قصه «ماجراهای سندباد» نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم + فایل صوتی سوپراسکوپ با صدای دوبلورهای قدیمی

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

ماجراهای سندباد
نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم

طراح و تصویرگر: رکس اروین – داریل آنکا
مترجم: پرویز رفیعی
تایپ، بازخوانی، بهینه‌سازی تصاویر و تنظیم آنلاین: آرشیو قصه و داستان ایپابفا

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

فایل صوتی این قصه با صدای صداپیشه‌گان قدیمی:

به نام خدا

روزی روزگاری در شهر بغداد، دریانوردی زندگی می‌کرد به اسم سندباد. او با گروهی از تاجران دریا که عازم دریاهای دوردست بودند تا اجناس گران‌قیمت زیادی را خریدوفروش کنند، هم‌سفر شد.

روزی از این روزها، کشتی آن‌ها نزدیک جزیره‌ای لنگر انداخت و سندباد اولین نفری بود که قدم در ساحل جزیره می‌گذاشت.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

همین‌که سندباد پایش را روی خشکی گذاشت، فریاد افراد کشتی بلند شد:

– «سندباد، مواظب باش!»

– «فرار کن، تو روی یک نهنگ ایستادی، نه روی ساحل!»

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

سندباد کوشش کرد فرار کنه، اما نهنگ به زیر امواج آب فرورفت و سندباد به دریا پرت شد.

خوشبختانه یک دلفین، شناکنان به طرفش آمد و سندباد بر پشت او سوار شد. وقتی برگشت و به کشتی نگاه کرد کشتی از آن محل دور شده بود. سندباد با ناامیدی دست‌هایش را تکان می‌داد …

– «برگردید، منو تنها نگذارید …»

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

ولی همکارانش در کشتی نمی‌توانستند صدای او را بشنوند.

دلفین، سندباد را به جزیره‌ای رساند و سندباد هم روی ساحل به خواب رفت.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

پس از مدتی، گروهی از چوپانان، او را پیدا کردند و نزد حاکمشان بردند. وقتی حاکم ماجرای سندباد را شنید، به او محبت کرد و احترام گذاشت و او را به‌عنوان سرپرست کشتی‌هایش انتخاب کرد.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

یک روز، وقتی‌که در بندر مشغول کار بود، یک کشتی هم داشت بارش را خالی می‌کرد. سندباد مطمئن شد که کاپیتان کشتی خیلی آشنا به نظرش میاد:

– «ببخشید کاپیتان، آیا تمام این کالاها، مال شماست؟»

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

– «بله آقا، به‌غیراز اجناسی که مال یک تاجر گمشده به نام سندباد هست.»

– «چه جالب، ولی اون تاجر گمشده الآن مقابلتون ایستاده، من سندباد هستم.»

– «شما؟ ولی من باور نمی‌کنم، سندباد در دریا غرق شد …»

– «اختیاردارید آقا، من برای شما ماجرایی را تعریف می‌کنم که ثابت میکنه، من سندباد هستم.»

سندباد، وقایع زیادی را که قبل از ناپدید شدنش، اتفاق افتاده بود برای او تعریف کرد و کاپیتان تشخیص داد که او حقیقت میگه، ازاین‌رو اموال سندباد را به او پس داد و سندباد هم از اینکه دوباره میتونه با این اجناس دست به تجارت بزنه، خوشحال شد.

سندباد از محبت حاکم تشکر کرد و همراه با کاپیتان و سایر تجار با کشتی به راه افتادند. دیری نگذشت که به‌ جزیره‌ای رسیدند که تا آن زمان هیچ‌کس به آنجا نرفته بود. به ساحل قدم گذاشتند و در جزیره به جستجو پرداختند.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

ناگهان، یک اژدهای غول‌پیکر بین آن‌ها و کشتی‌شان ظاهر شد و به آن‌ها حمله کرد. همین‌که آمدند با او بجنگند اژدها آتش دهانش را به‌طرف آن‌ها رها کرد. دندان‌های تیز و دراز اژدها، اندازه شمشیر افراد کشتی بود. سندباد می‌دانست که تنها راه نجات خود و رفقایش این است که حواس اژدها را به‌جای دیگری متوجه سازد.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

او در اطراف اژدها، دور زد و به‌طرف دم او رفت و فوراً با تمام قدرت شمشیر را به دم اژدها فروکرد. وقتی هیولا سرش را به‌طرف دمش برگرداند، سندباد خلاف جهت دوستانش شروع به دویدن کرد. اژدها هم به دنبال او دوید.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

سندباد فریاد زد:

– «زود باشید بدوید به‌طرف کشتی، نگران من نباشید، من صدمه نخواهم دید.»

دوستان سندباد چند لحظه‌ای صبر کردند و بعد باعجله به‌طرف کشتی دویدند. اژدها هنوز دنبال سندباد می‌دوید که سندباد جلوی یک غار کوچک رسید و به‌سرعت خودش را به داخل آن کشید.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

اژدها کوشید وارد غار بشه اما نتوانست از دهانه آن داخل شود و همین باعث شد که یک تکه سنگ بزرگ از بالا روی سر سندباد بیافتد و او را گیج و بی‌هوش کند.

بعد از مدتی هیولا از گرفتن سندباد منصرف شد و به ساحل برگشت. رفقای سندباد چشمشون به هیولا افتاد ولی از سندباد خبری نبود.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

– «اژدها او را نابود کرده، جه سرنوشت غم‌انگیزی»

ساعت‌های زیادی گذشت تا سندباد به هوش آمد. همین‌که به‌طرف در غار رفت، ناگهان چشمش به یک شیء شفافی که روی زمین بود، افتاد، آن را برداشت و با دقت به آن نگاه کرد.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

– «نمیتونم باور کنم … این الماسه … اوه یکی دیگه هم اینجاست، مثل‌اینکه تمام این غار پر از الماسه، بایستی این خبر را به رفقام برسونم.»

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

سندباد به خارج غار خزید و به‌طرف ساحل دوید. ولی با ناراحتی زیاد متوجه شد که کشتی خیلی از او فاصله گرفته است. سندباد یک‌بار دیگر می‌بایستی در تنهایی به استقبال مرگ می‌رفت. او مجدداً به داخل غار برگشت و تا آنجا که می‌توانست، الماس جمع کرد. سپس در جزیره به گردش و جستجو پرداخت. ناگهان با یک منظره عجیب روبرو شد.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

در مقابل او یک برنده غول‌پیکر افسانه‌ای به نام راک [سیمرغ] قرار داشت که چون تازه به لانه‌اش رفته بود، سندباد را ندیده بود.

سندباد وقتی مطمئن شد که پرنده غول‌پیکر به خواب رفته، از لانه او بالا رفت و خودش را محکم به پای او بست؛ به این امید که پرنده پرواز کند و او را به میان انسان‌ها ببرد.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

وقتی‌که صبح شد، راک، آن پرنده عظیم‌الجثه، بیدار شد و با به هم زدن بال‌هایش در آسمان پرواز کرد.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

هنگامی‌که پرنده به زمین نشست، سندباد خودش را از او جدا کرد و شروع به دویدن کرد، هنگامی‌که راک چشمش به سندباد افتاد، جیغ عجیبی کشید و به‌طرف او خیز برداشت.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

ولی عده‌ای از تجار که در همان اطراف مشغول کار بودند صدا او را شنیدند و آمدند که سندباد را نجات دهند. آن‌ها آن‌قدر آن جانور را ترساندند که پرنده پرواز کرد و رفت.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

– «ما خوشحالیم از اینکه می‌بینیم به تو آسیبی نرسیده، تو کی هستی؟»

– «من سندباد دریانورد هستم و می‌خواهم از شما به خاطر اینکه جانم را نجات دادید تشکر کنم»

سندباد الماس‌های خودش را با تاجرها تقسیم کرد و آن‌ها نیز از او دعوت کردند که از شهر آن‌ها که در همان نزدیکی قرار داشت، دیدن کند.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

چند روزی گذشت تا اینکه سندباد به‌وسیله یک کشتی که ازآنجا رد می‌شد به بغداد بازگشت. او با پولی که از فروش الماس به دست آورده بود، توانست یک کشتی بخرد و عده‌ای را هم برای کار در کشتی استخدام کند. سندباد از این طریق توانست بار دیگر عازم دریاهای دوردست شود.

پس از چند روز دریانوردی، کشتی آنان با طوفان سختی مواجه شد. بادها و امواج، کشتی را همانند اسباب‌بازی کوچکی، به این‌طرف و آن‌طرف می‌بردند. یکی از کارکنان از دکل کشتی بالا رفت و ازآنچه که دید وحشت کرد.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

– «یک صخره بزرگ. خودتون رو محکم نگهدارید، کشتی الآن متلاشی میشه …»

بدنه کشتی محکم به صخره‌ای لب تیز خورد و در یک‌چشم به هم زدن، تکه‌تکه شد.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

افراد کشتی هر تکه چوبی که به دستشون می‌افتاد، محکم نگه می‌داشتند تا اینکه بعد از مدتی موج‌های بزرگ دریا، آن‌ها را به کنار ساحل آورد.

روز بعد، سندباد و دوستانش خودشان را در یک سرزمین عجیب‌وغریبی یافتند. باآنکه تمام غذاها و وسایلشان را در طوفان از دست داده بودند ولی خوشبختانه اسلحه‌هایشان که برای حفاظت به کار می‌رفت با خود داشتند.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

– «اگه بخواهیم از این جزیره خارج بشیم، باید یک چوب بزرگ شناور درست کنیم، هرچه میتونید چوب پیدا کنید تا با این طنابی که آب آن را به ساحل آورده، چوب‌ها را محکم کنار هم ببندیم.»

به‌زودی چوب شناور آماده شد و آن‌ها تصمیم گرفتند که جزیره را خوب بگردند تا اگر آب و غذایی پیدا شد، آن را هم همراه خود ببرند. افراد هنوز خیلی دور نشده بودند که صداهای عجیب‌وغریبی به گوششان رسید.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

ناگهان در یک‌لحظه، از همه طرف، گوریل‌های پشمالوی وحشی به آن‌ها حمله کردند؛ اما گوریل‌ها نمی‌توانستند در مقابل شمشیرهای افراد سندباد مقاومت کنند. به همین خاطر خیلی زود پراکنده شدند و رفتند.

افراد سندباد به گشتن جزیره ادامه دادند تا اینکه چشمشان به آبشار بلندی که اطراف آن را درخت‌های میوه پر کرده بود، افتاد.

پس‌ازاینکه به‌اندازه کافی آب و غذا برداشتند، سندباد و افراد متوجه شدند که یک قصر بزرگ درست در مقابل آن‌ها، قرار دارد. دور این قصر از دیوارهای بلند پوشیده شده بود و وقتی سندباد نزدیک آن شد متوجه گردید که در نصر باز است. آن‌ها خود را به در قصر رسانیدند.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

– «بچه‌ها بریم داخل …»

آن‌ها آرام‌آرام داخل شدند و به داخل اتاق خیلی بزرگی رسیدند که به نظر می‌رسید پایه‌هایش تا آسمان کشیده شده … بعد آن‌ها به چیزهای ترسناکی برخورد کردند.

«نگاه کنید، اینجا استخوان هست … زود باشید ما بایست فوراً اینجا را ترک کنیم.»

در همان لحظه صدای بلند پائی به گوششان خورد.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

– «این یک غوله … مخفی بشید وگرنه او ما رو میبینه»

– «هوووووووم، کی اونجاست؟»

غول به دوروبر نگاه کرد و چشمش به یکی از افراد سندباد افتاد که نتوانسته بود خودش را مخفی کند. غول به مرد چاق کوچولو نزدیک شد و او را بلند کرد.

– «اوم‌م‌م‌م‌م – … چاق‌وچله … همان جوری که من دلم میخواد.»

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

غول زبانش را دور لبهاش چرخاند و مرد چاق را بلند کرد و روی میز گذاشت؛ ولی از آنجائی که غول زیاد راه رفته بود، کاملاً خسته شده بود. به همین خاطر تصمیم گرفت دراز بکشد و یک چرت کوچولو بزند؛ اما همین‌که دراز کشید به خواب عمیقی فرورفت.

سندباد و افرادش از مخفیگاه خود به غول نگاه می‌کردند.

– «سندباد، تو فکر می‌کنی غول با او کار خواهد کرد؟»

– «من فکر می‌کنم غول قصد داره وقتی بیدار بشه، او را بخوره، ولی ما باید کوشش کنیم که این کار اتفاق

نیفته.»

سندباد به افرادش دستور داد که تمام پیراهن‌ها و عمامه‌هایشان را دربیاورند و آن‌ها را محکم به هم گره بزنند تا به‌این‌ترتیب یک طناب بزرگ درست بشود. وقتی طناب حاضر شد آن را به‌طرف مرد چاق پرتاب کردند. او هم طناب را محکم به ظرف بزرگی که شبیه جام روی میز بود بست و سپس مرد چاق کوچولو، آرام‌آرام از طناب لیز خورد و پائین آمد.

– «سندباد نگاه کن، او آن‌قدر سنگینه که جام را هم با خود پائین آورد.»

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

مرد چاق بالاخره به زمین رسید، اما آن ظرف بزرگ که شبیه جام بود نیز به دنبال او بر زمین افتاد و شکست و همین باعث شد که غول از خواب بیدار بشود.

– «نگاه کنید، غول بیدار شده، هرچه زودتر بدوید به سمت چوب شناور …»

سندباد و افرادش با سرعت هرچه‌تمام‌تر به‌طرف اقیانوس دویدند و غول هم به نزدیکی آن‌ها رسید.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

آن‌ها چوب شناور را به آب انداختند و با تمام نیرو شروع کردند به پارو زدن.

– «محکم پارو بزنید و الا نابود میشیم»

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

غول خیلی عصبانی شده بود. تکه سنگ‌های بزرگی را به‌طرف آن‌ها پرتاب کرد. ولی آن‌ها به‌سلامت وسط دریا رسیدند و دیگر هرگز غول را ندیدند.

سندباد و یارانش روزهای زیادی را روی اقیانوس به سر بردند و درباره ماجراهای بزرگشان باهم صحبت می‌کردند. تا اینکه یک روز یک کشتی که از آن‌ طرف رد می‌شد آن‌ها را دید و از آب گرفت و با خود برد.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

سندباد به بغداد بازگشت و در آنجا داستان ماجراهای بزرگش دهان‌به‌دهان گشت.

قصه ماجراهای سندباد دریانورد-نبرد با اژدها، گوریل‌های وحشی و غول یک‌چشم -ایپابفا ارشیو قصه و داستان قدیمی

پایان

کتاب قصه «ماجراهای سندباد» محصول سوپراسکوپ توسط آرشیو قصه و داستان ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *