قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کودکان / کتاب کودک / قصه آموزنده مایا، زنبور عسل: «زنبور کوچولو در زندان»

قصه آموزنده مایا، زنبور عسل: «زنبور کوچولو در زندان»

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 1

زنبور کوچولو در زندان

نوشته: گراهام پین
ترجمه و بازنویس: الدوز کاظم زاده
چاپ: ۱۳۶۹
نگارش، بازخوانی، بهینه‌سازی تصاویر و تنظیم آنلاین: گروه قصه و داستان ایپابفا
توضیح: در این قصه، به زنبورهای وحشی «خرمگس» گفته شده بود که آن را به واژه «زنبور وحشی» تغییر دادیم. همچنین واژه «زندانی های» به «زندانیان» تغییر داده شد.

بهار با تمام زیبایی‌هایش از راه رسیده بود. گل‌های خوش‌رنگ و زیبا همه‌جا را پر کرده بودند.

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 2

زنبور کوچولو با شادی از گلی به گل دیگر می‌پرید و با خود می‌گفت:

  • «پرواز در زیر این آسمان آبی چقدر زیباست.»

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 3

آن‌چنان غرق پرواز بود که سروصدای پشت سرش را نمی‌شنید. شاید اگر کمی بازیگوشی نمی‌کرد می‌توانست نزدیک شدن خطر را احساس کند.

ناگهان زنبورهای وحشی به زنبور کوچولو حمله کردند و او را گرفتند. بیچاره زنبور کوچولو هرچه فریاد زد و کمک خواست، کسی صدایش را نشنید.

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 4

زنبورهای وحشی دست و پای زنبور کوچولو را به چوبی بستند و او را به لانه خودشان بردند. بیچاره زنبور کوچولو هرچه سعی کرد فرار کند، فایده‌ای نداشت.

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 5

وقتی به خانه زنبورهای وحشی رسیدند، او را به زندان انداختند. یکی از زنبورهای وحشی، زنبور بیچاره را زیر مشت و لگد انداخت. ترس تمام وجود زنبور کوچولو را فرا گرفته بود.

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 5

قبل از این‌که زنبور کوچولو به این زندان بیفتد، زنبورهای وحشی حشرات دیگری را هم دستگیر و زندانی کرده بودند.

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 6

عده زیادی از زندانی‌ها، زنبور کوچولو را می‌شناختند. بعد از رفتن زنبور وحشی زندانبان، آن‌ها به‌طرف زنبور کوچولو آمدند و حالش را پرسیدند.

زنبور کوچولو بعدازاین که ماجرای زندانی شدن خودش را برای حشره‌های زندانی تعریف کرد، ادامه داد:

– دوستان! ما باید راهی برای فرار پیدا کنیم!

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 7

حشره‌های زندانی برای زنبور کوچولو شرح دادند که زندانیان زنبورهای وحشی نمی‌توانند فرار کنند. یکی از آن‌ها گفت:

– فرار امکان ندارد. ممکن است همگی ما را بکشند.

زنبور کوچولو روی قارچی نشست و مشغول فکر کردن شد. با خود گفت:

– کاش دوستانم اینجا بودند و به من کمک می‌کردند.

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 8

او خوب می‌دانست که اگر فکر کند، بالاخره راه آزاد شدن را پیدا خواهد کرد.

زنبور کوچولو بلند شد و به‌طرف در رفت. از پشت در صدای حرف زدن زنبورهای وحشی به گوش می‌رسید. آن‌ها درباره حمله به کندوی زنبورها بحث می‌کردند.

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 9

زنبور کوچولو با خود گفت:

– باید هرچه زودتر زنبورها را خبر کنیم!

مشغول فکر کردن بود که از پشت پنجره چشمش به مورچه افتاد. مورچه یکی از دوستان قدیمی او بود. زنبور کوچولو گفت:

– دوست عزیز، می‌توانی ما را از این زندان نجات دهی؟

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 10

مورچه دست‌به‌کار شد. به خانه رفت و بیل کوچک را همراه خود آورد. با کمک بیل، دیوار زندان را سوراخ کرد. زنبور کوچولو از زندان خارج شد.

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 12

بعد از زنبور کوچولو، تمامی حشره‌های زندانی آزاد شدند. آن‌ها از مورچه تشکر کردند و به‌طرف خانه‌های خود به راه افتادند. زنبور کوچولو فوراً به کندو رفت و به زنبورها خبر داد که زنبورهای وحشی می‌خواهند به کندو حمله کنند.

کتاب قصه کودکانه هاچ زنبور عسل، زنبور کوچولو در زندان - ایپابفا 13

«پایان»

کتاب قصه «زنبور کوچولو در زندان» توسط گروه قصه و داستان ایپابفا از روی نسخه اسکن چاپ ۱۳۶۹، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.


درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *