قصه «روباه و مرغ طلائی» برای کودکان و نوجوانان

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا1

روباه و مرغ طلائی

نوشته: ژان سابران
ترجمه: شهلا انسانی
 چاپ اول: شهریور ۱۳۶۳
نگارش، بازخوانی، بهینه سازی تصاویر و تنظیم آنلاین: گروه قصه و داستان ایپابفا

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا2

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود،

در خانه‌ای کوچک در جنگل، مرغ طلائی زیبایی زندگی می‌کرد.

در نزدیکی خانه او، روباهی با مادرش در غاری زندگی می‌کردند.

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا3

روباه همیشه برای شکار مرغ نقشه می‌کشید؛ ولی چون مرغ بسیار دانا بود روباه هیچ‌گاه موفق نمی‌شد.

روزی روباه درحالی‌که از غار خارج می‌شد به مادرش گفت:

– امروز من مطمئن هستم که موفق می‌شوم و مرغ را خواهم گرفت

آنگاه روباه یک کیسه برداشت و روی شانه‌اش انداخت و گفت:

– مرغ طلائی را در همین کیسه خواهم انداخت. یک دیگ پر از آب روی آتش بگذار تا بجوشد. ما امشب برای شام مرغ طلایی خواهیم داشت.

روباه آهسته به‌سوی خانه مرغ رفت و در گوشه‌ای پنهان شد.

انتظار روباه زیاد طول نکشید چون مرغ طلایی از خانه خارج شد و بدون اینکه متوجه خطری که در کمین اوست باشد، شروع به جمع‌آوری قطعات کوچک چوب نمود.

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا4

روباه از فرصت استفاده نمود و آهسته داخل خانه شد و پشت در پنهان گردید.

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا5

مرغ طلایی هیزمش را به داخل خانه حمل کرد و در را بست و ناگهان از دیدن روباه به‌شدت ترسید و چوب‌ها را روی زمین انداخت و قبل از آنکه روباه بتواند او را بگیرد روی یک نرده که نزدیک در بود پرید.

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا6

مرغ طلایی که می‌دانست روباه نمی‌تواند از روی نرده او را بگیرد گفت:

– ها! ها! ها! تو نمی‌توانی مرا بگیری، بهتر است به خانه‌ات بازگردی.

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا7

روباه گفت:

– به‌زودی خواهیم دید!

روباه بلافاصله شروع به چرخیدن به دور خود نمود.

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا8

مرغ طلائی از بالای نرده او را نگاه می‌کرد. و طولی نکشید که سرگیجه شدیدی به مرغ طلایی دست داد و از بالای نرده به پائین افتاد.

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا9

روباه بلافاصله کیسه را در زیر مرغ طلایی قرار داد و خنده‌کنان گفت:

– ها! ها! ها! چه کسی گفت من نمی‌توانم تو را بگیرم؟

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا10

روز بسیار گرمی بود. روباه پس از طی مسافتی، خسته شد و کنار درختی نشست و کیسه را کنار خود به زمین گذاشت و زود به خواب رفت.

هنگامی‌که روباه خواب بود، مرغ طلایی آهسته از کیسه خارج شد و مقداری سنگ از زمین برداشت و داخل کیسه گذاشت و به خانه بازگشت.

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا11

مدتی بعد از رفتن مرغ، روباه از خواب بیدار شد و کیسه را برداشت و شاد و خوشحال به‌سوی غار رفت.

در راه روباه با خودش گفت:

– نمی‌دانم چرا کیسه سنگین‌تر شده است.

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا12

بالاخره روباه به غار رسید و با خوشحالی گفت:

– مادر، من مرغ طلایی را گرفته‌ام! آیا آب در حال جوشیدن است؟

مادر روباه گفت:

– بله.

روباه با کمک مادرش کیسه را در بالای ظرف آب باز کردند.

کتاب قصه کودکانه روباه و مرغ طلایی برای کودکان و خردسالان - ایپابفا13

سنگ‌ها با صدا به درون آب افتادند و آبی که در حال جوشیدن بود بر سروصورت روباه و مادرش ریخت و چشم‌های آن‌ها را کور کرد.

«پایان»

کتاب قصه «روباه و مرغ طلائی» توسط گروه قصه و داستان ایپابفا از روی نسخه اسکن چاپ ۱۳۶۳، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.


درباره هادی قربانی

دانش آموخته ادبیات انگلیسی، آشنا با فرایند OCR و ساخت کتاب های ایپاب برای دست افزارها، علاقمند به بازآفرینی و بازخوانی کتاب های قدیمی و قصه های خاطره انگیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: محتوای محافظت شده