قصه کودکانه «هانسل و گرتل» نسخه چکسلواکی

جلد قصه کودکانه هانسل و گرتل -قصه کودکانه ایپابفا

هانسل و گرتل

ترجمه: نسرین مشایخی
تصویرگر: و. کوباشتا – پراگ – چکسلواکی ۱۹۷۷
تاریخ چاپ: ۱۳۵۵
انتشارات کورش
تایپ، بازخوانی، بهینه‌سازی تصاویر و تنظیم آنلاین: آرشیو قصه و داستان ایپابفا

به نام خدا

هانسل و گرتل خواهر و برادر بودند و خیلی یکدیگر را دوست داشتند. یک روز مادرشان آن‌ها را پیش پدرشان که در جنگل مشغول قطع کردن درختان بود فرستاد تا برایش غذا برند. بچه‌ها ظرف شیر و سبد پر از غذا را برداشتند و به‌طرف جنگل به راه افتادند.

هانسل و گرتل در جنگل گم شدند و خیلی ترسیدند -قصه کودکانه ایپابفا

هانسل و گرتل از پدرشان پرسیدند: «به ما اجازه می‌دهید مقداری توت‌فرنگی بچینیم؟»

پدر جواب داد: «بله ولی زیاد دور نروید؛ چون گم می‌شوید.»

بچه‌ها چشمشان به توت‌فرنگی‌های شیرین و آبدار بود و به‌کلی فراموش کرده بودند که توی جنگل خیلی راه‌رفته‌اند و کاملاً دور شده‌اند. آن‌ها سرگردان شده بودند و گرتل فکر کرد که وقت برگشتن است و گفت:

– «هانسل، بیا برگردیم پیش پدر.»

بعد راه زیادی را طی کردند ولی نتوانستند پدرشان را پیدا کنند و راه را گم کرده بودند و حالا هوا هم کاملاً تاریک شده بود. هانسل و گرتل باحالت گریان روی زمین نشستند و ناگهان یک پرنده کوچک سفید از پشت آن‌ها آمد و به‌طرف جوی آب پرواز کرد.

هانسل و گرتل به یک کلبه رسیدند که از جنس شیرینی بود -قصه کودکانه ایپابفا

بچه‌ها او را دنبال کردند، از جوی آب گذشتند و در اعماق جنگل از لابه‌لای درختان یک نور درخشان به چشمشان خورد و بعد به‌طرف روشنایی رفتند و دیدند که یک کلبه کوچک آنجاست.

بچه‌ها قبل از آن هرگز چنین کلبه‌ای ندیده بودند: کلبه تماماً از نان‌شیرینی درست شده بود.

هانسل گفت: «اوه گرتل! من واقعاً! گرسنه هستم. دلم می‌خواهد یک‌تکه از آن نان‌شیرینی‌ها را بردارم.»

گرتل گفت: «اوه، تو نباید این کار را بکنی، ممکن است کسی ما را ببیند»؛

اما گرتل خودش هم خیلی گرسنه بود. بالاخره هر دو چندتکه از نان‌شیرینی‌های کلبه را کندند و خوردند. ناگهان پنجره‌ای باز شد و سر یک جادوگر موخاکستری از آن بیرون آمد.

او گفت:

-«کی دارد نان‌شیرینی‌های مرا می‌خورد؟»

بعد درحالی‌که با ناخن‌های خمیده‌اش اشاره می‌کرد که به‌طرف او بروند گفت: «اوه، شما هستید، کوچولوهای قشنگ من! بیایید تو بیایید تو، من هرچقدر نان‌شیرینی که بخواهید به شما می‌دهم!»

هانسل گفت: «گرتل ما نباید توی کلبه برویم. من می‌ترسم.»

گرتل جواب داد «احمق نباش، چرا نباید برویم تو؟ آنجا خوب و گرم است.»

هانسل دیگر چیزی نگفت و هر دو داخل کلبه شدند.

درون کلبه، همه چیز از جنس شیرینی و آب نبات ساخته شده بود -قصه کودکانه ایپابفا

جادوگر به آن‌ها خوش‌آمد کنان گفت: «بیایید بچه‌های عزیزم، بیایید» و بعد بچه‌ها داخل کلیه شدند و سوپ و خوراکی‌های دیگری که جادوگر برایشان آورد عالی بود.

هانسل و گرتل قبل از آن هیچ‌وقت آن‌قدر گرسنه نبودند و آن‌قدر خوردند که دیگر نمی‌توانستند چیزی بخورند. بعد نگاه دقیقی به اطراف اتاق کردند و همه‌چیز آنجا برایشان عجیب و شگفت‌آور بود. در کنار اتاق یک بخاری دیواری بود که از نان‌شیرینی درست شده بود و در گوشه اتاق یک صندوق پر از سکه‌های طلای براق قرار داشت چه کلبه عجیبی!

هانسل و گرتل خیلی خسته بودند و خیلی زود به خوب رفتند. صبح، وقتی از خواب بیدار شدند، همه‌چیز فرق کرده بود. دیگر جادوگر پیر با آن‌ها مهربان بود، او دائماً به آن‌ها دستور می‌داد و سرشان داد می‌کشید.

جادوگر بدجنس هانسل و گرتل را اسیر کرد و آنها را مجبور به کار کرد -قصه کودکانه ایپابفا

جادوگر گفت: «هانسل، تو باید بروی توی طویله خوک‌ها بمانی و تو گرتل، باید از صبح تا شب برای من کار کنی» و بعد درحالی‌که با جارو یک ضربه به گرتل می‌زد فریاد زد: «فکر نکنید با تنبلی کردن می‌توانید ازاینجا بروید!»

جادوگر می‌خواست هانسل را چاق بکند و او را بکشد و بخورد؛ بنابراین هانسل پشت نرده‌های طویله خوک‌ها بود و جادوگر هرروز می‌رفت ببیند چقدر چاق شده.

اما هانسل باهوش بود و همیشه بجای انگشتش یک ترکه کوتاه را بیرون می‌گذاشت. جادوگر تعجب کرد که چرا هانسل چاق نمی‌شود.

بچه‌ها خیلی غمگین بودند و فقط پرنده سفید کوچک با آواز شاد خود بچه‌ها را شاد می‌کرد. یک روز جادوگر تصمیم گرفت که دیگر هانسل را چاق نکند؛ بلکه او را سرخ کند و بخورد.

گرتل، جادوگر بدجنس را به درون کوره آتش انداخت و سوزاند -قصه کودکانه ایپابفا

هانسل را به‌طرف یک تنور بزرگ برد و به او دستور داد روی یک بیلچه بنشیند؛ اما افسوس! او وانمود می‌کرد که نمی‌تواند روی آن بنشیند و هر بار از روی آن می‌افتاد.

جادوگر فریاد زد: «ای پسر زشت از جلوی دست و پای من کنار برو تا به تو نشان بدهم چطور این کار را باید کرد.» بعد او روی بیلچه نشست. هانسل و گرتل از فرصت استفاده کردند و تصمیم به فرار گرفتند. آن‌ها یک دقیقه هم معطل نکردند و فوراً مثل جرقه بیلچه را بلند کردند و با یک پرتاب بزرگ، جادوگر را به داخل تنور انداختند. بعد مقداری نان‌شیرینی توی سبدشان گذاشتند و ظرف شیر را با سکه‌های طلائی صندوق پر کردند و کلبه را ترک کردند.

آن‌ها به‌زودی با اشتیاق توی جنگل به راه افتادند تا خانه خود را پیدا کنند. چقدر از آزادی مجدد خود خوشحال بودند!

هانسل و گرتل سوار قو شدند و از روی رودخانه خروشان گذشتند -قصه کودکانه ایپابفا

پرنده کوچک سفید جلو می‌رفت و کوتاه‌ترین راه خانه را به آن‌ها نشان می‌داد. پس از مدتی به یک نهر آب رسیدند. چطور باید از آن عبور می‌کردند؟ آنجا نه پل داشت و نه پله‌ای سنگی و جریان آب هم بسیار سریع بود؛ اما پرنده به‌طرف آن‌ها پرواز کرد و گفت: «بچه‌ها صبر کنید. من تا یک دقیقه دیگر برمی‌گردم.» و کمی بعد او با یک قوی سفید زیبا بازگشت. بچه‌ها پشت قو سوار شدند و به آن‌طرف نهر رفتند. بعد باعجله داخل جنگل رفتند و به‌زودی جاده‌ای را که به خانه‌شان منتهی می‌شد دیدند. آن‌ها با پرنده سفید کوچک خداحافظی کردند و دویدند و دویدند‌…

دوباره در خانه آن‌ها شادی برقرار شد و پدر و مادرشان خیلی خوشحال بودند که بچه‌ها دوباره برگشته‌اند و مهم‌تر از همه اینکه داخل ظرف شیر پر از طلا بود. به‌طوری‌که می‌توانستند تا آخر عمر ثروتمند بمانند و از آن بعد همگی به‌خوبی و خوشی زندگی کردند.

پایان

کتاب قصه « هانسل و گرتل» توسط آرشیو قصه و داستان ایپابفا از روی نسخه اسکن چاپ ۱۳۵۵ ، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *