قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کودکان / کتاب کودک / قصه کودکانه «فرشته‌ای متولد می‌شود» بچه ها فرشته اند

قصه کودکانه «فرشته‌ای متولد می‌شود» بچه ها فرشته اند

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا1

فرشته‌ای متولد می‌شود

نوشته: مرجان کشاورزی آزاد
تصویرگر: ندا عظیمی
چاپ: اول ۱۳۸۳
نگارش، بازخوانی، بهینه سازی تصاویر و تنظیم آنلاین: گروه قصه و داستان ایپابفا

هر شب، وقتی‌که ماه می‌آمد و آسمان پر از ستاره می‌شد، فرشته‌ها هم می‌آمدند شاد و خندان و یکی یکی یکی می‌رفتند به خواب بچه‌ها.

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا2

صبح، ماه می‌رفت، ستاره‌ها می‌رفتند و فرشته‌ها هم پیش خدا برمی‌گشتند و یکی یکی یکی آرزوهای بچه‌ها را به خدا می‌گفتند.

یک‌شب، وقتی‌که ماه توی آسمان بود و ستاره‌ها دوروبرش نشسته بودند، فرشته‌ها آمدند و به خواب بچه‌ها رفتند، همه ی فرشته‌ها. به‌غیراز فرشته ی کوچولو.

او به خواب هیچ بچه‌ای نرفت. دلش می‌خواست به خواب بزرگ‌ترها برود و آرزوی آن‌ها را برای خدا ببرد. به خانه‌ای رسید که زن و مردی در آن زندگی می‌کردند. فرشته به خواب آن‌ها رفت و تا صبح پیش زن و مرد ماند.

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا 3

صبح زود، درست وقتی‌که ماه و ستاره‌ها، آسمان را به خورشید سپردند. فرشته ی کوچولو پیش خدا برگشت. خیلی زودتر از بقیه ی فرشته‌ها.

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا4

خدا گفت:

– زود آمدی!

فرشته ی کوچولو گفت:

– من دیشب به خوابِ هیچ بچه‌ای نرفتم!

خدا گفت: می دانم!

فرشته کوچولو گفت:

– من یک آرزو دارم.

خدا گفت:

– می دانم!

فرشته ی کوچولو گفت:

– می‌توانم آرزویم را بگویم؟

خدا گفت:

– بگو.

فرشته گفت: دلم می‌خواهد به زمین بروم و بچه‌ها را در وقت بیداری ببینم.

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا5

خدا پرسید:

– بچه‌ها را دوست داری؟

فرشته کوچولو گفت:

– من فقط خواب و آرزوهای آن‌ها را می‌شناسم. دلم می‌خواهد بچه‌ها را وقت بیداری‌شان بینم.

خدا گفت:

– برو ببین.

فرشته‌ی کوچولو، شاد و خندان به زمین برگشت و تمام‌روز را به تماشای بچه‌ها نشست.

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا6

روز گذشت. خورشید رفت و ماه آمد. ستاره‌ها آمدند و فرشته‌ها به خواب بچه‌ها رفتند. فرشته ی کوچولو بازهم به خواب زن و مرد رفت و تا صبح پیش آن‌ها ماند.

صبح، وقتی‌که خورشید، آرام‌آرام به آسمان نزدیک می‌شد فرشته ی کوچولو پیش خدا بود. خدا گفت:

– بگو، چه دیدی؟

فرشته گفت:

– بچه‌ها را دوست دارم. آن‌ها بازی می‌کردند و می‌خندیدند. وقتی زمین می‌خوردند، گریه می‌کردند. وقتی گرسنه می‌شدند، غذا می‌خوردند. آن‌ها آرزوی بزرگ‌ترها بودند، خود خود آرزو! من اصلاً مثل آن‌ها نیستم!

فرشته سرش را پایین انداخت و ساکت شد، خدا گفت:

– تو باز هم یک آرزو داری!

فرشته گفت:

– زن و مردی که به خوابشان رفته بودم، یک آرزو دارند.

خدا گفت:

– بگو! گوش می‌کنم.

فرشته گفت:

– خانه ی آن‌ها ساکت و خالی است. من فقط فرشته ی خوابهاشان هستم. دلم می‌خواهد وقت بیداری هم پیش آن‌ها باشم.

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا7

فرشته ساکت شد.

خدا هیچ نگفت.

فرشته چشمهای پر از اشکش را بست و گفت:

– آن‌ها آرزو دارند فرزندی داشته باشند.

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا 8

خدا با مهربانی گفت:

– می دانم.

فرشته گفت: من هم آرزو دارم فرزند آن‌ها باشم.

خدا، خطی از نور بهشت تا خانه‌ی زن و مرد کشید و گفت:

– فرشته کوچک من، تا دیر نشده پیش آن‌ها برو و منتظر بمان تا وقت تولدت برسد. من همیشه مراقب تو خواهم بود. هر شب فرشته‌ای به خوابت می‌آید تا آرزوهایت را برای من بیاورد.

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا8

فرشته ی کوچولو، زانو زد و از خدا سپاس‌گزاری کرد. بعد به زمین برگشت به خانه ی زن و مرد.

خدا خوشحال بود. چون می‌دانست به‌زودی کودکی روی زمین به دنیا خواهد آمد.

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا9

یک روز صبح، وقتی‌که فرشته‌ها پیش خدا برگشتند تا آرزوهای بچه‌ها را به خدا بگویند، فرشته ی کوچولویی زودتر از بقیه پیش خدا رفت.

خدا گفت:

– زود آمدی!

فرشته گفت:

– من دیشب به خواب هیچ بچه‌ای نرفتم.

خدا گفت:

– می‌دانم.

قصه کودکانه فرشته ای متولد می شود نوشته مرجان کشاورزی آزاد - سایت ایپابفا -کودک در گهواره

«پایان»

کتاب قصه «فرشته‌ای متولد می‌شود» توسط گروه قصه و داستان ایپابفا از روی تصاویر اسکن چاپ ۱۳۸۳، نگارش، بازخوانی و بازآفرینی شده است.


درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *