قصه‌های شیخ عطار: سنگ آسیاب || زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

قصه‌های شیخ عطار: سنگ آسیاب || زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

۰

قصه‌های شیخ عطار

سنگ آسیاب

نگارش: مهدی آذریزدی

جداکننده-متنروزی بود، روزگاری بود. شیخ ابوسعید، درویشی بود دانادل و معروف که در نیشابور خانقاهی داشت و شاگرد و مرید بسیار داشت.

یک روز شیخ با جمعی از دوستان از صحرا می‌گذشتند و به یک آسیاب رسیدند. آسیاب یک آسیاب آبی بود که آب چشمه از تنوره‌ای در آن وارد می‌شد و پره‌های چرخ آسیاب را می‌چرخانید و سنگ آسیاب می‌چرخید و جو و گندم را آرد می‌کرد.

می‌دانیم که آسیاب دو حلقه سنگ دارد، یکی سنگ زیرین که بی‌حرکت است، یکی هم سنگ روئین که می‌چرخد و دانه‌های جو و گندم را از سوراخی در میان دو سنگ می‌ریزند و همان‌طور سنگ‌ها به هم سائیده می‌شود و جو و گندم آرد می‌شود و از طرف سنگ زیرین در جایگاه آرد می‌ریزد.

ابوسعید وقتی به نزدیک آسیاب رسید به دوستان گفت: «شما اینجا قدری بمانید تا من بروم در آسیاب تماشایی کنم و بیایم.»

در آسیاب یک آسیابان بود با شاگردش؛ و چند نفر هم مشتری بودند که جو و گندم برای آرد کردن آورده بودند و در انتظار نوبت بودند.

شیخ ابوسعید با لباس درویشی وارد شد و به آن‌ها سلام کرد و به تماشا ایستاد.

یکی از مشتری‌ها که کارش تمام شده بود آردها را در کیسه ریخت و رفت. گندم‌های یک مشتری دیگر را در آسیاب ریختند و کار آن هم تمام شد و چند مشتری تازه رسیدند و ابوسعید همچنان ایستاده بود و چشم از آسیاب برنمی‌داشت.

یکی از مشتری‌ها که دید ابوسعید از تماشای گردش آسیاب سیر نمی‌شود آمد پیش آسیابان و آهسته گفت: «این درویش را نگاه کن، گویا هرگز آسیاب ندیده است».

آسیابان در جواب آن مشتری گفت: «نه، من این‌ها را می‌شناسم، این‌ها در همه‌چیز همین‌طور فکر می‌کنند و از آن مضمون می‌سازند، ولش کن بگذار هرچه می‌خواهد تماشا کند».

یک مشتری دیگر گفت: «ولی این مؤمن دارد گریه می‌کند، چشم‌هایش را نگاه کن، شاید خیال می‌کند این سنگ با معجزه می‌چرخد و به یاد خدا افتاده.»

یکی دیگر از مشتری‌ها گفت: «نه بابا، درویش است و گداست و منتظر است که کسی یک‌مشت آرد به او بدهد.»

ولی ابوسعید به حرف‌های آن‌ها توجه نداشت و به فکر خود بود و اشکش هم روی صورتش دویده بود و همچنان ایستاده بود.

وقتی برگشتن شیخ دیر شد. دوستان به سراغ ابوسعید آمدند و در کنار او جمع شدند. یکی از دوستان پرسید: «گویا جناب شیخ تماشای آسیاب را خیلی دوست می‌دارند.»

مشتری‌ها هم منتظر شنیدن جواب شیخ بودند؛ و شیخ جواب داد: «تماشای آسیاب را دوست می‌دارم یا دوست نمی‌دارم، این چیزی نیست؛ اما نصیحت این سنگ آسیاب را دوست می‌دارم، این سنگ دارد با من حرف می‌زند و به من پند می‌دهد. می‌دانید این سنگ چه می‌گوید؟»

مرید شیخ گفت: «شما بهتر می‌دانید.»

ابوسعید گفت: «این سنگ به زبان حال دارد می‌گوید: تو نام خودت را درویش گذاشته‌ای و دلت به این خوش است که دانادل و هوشیار هستی و در دنیا می‌گردی و مضمون می‌سازی و خیال می‌کنی این کار است، اما درویش منم و دانادل و هوشیار منم که پایم در بند است ولی بااین‌حال بیش از تو گردش می‌کنم و این گردش برای دیگران بیشتر فایده دارد… تو خیال می‌کنی که لباس درشت و زبر می‌پوشی و این نشان وارستگی است، ولی من از تو بهترم که دانۀ درشت می‌ستانم و آردِ نرم می‌بخشم… تو خیال می‌کنی که باید همۀ عالم را زیر پا بگذاری و آن‌وقت بفهمی که مردم حقیقت را خیلی کم می‌دانند و همه سرگشته‌اند ولی من با این سرگشتگی حقیقت را فهمیده‌ام… تو خیال می‌کنی که چون همه‌چیز را نمی‌دانی باید سرگردانی پیشه کنی و از دنیا بدگویی کنی ولی من از تو بهترم که به‌اندازۀ هنر و توانایی‌ام به وظیفه‌ام عمل می‌کنم و به کار دیگران کاری ندارم… تو خیال می‌کنی کسی که ریشش را در آسیاب سفید کرده بی‌تجربه است ولی من می‌دانم چه بسیار ریش‌ها هست که با گذشت روزگار سفید می‌شود و صاحبش به‌اندازه این آسیابان زندگی را نمی‌شناسد… تو بااینکه خود را وارسته و از دنیا گذشته می‌دانی چیزهایی از مردم می‌گیری و در عوض چیزی به کسی نمی‌دهی اما من که یک سنگ آسیاب هستم و ادعایی ندارم هرچه را از مردم می‌گیرم دوباره بهتر از آن را به مردم پس می‌دهم و یک‌ذره از حق مردم را در دست خود نگاه می‌دارم …

با این حرف‌ها که سنگ آسیاب می‌زند من دلم به حال خودم می‌سوزد و می‌بینم که راست می‌گوید. ما همه ادعا هستیم او همه هنر است، ما همه گفتاریم و او عمل است، ما همه بیکاریم و او در کار است، ما همه در جستجوییم و او پیدا کرده است، ما همه درراهیم و او رسیده است.»

صورت ابوسعید از اشک‌تر شده بود و دوستان او هم از این نکته متأثر شدند؛ اما مشتری‌های آسیاب آن‌ها را نگاه می‌کردند و نمی‌دانستند که شیخ چه می‌خواهد بگوید.

یکی از مشتری‌ها به آسیابان گفت: «هیچ می‌فهمی که مقصود این‌ها چیست؟»

آسیابان گفت: «می‌فهمم، این‌ها کارشان همین است، یک‌مشت درویش روشن‌دل‌اند، همه‌چیز را می‌بیند و دربارۀ همه‌چیز حرف می‌زنند. شیرین‌زبان و خوش‌ذوق‌اند، در هر کاری رازی می‌جویند و نکته‌ای می‌گویند. گریه می‌کنند و خنده می‌کنند، به همه پند می‌دهند و نصیحت می‌کنند و گاهی درست می‌گویند گاهی هم اشتباه می‌کنند اما رشتۀ کار در دست ماست، ماییم که از جو و گندم آرد می‌سازیم و زندگی مردم را روبه‌راه می‌کنیم. در دنیا مرد خوب بسیار است؛ اما اگر مردانِ کار نباشند کار دنیا لنگ می‌شود.»

۰


لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=26473

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپابفا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.