کتاب داستان شاهزاده های پرنده : قصه های زیبای کتابهای طلائی برای نوجوانان

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (1).jpg

شاهزاده های پرنده

دو قصه

مترجم: محمدرضا جعفری

چاپ اول: ۱۳۴۲

چاپ دوم: ۱۳۴۴

چاپ سوم: ۱۳۴۷

چاپ چهارم: ۱۳۵۲

مجموعه کتابهای طلائی: جلد ۱۲

تهیه، تایپ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (2).jpg

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

فهرست قصه ها

شاهزاده های پرنده

زیگفرید و هاندا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

شاهزاده های پرنده

روزی بود و روزگاری بود، پادشاهی بود که ده پسر و یک دختر داشت. اینها بچه های خوب و خوشحالی بودند ، و در قصر زیبائی زندگی می کردند. بچه ها لباسهای قشنگی داشتند، و صدها جلد کتاب داستان برای خودشان جمع آوری کرده بودند ، و دفترها و جزوه هایشان همه از طلا بود و درسهایشان را با قلمهای جواهر نشان در آن جزوهها و دفترها می نوشتند. پادشاه دستور داده بود که برای بازی بچه ها باغی بسازند و در این باغ دیگر کسی به آنها نمی گفت :« گلها را لگد نکنید!» .

از بخت بد، مادر این بچه ها مریض شد و مرد و پادشاه با ملکه دیگری عروسی کرد. ملکه جدید زن بدجنسی بود . بچه ها خیلی زود این موضوع را فهمیدند و دانستند که دیگر زندگیشان به خوبی و خوشی سابق نخواهد بود . در روز عروسی پادشاه و ملکه جدید، غذاها و شیرینی های تازه و خوشمزه ای تهیه شده بود . بچه ها نزد ملکه رفتند وگفتند : «اجازه می دهید ما هم قدری از این شیرینی ها بخوریم ؟» اما او مقداری سنگی و گرد و خاک به آنها داد و گفت : « بیائید اینها را بخورید ! چون تنها چیز خوب و خوشمزه ای که من بتوانم به شما بدهم همینهاست.»

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (4)

پس از چند روز ، الیزا تنها دختر پادشاه ، به کلبه مرد فقیری در یکی از دهات فرستاده شد .

بعد ، ملکه به پادشاه گفت: « پسرهایت بچه های بدی هستند. اجازه بده آنها را به جای دوری بفرستم و یا از خانه بیرو نشان کنم .»

پادشاه به زن جدیدش علاقه داشت ، و تصور می کرد که او زن خوبی است، و خیر و صلاح او را می خواهد ، وقتی شنید که پسرهایش بچه های خوبی نیستند ، گفت : « اگر صلاح می دانی که آنها در اینجا نباشند من حرفی ندارم.»

پس از آن، ملکه بدجنس ده پسر پادشاه را به ده پرنده سفید مبدل کرد تا نتوانند حرف بزنند و به آنها گفت : « از اینجا بروید ! به کشور دیگری بروید ! و از هرجا توانستید برای خودتان غذا تهیه کنید !»

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (5)

به این ترتیب ده برادر، به ده پرنده سفید رنگی تبدیل شدند ، و در آسمان اوج گرفتند و رفتند : از بالای تپه ها و کوهها و رودخانه های زیادی گذشتند ، و عاقبت به جنگل بزرگی رسیدند . در نزدیکی آن جنگل دریائی قرار داشت.

الیزای بیچاره در یک ده دورافتاده به تنهائی زندگی می کرد ، و در آرزوی دیدار برادرهای عزیزش می سوخت. او به همه پرنده ها وگلها و درختها می گفت: «من باید صدای برادرهایم را بشنوم و صورتشان را ببینم . دلم برایشان خیلی تنگ شده ، اما گلها و درختها زبان نداشتند و پرنده ها هم نمی توانستند حرف بزنند، برای همین هم الیزا همیشه می نشست و گریه می کرد .

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (6)

پادشاه دستور داده بود که الیزا سه سال نزد آن مرد دهاتی بماند و بعد به قصر برگردد. در طول این سه سال الیزا دختر بسیار زیبائی شد. پس از سه سال به قصر برگشت و ملکه وقتی که الیزا را دید ، خیلی اوقاتش تلخ شد و تصمیم گرفت که او را هم به صورت پرنده سفیدرنگی در آورد ، اما از خشم پادشاه ترسید و برای او نقشه دیگری کشید.

الیزا راه درازی را از کلبه تا قصر پیموده بود ، و گردوخاک زیادی بر سر و رو و لباسهایش نشسته بود .

ملکه به او گفت : « نمی خواهی پیش از اینکه پدرت را ببینی خودت را بشوئی ؟

الیزا جواب داد : «چرا، » چون می خواست پدرش ببیند که او چقدر زیبا شده است .

آنوقت الیزا همراه ملکه رفت و ملکه او را به اتاقی برد که آب گرم در آن گذاشته بودند ، اما پیش از آنکه الیزا به آن اتاق برود ملکه مقداری گرد جادو در آن آب ریخته بود تا او را زشت کند و الیزا بی خبر از این موضوع خودش را در آن آب شست، و چهره اش قرمزرنگ و زشت شد. در آن اتاق آئینه ای نبود تا الیزا بتواند صورت خود را در آن ببیند. پس از پوشیدن لباس، یکسر نزد پادشاه رفت . پادشاه وقتی که الیزا را دید فریاد زد : « نه این الیزا نیست ! اصلاً شبیه الیزا نیست .» و دستور داد او را از قصر بیرون کردند .

الیزا از قصر بیرون رفت ، و راه نا معلومی را در پیش گرفت .

بی هدف از جاده های خاکی و مزارع می گذشت ، و روزهای پی در پی به راهش ادامه می داد و کارش فقط راه رفتن و غصه خوردن بود. تنها آرزویش این بود که روزی بتواند برادرهایش را ببیند. با خودش می گفت: « من آنقدر جستجو می کنم تا آنها را پیدا کنم. امیدم مرا به مقصود می رساند.»

او رفت و رفت تا به جنگل بزرگی رسید، که در کنار دریا بود. داخل جنگل شد. اما چندقدمی در جنگل پیش گرفته بود که شب شد و تاریکی همه جا را فراگرفت. الیزا دیگر نتوانست به راهش ادامه دهد و پای درختی دراز کشید و خوابید.

روز شد. چشمانش را باز کرد. آفتاب از لابلای شاخدهای درختان می درخشید. بوی مطبوع گلها و گیاهان هوا را معطر کرده بود.

الیزا در نزدیکی خودش چشمه کوچکی دید . کنار چشمه رفت تا صورتش را بشوید. عکس خود را در آب دید و فهمید که ملکه بدجنس چه به روزش آورده . اما وقتی که صورتش را در آن آب شست، دوباره به قیافه اولش برگشت. لباسهایش را کنار رودخانه گذاشت و توی آب رفت. بعد لباسهایش را پوشید و در جنگل به راه افتاد. تمام روز را در جنگل راه رفت. با رسیدن شب، از شدت خستگی از پا در آمد و پای درختی خوابید. تمام شب را فرشته ها از او مواظبت می کردند تا مبادا حیوانات وحشی نزدیکش بروند و آسیبی به او برسانند

روز بعد الیزا دوباره به راه افتاد. در راه پیرزنی را دید. پیرزن مقداری غذا به او داد. وقتی که الیزا مشغول خوردن بود، پیرزن از او پرسید: «تو در این جنگل به این بزرگی چکار می کنی؟» الیزاجواب داد: « دنبال ده برادرم می گردم. آیا شما ده شاهزاده سوار بر اسب ندیدید که از جنگل بگذرند؟»

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (7)

پیرزن گفت: «ده شاهزاده؟ نه، ندیدم. اما امروز صبح ده پرنده سفید بال دیدم که شاید همان ده شاهزاده باشند چون علامت طلائی رنگی شبیه به این [ ] بر سر داشتند. من آنها را نزدیک رودخانه دیدم.»

پیرزن الیزا را نزدیک رودخانه برد. الیزا در کنار رودخانه قدم زد تا به کنار دریا رسید. خورشید آرام آرام غروب می کرد، و نور، دریا را به صورت جواهر بزرگ و سرخ رنگی در آورده بود. الیزا محو تماشای این منظره شد. ناگهان صدائی به کوشش رسید. بالای سرش را نگاه کرد و ده پرنده سفید بال دید. فوراً دوید و در گوشه ای پنهان شد. پرنده ها در نزدیکی مخفی گاه او پائین آمدند و آنجا ایستادند.

بعد، وقتی که آفتاب آخرین پرتوش را از روی دریا و سرشاخه های درختان بر چید، الیزا متوجه تغییر بزرگی شد. به عوض ده پرنده، ده شاهزاده جوان دید.

به محض دیدن آنها فریادی کشید و خود را در آغوششان انداخت و یکی یکی آنها را به نام صدا زد. برادرها با دیدن الیزا آنقدر خوشحال شدند که تا چند دقیقه نتوانستند حرفی بزنند، و برای مدت درازی بازویشان را دور بدن خواهرشان حلقه کردند. او را بوسیدند و بعد گفتند: « چقدر بزرگ شدی.» و باز هم مدتی او را نگاه کردند و گفتند: «تو خیلی زیبائی الیزا، اینطور نیست؟» و الیزا گفت: «نه، سراپایم گرد و خاکی است و زشت شده ام. اما خیلی خوشحالم از اینکه شما را پیدا کرده ام. خیلی خوشحالم. »

بعد یکی از برادرها گفت: «ما نمی توانیم اینجا بمانیم. همینکه روز بشود؛ ما باید به سرزمین پرندگان برگردیم! چون ما فقط سه روز از سال را به اینجا می آئیم و این آخرین روز است.»

الیزا گفت: «نمی توانید مراهم با خود ببرید؟»

برادرها نشستند و نقشه کشیدند که چگونه الیزا را با خود ببرند.و عاقبت گفتند: «ما تمام شب را کار می کنیم و برایت یک تور می بافیم تا ترا در تور بنشانیم، و از دریاها بگذرا نیم. اما باید خیلی تند پرواز کنیم چون وقتی که آفتاب غروب کند ما دوباره به صورت انسان در می آئیم و اگر روی دریا باشیم همه مان در آب می افتیم و غرق می شویم.»

آن وقت برادرها تمام شب را کار کردند، و توری ساختند و درست پیش از فرارسیدن روز ، تور حاضر شد و الیزا در آن نشست. وقتی که آفتاب طلوع کرد، برادرها به پرنده تبدیل شدند و تور را برداشتند و بر فراز دریاها به پرواز در آمدند. الیزا بجز دریا چیز دیگری نمی دید. اما توی تور جایش راحت بود و گاهی چرت می زد. تا شهر با سرعت پیش رفتند. در این وقت باران شروع به باریدن کرد و آنها دیگر نتوانستند تند کنند. الیزا ترسید و با خود گفت: « اگر آنها نتوانند به موقع خود را به سرزمینشان برسانند، همه شان در دریا می افتند، و فریاد زد:«تندتر! تندتر! »

روز گذشت. آنها با سرعت بیشتری پرواز می کردند. خورشید آهسته آهسته پائین می رفت و وقتی در افق به دریا نزدیک شد. الیزا به پائین نگاه کرد. اما زیر پایش همه جا را آب گرفته بود.

آفتاب هرلحظه پائین تر می رفت.

بعد او چشمش به یک خط آبی افتاد که در فاصله دوری قرار داشت. آنجا سرزمین پرندگان بود .

فریاد زد: « تندتر! تندتر! وگرنه آفتاب غروب می کند.»

سپس چشمش به چند درخت و یک قصر سفید افتاد که پنجره های زیادی داشت.

آفتاب رفته بود. نه، کمی مانده بود، اما به سرعت پائین می رفت. به سرعت !

آخرین اشعه آفتاب ناپدید شد، و آنها به زمین افتادند اما ارتفاع زیاد نبود و صدمه ای ندیدند.

شب را در یک مرغزار خوابیدند. وقتی که الیزا بیدار شد روز شده بود،

از برادرهایش پرسید: «اینجا کشور شماست؟» اما جوابی نشنید زیرا در نزدیکی او ده پرنده ایستاده بودند. الیزا دور و برش را نگاه کرد. سرزمین زیبایی بود. زیر پایش قشنگترین گلهای دنیا دیده می شد و در همه طرف او درختهای بزرگی به چشم می خورد. روبرویش هم چند تپه قرار داشت که بر بالای یکی از آنها قصرسفید بزرگی ساخته بودند که پنجره های زیادی داشت.

پرنده های سفید به قصر بزرگ رفتند، و الیزا تنها ماند. قدری چوب و نی وکاه جمع کرد و برای خودش کلبه کوچکی ساخت !

بعد مقدار زیادی کل چید تا کلبه اش را با آنها تزئین کند ؛ و وقتی برگشت دید مقداری غذا، ماهی، تخم مرغ و نان توی کلبه اش گذاشته اند. این طرف و آن طرف را گشت اما کسی را در آنجا ندید. شب شد، برادرهایش به دیدن او رفتند و خارج از کلبه نشستند و با هم صحبت کردند. موقع خواب برادرها به سوی درخت های نزدیک کلبه به راه افتادند و وقت رفتن همگی گفتند: «خوابت خوش، الیزا ! »

الیزا توی کلبه خوابید. در خواب پیرزنی را که در جنگل راهنمائیش کرده بود دید، صدایش شبیه به او بود. اصلاً خود او بود: اما نه! او به یک فرشته زیبا تبدیل شده بود

فرشته گفت:« آیا می خواهی برادر هایت را نجات دهی؟

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (8)

الیزا گفت: «بله، می خواهم.»

۔ اگر می خواهی آنها را نجات بدهی باید شجاع و بردبار باشی.آیا تو شجاعت و بردباری در خودت می بینی؟

الیزا جواب داد: « می توانم برای نجات آنها همه چیز را تحمل کنم و شجاع باشم.»

فرشته گفت: « پس من ترا راهنمائی می کنم. آیا تو آن بوته هائی را که گلهای طلائی بزرگی دارند می بینی؟ تو باید آنها را خیس کنی و قسمت سفتشان را بکنی و بعد آن قسمتها را چندین بار بشوئی . بعد باید از آنها پارچه ببافی و از پارچه ها کت بدوزی . باید ده کت بدوزی. یعنی برای هریک از برادرهایت یکی بدوزی . باید همه اینکارها را با دست خودت انجام بدهی، و اصلاً نباید حرف بزنی. وقتی آخرین کت را دوختی، آن وقت می توانی دوباره صحبت کنی، اگر قبل از آن حرف بزنی ، برادرهایت می میرند.»

الیزا بیدار شد. بوته های گل های طلایی را دید که در جلوی کلبه اش روئیده بود. در آن نزدیکی یک گودال پر از آب بود. او بوته ها را برداشت و در آب فرو برد ، و سنگ رویش گذاشت تا روی آب نیاید و تمام روز به این کار مشغول بود .

آن شب، برادرهایش نزد او آمدند اما او اصلاً حرف نزد. آنها فکر کردند که شاید ملکه بدجنس فرشته بدقلبی را فرستاده تا این بلا را بر سر خواهرشان بیاورد . بعد دیدند که او مشغول چه کاری است. و با خودشان گفتند : « چرا این کارها را می کند؟ » ، اما می دانستند که او بخاطر آنها مشغول دوختن است .

روزها می گذشت، و او همچنان کار می کرد تا شش کت حاضر شد .

یک روز، وقتی که الیزا در کنار گودال نشسته بود و کار می کرد، سگی شکاری بزرگی به سوی او پرید، بعد سگهای دیگری هم آمدند. آنها سر و صدای زیادی راه انداخته بودند و دور و بر او می دویدند، و پارس می کردند. بعد مرد جوانی از میان درختان ظاهر شد که چند سرباز دنبالش بودند. وقتی که الیزا نگاهش به مرد جوان افتاد، حالت خوشی به او دست داد : عاشق آن مرد شده بود .

مرد جوان نزد او آمد و گفت: «چطور به اینجا آمدی ؟ هیچکس در این قسمت کشور زندگی نمی کند !»

الیزا چیزی نگفت .

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (9).jpg

آن مرد ، پادشاه آن کشور بود و برای گردش به آن سمت آمده بود. پادشاه هر روز می آمد و برای الیزا صحبت می کرد؛ طولی نکشید که او هم عاشق الیزا شد و با خودش عهد کرد که با هیچکس جز الیزا عروسی نکند . او از اینکه می دید الیزا حرف نمی زند غمگین بود اما به او الهام شده بود که عاقبت روزی به حرف خواهد آمد.

عاقبت یک روز پادشاه به الیزا گفت: «آیا مایلی ملکه من باشی؟.»

الیزا گریه را سر داد ؛ و از کنار او بلند شد و رفت و مقدار زیادی بوته کند و در دست گرفت و این ترتیب به او چیزی گفت که پادشاه آنرا فهمید و گفت : « من همه این بوته ها را با خود به قصر می برم ، و تو در قصر من کار کن. هر چه در اینجا داری ، به قصر خودم می برم. آیا با من می آئی؟ »

الیزا نتوانست قبول نکند، چون او را از ته دل دوست داشت .

آنوقت الیزا با پادشاه به شهر رفت و بوته ها و ۶ کتی را که دوخته بود ، با خود به قصر برد . برادرهایش خیلی غمگین شدند.

اما الیزا هر روز آنها را می دید که اوج می گرفتند و بر فراز قصر پرواز می کردند و می فهمید که آنها در فکر او هستند.

این پادشاه دوستی داشت که آدم بدجنسی بود . این مرد از عروسی پادشاه با الیزا خیلی ناراحت بود چون می خواست بعد از او ، سلطنت آن کشور را غصب کند . با خودش فکر می کرد : « حالا پادشاه صاحب پسری می شود ، و من دیگر نمی توانم به مقصودم برسم.»

پادشاه از بدجنسی دوستش بی خبر بود، و او را آدم خوش قلبی می دانست، چون خیال می کرد که همه مثل خودش مهربان و خوب و خوش قلب هستند.

هرروز الیزا بر سرکت ها کار می کرد ؛ تا آنکه دو کت دیگر هم دوخته شد . در این وقت بوته ها تمام شد، و این موقعی بود که پادشاه به سفری طولانی رفته بود.

او همه جا را در جستجوی بوته ها گشت تا عاقبت مقداری از آنها را پیدا کرد. اما آنها در نزدیکی محلی روئیده بود که مردم شهر لاشه حیوانات را می انداختند و ملکه نمی توانست هنگام روز به آنجا برود. او صبر کرد و وقتی که شب شد فانوسی برداشت و برای چیدن بوته ها به راه افتاد

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (10).jpg.

در غیاب پادشاه ، دوست او مأمور انجام امور سلطنتی شده بود. او آن شب بیدار بود و با تعجب دید که ملکه از قصر خارج شد. شب بعد هم همینطور. خلاصه هرشب ملکه از قصر خارج می شد . عاقبت مرد بدجنس فهمید که او به کجا می رود .

او بزرگان شهر را خبر کرد و به آنها گفت: « نزد من بمانید و ببینید که ملکه شبها چه می کند. » آنها ماندند و جریان را فهمیدند. بعد اوگفت : « او باید زن بدی باشد که به این کار دست می زند و حتماً برای یک جادوگر کار می کند، و یک روز هم پادشاه مارا خواهد کشت . شما می دانید که این زن هیچوقت حرف نمی زند. چرا حرف نمی زند؟ برای چی؟ چون او نمی تواند مثل یک زن جوان صحبت کند. او جادوگر پیری است که خود را به صورت زنی به این جوانی و زیبائی در آورده، اما توانسته صدای خود را عوض کند. برای همین هم هست که هیچوفت حرف نمی زند.»

بزرگان شهرحرفهای آن مرد بدجنس را باور کردند، و از او خواستند که راه و چاره را نشانشان بدهد .

آن مرد گفت : « این جادوگر باید کشته شود . اما چون پادشاه ما عادل است، هیچ وقت حاضر نمی شود که کسی از بین برود . ما باید پیش از آمدن او این زن را بکشیم.»

این جریان درست زمانی اتفاق افتاد که فقط دوختن یک کت باقی مانده بود . بزرگان شهر نظر آن مرد را قبول کردند ؛ و به او مأموریت دادند که برود و به ملکه بگوید که خودش را برای مرگ آماده سازد . بعد دوست پادشاه نزد ملکه رفت و به او گفت که فردا او را می کشند . وگفت : « تو جادوگری ؛ و باید مثل جادوگرها در فضای باز و جلو قصر در آتش بسوزی. »

حالا بشنوید از پادشاه : او در راه سفرش آهسته اسب می راند، که چشمش به یک پرنده سفید افتاد . پرنده پائین آمد و روی سر اسب اونشست .

اسب وحشت کرد و به طرف شهر برگشت . پادشاه سراسب را برگرداند و به راهش ادامه داد . اما باز پرنده پائین آمد و روی سر اسب نشست و این عمل را چند مرتبه تکرار کرد . ناگهان چشم پادشاه به علامت روی سر پرنده افتاد و با خود گفت: «این یک پرنده جادو شده است و حتماً می خواهد به من بگوید که به شهر برگردم. وقتی که ملکه با من آمد، این پرنده و نه پرنده دیگر بالای سر ما بودند و ما را همراهی می کردند. من هر روز آنها را بر فراز قصر خود می دیدم . آنها به ملکه علاقه عجیبی دارند. شاید برای ملکه اتفاق بدی افتاده. باید فوراً به شهر برگردم و نجاتش بدهم. » آن وقت پادشاه سراسب را برگرداند و با سرعت به طرف شهر پیش راند.

الیزا تمام شب را کار کرد .

پادشاه تمام شب با سرعت اسب می راند و پرنده سفید هم بالای سر او فریاد می کشید و مثل این بود که میخواست بگوید : «تندتر ! تندتر ! »

صبح شد. همه مردم شهر جلو قصر پادشاه جمع شدند . نه پرنده سفید هم بالای سر آنها فریاد می کشیدند ، و این طرف و آن طرف می پریدند. این وضع خیلی غیرعادی بود، و مردم را به فکر وا داشته بود . آنها بالای سرشان را نگاه می کردند ؛ و می گفتند : «این پرنده های سفید در هوا چه می کنند ؟ چرا اینقدر سر و صدا راه انداخته اند ؟ »

هیزمها حاضر شد. بعد مردی مشعلی آورد تا آنها را روشن کند. در این وقت یکی از پرنده ها پائین آمد و خود را روی مشعل انداخت ومشعل از دست آن مرد بزمین افتاد و خاموش شد.

چندین بار مشعل آوردند ؛ اما هر بار پرنده ها خود را به آن می زدند و آن را خاموش می کردند و مشعلدار مجبور میشد برود و یک مشعل دیگر بیاورد .

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (11).jpg

عاقبت عده زیادی مشعلدار آتش آوردند، و آتش حاضر شد. چند سرباز نزد ملکه رفتند. او کت ها را برداشت و آنها را در بغل گرفت و از قصر بیرون آمد.

در این وقت پادشاه که به شهر رسیده بود ، از دور مردم را می دید که جلو قصر او جمع شده اند. با خودش گفت: «آنها چه می خواهند؟»

پرنده سفید فریاد زد و پادشاه سرعت اسبش را زیاد کرد ..

ملکه را از قصر بیرون بردند … پرنده های سفید، بالای سرش پرواز می کردند. پرنده سفید دیگر هم به گروه آنها پیوست و جمع آنها ده پرنده شد …

… ملکه بطرف خرمن آتش می رفت … پرنده های سفید خود را به او رساندند .

پادشاه، در حالی که صف مردم را می شکافت و برای اسبش راه باز می کرد ، فریاد زد: «این ملکه است.» و ادامه داد: «آتش چرا؟ آنها چه چیزی می خواهند بسوزانند ؟ »

بعد اودوستش را دید ، وجریان را فهمید. مردم که شراره های خشم را در چشمان پادشاه می دیدند، خود را از سر راه او کنار می کشیدند

در این موقع مرد بدجنس فریاد زد : « او را بسوزانید!»

ملکه کت ها را به سمت پرنده ها انداخت ، و پرنده ها ده شاهزاده شدند، و به صورت اول در آمدند. بعد دویدند و مرد بدجنس را گرفتند و دستها و پاهایش را بستند و گفتند : «یک ، دو ؛ سه ! و او را توی آتش انداختند. »

پادشاه ملکه را در آغوش گرفت و گفت : «حالا با من حرف بزن ملکه زیبا و عشق و زندگی من ، با من حرف بزن ! »

شما حتما پرنده های سفیدرنگی را که در کنار دریاها زندگی می کردند، می شناسید ، وحتما فریاد آنها را هم شنیده اید که می گفتند:« تندتر! تندتر! »

- کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (1).jpg

و این داستان شرح ماجرای آن فریادها بود .

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

زیگفرید و هاندا

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (12).jpg

روزی بود و روزگاری بود ، در کنار یک جنگل بزرگ ، دهکده کوچکی بود که تمام مردمش زندگی خوشی داشتند. همه شان زحمت می کشیدند و هیچ وقت مریض نمی شدند. بچه هایشان هم همه بزرگ و خوشحال بودند .

در آن دهکده کفاشی بود، به اسم رالف که پسری داشت بنام زیگفرید. خیاطی هم در آن دهکده زندگی می کرد، که او را جان می نامیدند. جان دختری داشت بنام هاندا. زیگفرید همیشه می گفت : « وقتی که بزرگ بشوم ، با هاندا عروسی می کنم.» هاندا هم همیشه می گفت : «وقتی که بزرگ بشوم با زیگفرید عروسی می کنم.»

یک روز، پیرمرد بدقیافه ای به آن دهکده آمد که کفشهای زیادی روی کولش گذاشته بود . او روی سکوی جلو میدان دهکده نشست و فریاد زد: «بخرید! همه جور کفش دارم . به هر اندازه ای که بخواهید کفش های قرمز، آبی، و سفید دارم. به قیمت ارزان و مناسب می فروشم آهای بخرید! بخرید!»

مردها و زنان دهکده، کفش های او را نخریدند و گفتند : « رالف هم کفش می دوزد . کفش های بادوامی هم می دوزد . ما از او کفش می خریم. کفش های این پیرمرد زشت مال خودش ! »

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (13).jpg

در آن دهکده ، دختری بود بنام لیسبت که خیلی زیبا بود ، و همیشه دلش می خواست بگویند : «لیسبت چقدر زیباست !» او کفشهای پیرمرد زشت را دید. کفشها خیلی زیبا بود. لیسبت پیش خودش گفت: «من باید یک جفت از این کفشها بخرم . »

لیسبت دوستی داشت بنام آلیس . آلیس هم وقتی که کفش های زیبای لیسبت را دید، گفت: « من هم یک جفت از این کفشها می خرم .» و طولی نکشید که تمام مردم دهکده کفشهای پیرمرد بدترکیب را خریدند.

رالف خیلی غمگین شد . چون دیگر هیچکس از او کفش نمی خرید، درمانده شده بود ، و نمی دانست وقتی که کسی کفشهایش را نخرد ، از کجا پول در بیاورد و زندگیش را بگذراند ، زیگفرید هم خیلی غمگین بود و هاندا هم از غم زیگفرید رنج می برد .

پس از چندی بدبختی به آن دهکده رو آورد. دیگر باران نبارید و خشکسالی شد، مردها و زنها بیمار شدند ؛ میان گاوها بیماری افتاد ؛ درختها و گلها از گرما و بی آبی خشک شد ؛ خلاصه همه چیز اهالی از بین رفت .

یک روز ، پدر لیسبت از خانه اش بیرون دوید و گفت: «لیسبت گم شده! نمی توانم پیدایش کنم ؟ »

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (15).jpg

مردم همه جا را گشتند ، خانه هارا زیر و رو کردند . مزرعه ها را گشتند ، در جنگل به جستجویش رفتند ، اما هیچ کس نتوانست لیسبت را پیدا کند.

روز بعد، آلیس هم گم شد. طولی نکشید که دیگر دختری در دهکده نماند و همه دخترهای دهکده به سرنوشت لیسبت و آلیس دچار شدند. مردم می گفتند : «: دیگر دختری در دهکده باقی نمانده .دختر های ما کجا رفتند ؟ چرا هاندا را تا به حال ندزدیده اند !؟ »

هاندا کفش نداشت ، و زیگفرید و رالف هم کفشی نداشتند که به او بدهند. به همین جهت زیگفرید رفت، و از پیر مرد زشت یک جفت کفش خرید و به هاندا داد. روز بعد هاندا هم گم شد.

زیگفرید در جستجوی هاندا به جنگل رفت و گفت : «من باید آن قدر دنبال هاندا بگردم، تا پیدایش کنم. اگر او را پیدا نکنم ، می میرم . او در جنگل به خرگوشی برخورد . خرگوش روی سنگ نشسته بود و از درد می نالید . یک شکارچی به او تیر انداخته بود، و خرگوش نمی توانست راه برود . زیگفرید به خرگوشی کمک کرد و زخم او را بست . درد خرگوش ساکت شد.

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (16).jpg

خرگوش به زیگفرید گفت : تو دنبال هاندا می گردی ؟ او با بقیه دخترهای دهکده های در یکجا است. »

زیگفرید گفت: «آنها کجا هستند؟ »

خرگوش گفت : « آنها در غار بزرگی که از اینجا خیلی دور است زندانی شده اند و نمی توانند از آنجا فرار کنند، چون کفشهای پیرمرد زشت به پایشان است. آن کفشها جادو شده اند. آن پیرمرد زشت یک جن بدجنس است که دخترهای کوچک را می دزدد و زندانی می کند. اگر نتواند دختر کوچکی را زندانی کند می میرد. »

زیگفرید پرسید: «چطور می توانم هاندا را آزاد کنم؟ »

خرگوش گفت: «باید همه کفشهائی را که در دهکده است برداری، و روی سنگ بزرگی بگذاری، و آنها را آتش بزنی. وقتی که همه کفشها سوختند، تو به جای آنها یک جفت کفش طلائی می بینی. آنهارا به پایت کن. وقتی که آنها را به پا کردی فوراً راه بیفت و برو تا به غاری برسی، جلو غار سنگ بزرگی گذاشته شده. بایست و سه ضربه به آن بزن. سنگی کنار می رود، و تو در داخل غار، هاندا را پیدا می کنی، بعد کفش های جادو شده را از پایش در بیاور. آنوقت او می تواند با تو بیاید. »

زیگفرید گفت : «چطور می توانم تمام کفشهای دهکده را جمع کنم.»

خرگوش گفت: « دوستان من، موشها در این کار به تو کمک می کنند! »

بعد ، او موش بزرگی را صدا کرد. این موش پادشاه همه موشها بود . خرگوش گفت : «اوه، پادشاه موشها ! خواهش می کنم امشب همه کفشهای دهکده را برایم جمع کن و بیاور .»

وقتی که شب شد، زیگفرید به جنگل رفت و در آنجا نشست و ناگهان چشمش به صدها موش افتاد که کفشهای دهکده را برایش می آوردند . طولی نکشید که کفشهای دهکده در آنجا جمع شد.

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (17).jpg

بعد زیگفرید آنها را روی سنگ بزرگی گذاشت و آتش زد .

وقتی که همه کفشها خاکستر شد ، زیگفرید یک جفت کفش طلائی به جای آنها دید . کفشهای طلائی رابه پا کرد ، و فوراً به راه افتاد و رفت تا به غار رسید . با پایش سه ضربه به سنگ جلو غار زد ، سنگ کنار رفت و زیگفرید، هاندا و سایر دخترها را در آنجا پیدا کرد ، مثل این بود که همه آنها خواب بودند. چون چشمهایشان بسته بود. زیگفرید کفشهای هاندا را از پایش در آورد . هاندا چشمهایش را باز کرد و از جا پرید . بعد زیگفرید و هاندا ، کفشهای دیگران را هم از پایشان در آوردند ، و دخترها همه از جا پریدند و از غار بیرون دویدند .

زیگفرید ، و دخترهای کوچولو ، به دهکده برگشتند. مردم دهکده وقتی که آنها را دیدند، خیلی خوشحال شدند. وقتی که زیگفرید درباره پیرمرد زشت با آنها صحبت کرد ، همه شان عصبانی شدند و به طرف جائی که پیرمرد نشسته بود دویدند و گفتند : « باید او را بگیریم ! » وقتی به محلی که پیر مرد نشسته بود، رسیدند ، چشمهای پیر مرد بسته بود و متوجه شدند که او مرده است .

کتاب داستان مصور شاهزاده های پرنده و زیگفرید برای کودکان در ایپابفا (18).jpg

مدتی پس از آن، دهکده خوشبختی خود را بازیافت . باران بارید، وگلها دوباره غنچه کرد، و بچه ها چاق و سرحال و خوشحال شدند .همه از رالف کفش می خریدند . زیگفرید با هاندا عروسی کرد، وهر دو خیلی خوشبخت شدند . وقتی که رالف پیرشد، زیگفرید به جای او برای مردم دهکده کفش می دوخت .

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

متن این کتاب توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن شده قدیمی، چاپ ۱۳۵۲، تهیه، تایپ و تنظیم شده است.



درباره هادی قربانی

دانش آموخته ادبیات انگلیسی، آشنا با فرایند OCR و ساخت کتاب های ایپاب برای دست افزارها، علاقمند به بازآفرینی و بازخوانی کتاب های قدیمی و قصه های خاطره انگیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: محتوای محافظت شده