدا کردم! من بهترین هدیه را به ملکه می‌دهم.»

دات گفت: «ببینیم و تعریف کنیم.»

فیلیک نقشه‌اش را با یک گل شروع کرد و درحالی‌که روی آن نشسته بود، گفت: «الآن این فقط یک گل ساده و پژمرده است، اما به‌زودی تبدیل می‌شود به …. یک چرخ‌وفلک برای ملکه آتا!»

فیلیک گفت: «بیا دات! بگذار خوب امتحانش کنیم.»

دات روی گل نشست و فیلیک آن را چرخاند. اما نزدیک بود دات از روی آن به پایین پرت شود.

فیلیک گفت: «شاید آتا بتواند از این گل به‌جای یک بادبزن خیلی خوب استفاده کند.»

سپس فیلیک یک طناب از جنس علف به دور ساقۀ گل انداخت و گفت: «دات! برای خنک شدن آماده‌باش!»

اما طناب پاره شد و داتِ بیچاره پرتاب شد.

فیلیک گفت: «نظرت دربارۀ یک روش جدید برای پرواز کردن آتا چیه؟ شاید به‌وسیلۀ این گل بتواند پرواز کند. زود باش دات بر روی گل!»

دات روی ساقۀ گل نشست و فیلیک ساقه‌اش را قطع کرد که ناگهان باد شدیدی وزید و گُل در میان باد به این‌طرف، آن‌طرف حرکت می‌کرد.

دات فریاد کشید: «کمک! کمک!» تا اینکه گل به همراه دات محکم به زمین خورد.

دات با ناله گفت: «دیگه بسه! به نظر من بهتره تو فقط به ملکه آتا یک کارت تبریک بدهی!»

فیلیک فریاد زد: «اما من ناامید نمی‌شوم. من یک هدیه مناسب پیدا می‌کنم، من باید بهترین هدیه را به آتا بدهم.»

فیلیک درحالی‌که به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت، با خودش گفت: «من با این گل برای آتا یک چتر می‌سازم.. یا نه، یک آبگردان.. یا نه، یک گردونۀ بازی.»

ملکه آتا و دات با تعجب به او نگاه می‌کردند.

فیلیک یک‌دفعه متوجه ملکه شد و گفت: «سلام! شما اینجا چکار می‌کنید؟»

ملکه جواب داد: «سلام!» و درحالی‌که گل را نشان می‌داد پرسید: «اون چیه؟»

فیلیک گفت: «اون فقط یک گل پژمرده و ساده است.»

ملکه آتا فریاد کشید: «نه! اتفاقاً چیز خیلی جالبی است.»

فیلیک با تعجب پرسید: «اون چیز جالبیه!؟» و دوباره به گل نگاه کرد و لبخند زد… و درحالی‌که فیلیک و ملکه زیر گل نشسته بودند، ملکه گفت: «این بهترین هدیه‌ای است که تا حالا برای تولدم گرفته‌ام.»

the-end-98-epubfa.ir

0
0

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=36294

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.