قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کودکان / کتاب کودک / قصه کودکانه خرگوش مهربان: قصه تصویری کودکان

قصه کودکانه خرگوش مهربان: قصه تصویری کودکان

کتاب قصه کودکانه قصه خرگوش مهربان در سایت ایپابفا (1).jpg

قصه خرگوش مهربان

نویسنده: مجتبی حیدرزاده

نقاشی: بهمن عبدی

تهیه، تایپ ، تنظیم تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

به نام خدا

کتاب قصه کودکانه قصه خرگوش مهربان در سایت ایپابفا

توی یک دهکده در نزدیکی یک جنگل پردرخت، که پر از حیوانات گوناگون بود، خرگوشی زندگی می کرد به اسم خرگوش مهربان . آقا خرگوشه از آن حیوانات زبر و زرنگ بود که لحظه ای آرام نمی نشست وبه همه حیوانات جنگل ، از موش گرفته تا شیر و ببر و پلنگ کمک می کرد و بخاطر همین مهربانی ها بود که حیوانات اورا دوست داشتند و حیوانات درنده نظیر شیر و پلنگ از خوردن او چشم پوشی می کردند. خلاصه خرگوشه غمخوار همه بود و در غم و شادی دیگران شریک و سهیم بود و حتی جنگلبان پیر و سالخورده هم او را دوست داشت و در روزهای آفتابی، خرگوش مهربان به همراه او سوار کالسکه اش می شد و در جنگل به گردش می پرداخت.

کتاب قصه کودکانه قصه خرگوش مهربان در سایت ایپابفا (3).jpg

در یکی از روزهای آفتابی ، وقتی خرگوش مهربان در دهکده به گشت و گذار مشغول بود ناگهان صدای ناله ای شنید. وقتی خوب گوشهایش را تیز کرد، فهمید صدای ناله آقا خروسه است که هر روز صبح زود او را از خواب بیدار می کند. خرگوش مهربان فوراً خود را به آقا خروسه رساند و با تعجب دید که او شالی به گردن خود بسته است . از او پرسید:

«چی شده آقا خروسه؟»

کتاب قصه کودکانه قصه خرگوش مهربان در سایت ایپابفا (4).jpg

آقاخروسه در حالی که ناله می کرد گفت:

«گلویم درد میکنه! دیگه نمی تونم قوقولی قوقول بکنم…»

خرگوش مهربان فکری کرد و بلافاصله گفت:

«غصه نخور آقاخروسه. من تورا دوست دارم همین الان میرم و دوای دردت را پیدا میکنم ..»

و رفت از منزل جنگلبان یک شیشه شربت آورد و با قاشق به آقاخروسه داد تا خوب شود. وقتی آقاخروسه شربت را خورد گلویش خوب شد و مثل همیشه آواز سر داد. هنگامیکه آقا خرگوشه می خواست از او خداحافظی کند آقا خروسه به او گفت:

«خرگوش مهربان! به عنوان پاداش مقداری تخم مرغ وهویج واینجور چیزها در شالیزار زیر پای مترسک پنهان کرده ام که میتوانی آنرا برای بچه هایت هدیه ببری.»

کتاب قصه کودکانه قصه خرگوش مهربان در سایت ایپابفا (5).jpg

خرگوش مهربان از اینکه توانسته بود یک عمل خیر انجام دهد خوشحال بود. بلافاصله حرف آقاخروسه را گوش کردو و با یک سبد کوچک به شالیزار رفت . اما در آنجا چشمش به مترسکی که یک قابلمه به سر داشت ودستهایش از چوب بود افتاد. ابتدا از او ترسید. اما وقتی دید مترسک هیچ تکائی نمی خورد، آهسته جلو رفت و از زیر پای مترسک تخم مرغها وهویج را که خوراک مخصوص او بود برداشت و با خوشحالی در حالی که آواز می خواند به طرف خانه اش روانه شد تا شکم بچه هایش را سیر کند. اما سبد تخم مرغ و هویج برای او خیلی سنگین بود و او به نفس نفس افتاد.

خوشبختانه هنوز مقداری راه نرفته بود که چشمش به یک ماشین افتاد . از آنجا که خیلی خسته بود، پرید وسوار ماشین شد . ولی از شانس بد ماشین خراب بود و راه نمی رفت . اردک کوچولویی که در آن نزدیکی بود وقتی فهمید آقا خرگوشه نمی تواند ماشین را راه بیندازد، رفت و گاو پرزور ده را که زنگوله قشنگی به دمبش بسته بود خبر کرد. گاو مهربان که همه از شیر او بهره مند می شدند بلافاصله آمد و با شاخهایش ماشین را هول داد تا خرگوش مهربان به خانه اش برسد . او از فداکاری گاو تشکر کرد. اما گاو به او گفت :

«تشکر لازم نیست. پاداش خوبی را باید با خوبی داد. تو خرگوش مهربانی هستی و برای من چندبار یونجه تهیه کرده ای. حالا وظیفه من است که به تو کمک کنم. ».

کتاب قصه کودکانه قصه خرگوش مهربان در سایت ایپابفا (6).jpg

بالاخره خرگوش مهربان به خانه کوچک و قشنگش رسید و به زنش که مشغول تمیز کردن خانه بود مژده داد که مقدار زیادی خوراکی فراهم آورده است. زن آقا خرگوشه خوشحال شد و از خانه بیرون آمد تا هیزم برای پختن غذا فراهم کند. اما در همین موقع پرنده کوچکی که در تشت مشغول حمام کردن بود به آقا خرگوشه که از پنجره داشت او را تماشا می کرد گفت:

«تعدادی میهمان برای من آمده و آنها احتیاج به غذا دارند.»

آقا خرگوشه گفت:

«غصه نخور ، اینقدر تخم مرغ و هویج و میوه داریم که همه می توانند سیر شوند. کمک کن تا آنها را برای میهمانهایت ببریم. »

پرنده خوشحال شد و پرزد تا به آقاخرگوشه در حمل خوراکی ها کمک کند .

کتاب قصه کودکانه قصه خرگوش مهربان در سایت ایپابفا (7).jpg

میهمانهای پرنده کوچک که عبارت بودند از یک سنجاب وموش صحرائی و بچه خرگوش، از دیدن تخم مرغها به شادی پرداختند و خنده از لبانشان دور نم یشد . اما آنها هم دلشان نیامد که فقط خودشان تخم مرغها وخوراکیهای دیگر را بخورند. بلکه پیشنهاد کردند که خوراکیها را بردارند و با حیوانات دیگری که در جنگل زندگی می کنند ، دسته جمعی ناهار بخورند. این پیشنهاد مورد قبول همه واقع شد و تصمیم گرفتند تا همه حیوانات را خبر کنند و جشن کوچکی با شرکت آقاخروسه و گاو پرزور و دیگر حیوانات برپا سازند .

کتاب قصه کودکانه قصه خرگوش مهربان در سایت ایپابفا (8).jpg

به همین مناسبت یکی از تخم مرغها را نقاشی کردند و کلاه و گل به سرش گذاشتند و گوسفند کوچولوئی که دوست آقا خرگوشها بود قبول کرد که تخم مرغ ها را برای خوردن به جشن حیوانات ببرد. بلبل قشنگی که همیشه چهچهه می زد و همه حیوانات از صدایش لذت می بردند بالای سر گوسفند کوچولو پرواز می کرد و آواز می خواند .

کتاب قصه کودکانه قصه خرگوش مهربان در سایت ایپابفا (9).jpg

بچه های خوب و قشنگ . آن روز همه حیوانات جنگل دور هم جمع شدند و در نهایت صمیمیت شکم خود را از غذاهائی که خرگوش مهربان فراهم کرده بود سیر کردند و به رقص و پایکوبی پرداختند . بچه های عزیز ، یادتان باشد که شما با دوستان خود مهربان باشید و با دیگران همدردی کنید ودر غم و شادی ، یار و غمخوار یکدیگر باشید تا همه دوستتان داشته باشند.

«پایان»



درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *