قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کودک و نوجوان / داستان مصوّر: روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی

داستان مصوّر: روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (1).jpg

روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی

قصه های خواندنی برای بچه های خوب

تهیه، تایپ و تنظیم تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

به نام خدا

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (3).jpg

می گویند روباه حیوان حیله گر و زرنگی است، ولی روباه قصه ما از بقیه روباه ها زرنگ تر و موذی تر به نظر می رسد. بهتر است با همدیگر این قصه را که بیشتر برای عبرت آدمها ساخته شده است با همدیگر بخوانیم.

سالها پیش روباه بزرگ و زیرکی در یکی از کوهستانها زندگی می کرد که حیوانات دیگر را خیلی اذیت می کرد و هر وقت گرسنه اش می شد به روستائی که نزدیک آن کوهستان واقع شده بود می آمد و مرغهای کشاورزان را می خورد و به محصول آنها آسیب می رساند. بطوری که کشاورزان تصمیم گرفته بودند به هرنحوی شده او را به دام بیندازند و حسابش را برسند. ولی روباه حیله گر به این آسانی ها دم لای تله نمی داد و هربار مرغ و خروسها را می خورد و باز هم در می رفت.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (4).jpg

تا اینکه بالاخره همه کشاورزان دور هم جمع شدند و یک شب تا صبح بیدار ماندند و وقتی روباه آهسته وارد روستا شد او را به دام انداختند و با چوب به جانش افتادند.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (5).jpg

یکی از کشاورزان گفت بهتر است روباه را در وسط میدان به زنجیر ببندیم و هر روز صبح او را با چوب کتک بزنیم تا باعث عبرت بقیه روباه ها بشود. هم قبول کردند و روباه را در وسط روستا با زنجیر به یک درخت بزرگ بستند و هر روز صبح با چوب او را کتک می زدند.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (6).jpg

یک شب یوزپلنگی که خیلی گرسنه اش شده بود برای پیدا کردن طعمه، گذرش به همان روستا افتاد. اتفاقاً چشمش به روباه حیله گر افتاد که با زنجیر به درخت بسته شده بود. یوزپلنگ که روباه حیله گر و موذی را می شناخت با تعجب پرسید:

-روباه چرا تو را با زنجیر به درخت بسته اند؟

روباه حیله گر که از بس کتک خورده بود و نای حرف زدن نداشت با خود فکر کرد بهتر است با هر حیله ای شده یوزپلنگ را وادار کند که او را نجات دهد. از این رو به یوزپلنگ گفت:

– تو خبر نداری که من اینجا زندگی راحت و خوبی دارم. در اینجا هر روز صبح به من شیر و مرغ می دهند و همه کس با من به مهربانی رفتار می کند. من دلم نمی خواهد در هیچ جائی جز اینجا زندگی کنم.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (7).jpg

یوزپلنگ که حرفهای روباه حیله گر را باور کرده بود به طمع افتاد و گفت:

– به نظر می رسد که تو اینجا زندگی خیلی خوبی داری و هرگز گرسنه نمی شوی، در حالیکه من چند روز است طعمه ای پیدا نکرده ام و تو اصلاً دلت به حال من نمی سوزد.

روباه زیرک آهی کشید و گفت:

-بله، من اینجا خیلی راحت هستم، ولی بعضی اوقات دلم برای دوستانی که در کوهها دارم تنگ می شود. من حیوان خودخواهی نیستم و حاضرم برای چند روز جایم را با حیوان دیگری عوض کنم.

یوزپلنگ به التماس افتاد و گفت خواهش می کنم جای خود را با من عوض کن که خیلی گرسنه هستم.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (8).jpg

روباه نخاله که بهترین وقت را برای فرار کردن پیدا کرده بود به یوز پلنگ گفت:

– پس این زنجیر را از گردن من باز کن.

وقتی یوز پلنگ زنجیر را از گردن روباهه باز کرد، خودش به جای او کنار درخت نشست و آقا روباهه زنجیر را به گردن او بست و خودش خنده کنان به درون جنگل فرار کرد.

صبح روز بعد وقتی کشاورزان از خواب بیدار شدند، در نهایت تعجب به جای روباه، چشمشان به یوزپلنگ افتاد. کشاورزان گفتند:

-این یوزپلنگ شریک روباه حیله گر است!

پس او را به باد کتک گرفتند و هر کس هر چه دم دستش رسید به طرف او پرتاپ کرد.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (9).jpg

یوز پلنگ فریاد زد:

-پس صبحانه عالی و شیر و سرغ کجاست؟ چرا با من اینطوری رفتار می کنید؟

ولی هیچکس به حرفهای او گوش نمی داد و با چوب و سنگ او را می زدند. از سر و صدای یوزپلنگ همه اهالی روستا خبر شدند و هر کدام با چوب و سنگ به جان یوزپلنگ بیچاره افتادند. یوز پلنگ که وضع را خیلی خراب دید زنجیر را پاره کرد و به کوهستان فرار نمود.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (11).jpg

مدتها بعد یوزپلنگ ناگهان چشمش به روباه حیله گر افتاد. یوزپلنگ که خیلی از دست روباهه ناراحت شده بود، با خشم به روی او پرید تا تکه تکه اش کند. ولی روباه حیله گر التماس کنان گفت:

-صبر کن، من یک وعده غذای تو بیشتر نمی شوم. بهتر است از خوردن من صرف نظر کنی و با همدیگر گوسفندان روستائیان را گول بزنیم و به این سوی رودخانه بیاوریم و مدتها غذای خوبی داشته باشیم.

یوزپلنگ قبول کرد. چون می دانست که روباه حیله گر خوب بلد است بدون سر و صدا گوسفندان را گول بزند و همراه خود بیاورد. به همین جهت هر دو به طرف روستا حرکت کردند و گله گوسفندان را همراه خود به طرف جنگل آوردند.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (12).jpg

آنها به نهر آبی رسیدند. روباه گفت:

-باید از این نهر بگذریم .

یوزپلنگ گفت:

– من نمی توانم از آب عبور کنم.

روباه گفت:

– غصه نخور، وقتی من گوسفندان را به آن طرف نهر بردم برایت چوب بزرگی می آورم که سوار آن شوی و به آن طرف نهر بیائی.

یوزپلنگ قبول کرد و روباه به همراه گوسفندان از نهرگذشت. هر چه یوزپلنگ ایستاد از روباه خبری نشد که نشد. بله روباه اینبار هم در رفته بود…

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (13).jpg

یوزپلنگ که خیلی عصبانی شده بود به هر حیوانی که رسید سفارش کرد که اگر روباه حیله گر را دیدند به او خبر بدهند. یوزپلنگ تصمیم گرفته بود که این دفعه آقا روباهه را یک لقمه چپش کند. بالاخره یک روز دو تا بچه خرس برای یوزپلنگ خبر آوردند که آقا روباهه توی جنگل مشغول کندن زمین است.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (14).jpg

یوزپلنگ که خیلی عصبانی بود بلافاصله به طرف محلی که روباه در آنجا بود حرکت کرد. روباه تا چشمش به یوزپلنگ افتاد، بدنش شروع به لرزیدن کرد. یوزپلنگ گفت:

-حق هم داری که از ترس بلرزی، همین الان ترا تکه تکه می کنم.

روباه خندید و گفت:

– من از ترس نمی لرزم، مگر خبر نداری چه شده؟

یوز پلنگ گفت:

– نه، مگر چه خبر شده؟

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (15).jpg

روباه گفت:

-دنیا دارد به آخر می رسد. تو چه مرا بخوری و چه نخوری خواهی مرد. ولی من دارم چاله ای می کنم تا درون آن پنهان شوم. اگر تو هم می خواهی زنده بمانی به من کمک کن تا این چاله را بیشتر گود کنیم.

یوزپلنگ که باز هم گول روباه را خورده بود باور کرد که دنیا دارد به آخر می رسد. از این رو همراه روباه مشغول کندن چاله شد.

وقتی چاله خوب گود شد، روباه به یوزپلنگ گفت:

-حالا وقت آن رسیده که تو به درون چاله بروی تا من مقداری سنگ روی آن بگذارم و خودم هم به نزد تو بیایم.

یوز پلنگ قبول کرد و به درون چاله که خیلی گود شده بود پرید. آنگاه روباه از فرصت استفاده کرد و سنگهائی را که در کنارش قرار داشت به سرعت به درون حفره ریخت.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (16).jpg

هرچه، یوزپلنگ فریاد کشید و کمک خواست روباه اهمیتی نداد و گفت:

-آخر دنیا همین جاست.

در همین موقع کشاورزی که از آن نزدیکی می گذشت و شاهد ماجرا بود رفت و همه کشاورزان را خبر کرد. کشاورزان با بیل و چوب و سنگ روباه را در میان خود گرفتند و آنقدر او را زدند تا دیگر نتوانست نفس بکشد.

داستان کودکانه روباه نخاله و یوزپلنگ وحشی -قصه کودکان-سایت ایپابفا (17).jpg

آری، سرنوشت هر حیوان و آدم حیله گری، بالاخره تلخ و دردناک است، همانطور که بر سر روباه آمد.

« پایان »

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

این داستان کودکانه، توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی متن PDF قدیمی آن  ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

شما هم به تایپ و احیای کتاب های قدیمی علاقمند هستید؟ به ما بپیوندید!

از این مطلب خوشتون اومد؟

به این مطلب امتیاز بدید!

میانگین امتیاز / ۵. تعداد امتیازدهندگان

درباره مدیر سایت

کارشناس زبان انگلیسی - علاقمند به تولید کتاب الکترونیک - علاقمند به استخراج فایل و تبدیل متون PDF به WORD -

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *