قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / داستان کوتاه / دندیل: داستان کوتاه انتقادی و ضدآمریکایی غلامحسین ساعدی

دندیل: داستان کوتاه انتقادی و ضدآمریکایی غلامحسین ساعدی

داستان کوتاه دندیل نوشته غلامحسین ساعدی در سایت ایپابفا.jpg

دندیل

داستان کوتاه

نوشته: غلامحسین ساعدی

چاپ اول: ۱۳۴۵

چاپ دوم: ۱۳۵۲

تهیه، تایپ و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

(+۱۸ : خواندن این داستان به کودکان و نوجوانان توصیه نمی شود .)

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

دندیل

-۱-

هوا که روشن شد، ممیلی و پنجک آمدند جلو قهوه خانه توی میدانچه که بابا را ببرند مریضخانه. شب، پیر مرد قولنج کرده بود و آنها یک کیسه خاکستر گرم به شکمش بسته بودند، صبح که آمدند، دیدند پیر مرد سر و مروگنده بلند شده راه افتاده، از ته مانده آتش منقلها سماور بزرگ را جوش آورده. ممیلی که روزها از شهر می‌ترسید خوشحال شد و گفت: «حالت خوب شد. بابا؟ دیگه نمیریم شهر؟»

بابا که رفته بود بالای سکو و سماور را دستمال می‌کشید گفت: «فعلاً که زنده‌ام، اما این صاحاب مرده رو هنوز از روشیکمم وا نکردم. آگه وا کردم و زنده موندم درسته.»

ممیلی گفت: «غصه نداره بابا، آگهمی‌ترسی وازش نکن. یه مشت خاکستر که چیزی نیس، بذار رو شیکمت باشه.»

پنجک به ممیلی گفت: «حالا چه کار بکنیم؟»

میلی گفت: «بشینیم یه چایی بخوریم.»

بابا گفت: «الان حاضر میشه، به دقه کار داره.»

ممیلی و پنجک نشستند روی سکوی بیرون قهوه خانه. هواسرد بود و پنجک دست‌هایش را کرد زیر بغل و لرزید و حالش جا آمد و گرم شد. ممیلی گفت: «باز سردت شد؟»

پنجک گفت: «دیشب به نخود زدم، حالا لرز اونو دارم.»

ممیلی گفت: «چرا به خودت ظلم می‌کنی؟»

پنجک گفت: «چه ظلمی؟ اگه بهم برسه مگه دیوونه م که خودمو نسازم؟»

ممیلی گفت: «راس میگی، بعضی وقتا این جوری پیش میاد.»

دور و بر میدانچه را نگاه کردند. همه جا ساکت بود، خانه‌هایی که مهمان داشتند درهاشان بسته بود و خیلی مانده بود که بچه‌ها بیدار بشوند و سروصدا راه بیندازند.

پنجک که دهن دره می‌کرد یک مرتبه گفت: «های ممیلی، ممیلی اونجارو!»

ممیلی گفت: «کجارو؟»

پنجک گفت: «خونه خانمی رو.»

ممیلی خانه «خانمی» را نگاه کرد و گفت: «مبارکا باشه، زیناله، مگه نه؟»

پنجک گفت: «آره خودشه.»

ممیلی گفت: «این موقع روز اونجا چی کار میکنه؟ اون که همیشه تا دم ظهر توخونه بی بی خوابه.»

پنجک گفت: «به جون خودم خبری شده.»

ممیلی گفت: «چه خبری؟»

پنجک گفت: «حتماً چیز خوبی سراغ کرده، رفته سر و گوشی آب بده.»

و هر دو نشستند به تماشای خانه «خانمی» که آخرین خانه محله بود و روی بلندی اینور خندق که «دندیل» را از شهر جدا می‌کرد. خانه جمع و جوری بود، با چندارسی و یک شیروانی کوچک و ناودانهای متعدد و یک چوب پرچم که روزهای جشن و عزا، پرچم و علم به آن می‌بستند. خانه‌های دیگر همه زیر پای خانه خانمی بود، وسط تپه‌های کوتاه و بلند زباله‌ها که روز بروز باد می‌کردند و زیاد می‌شدند و خانه‌ها به ناچار تو شکم هم می‌رفتند. با همه اینها خانهخانمی همیشه بلندتر از خانه‌های دیگر بود. ممیلی و پنجک همانطور چشم دوخته بودند به زینال که باهیکل لاغر و بسیار بلندش جلو پنجره‌ها راه می‌رفت و ناودانها را می‌شمرد.

ممیلی گفت: «میگی چی سراغ کرده؟»

پنجک گفت: «چه میدونم، شاید بازخانمی چو انداخته که یه تیکه حسابی به تور زده، آخه اون آگه یه لگوری هم بیاره همه جا چو میندازه که یه تازه کار گیر آورده.»

ممیلی گفت: «اینا درست. اما زینالم از اون هفت خطاس. حتماً بو برنگی شنفته که این وقت روز نشئه شو خراب کرده.»

پنجک گفت:«بریم ببینیم چه خبره»

ممیلی گفت: «صبر کن خود زینال بالاخره بروز میده. اونجارو خانمی هم اومد بیرون.»

پنجک و ممیلی بلند شدند و روی سکو ایستادند. پیرزن خمیدهای با لباس وروسری سیاه، شبیه کلاغ آمده بود روی پله‌ها و بازینال صحبت می‌کرد.

پنجک گفت: «خانمی که مریضه، میگن داره میمیره. مرض زده به جیگرش، از بالا و پایین خون ازش میره.»

ممیلی گفت: «چه میدونم والله، أما این تن بمیره یه کلکی تو کارشون هس، هیچوقت زینال وخانمی این جور جیک و بیکشون باهم یکی نبوده.»

پیرزن دوباره رفت تو. زینال چند لحظه جلو در ایستاد و بعد در را نیمه باز کرد و سرش را برد تو و آورد بیرون، در را بست و یک بار دیگر ناودانهارا شمرد، بعد در حیاط را باز کرد و پرید توی گودی جلو خانه و دیگر دیده نشد..

ممیلی گفت: «الآن سر و کله ش پیدا میشه.»

پنجک نشست و گفت: «یه ناکسیه که نگو. محاله راستشو بگه، حالا می‌بینی.»

ممیلی هم نشست و گفت: «چطوره باباوو بندازیم تو جلدش.» و بی آنکه منتظر جواب پنجک بشود بابا را صدازد. بابا که داشت خاکستر کیسه‌اش را عوض می‌کرد، دولا دولا آمد جلوپنجره و گفت: «چه خبره؟»

پنجک پرسید: «بابا، تو میدونی زینال واسه چی رفته خونه خانمی؟»

بابا گفت: «رفته خونه خانمی؟»

ممیلی گفت: «آره، اونجا بود.»

بابا فکر کرد و گفت: «نکنه بلایی سر خانمی اومده؟»

پنجک گفت: «نه بابا، خاطرت جمع باشه، الانه دیدیمش، سر و مرو گنده ایستاده بود رو پله‌ها و با زینال حرف می‌زد.»

بابا گفت: «چه میدونم، میگن باید بره مریض خونه عمل کنه … والا نفله همیشه.»

پنجک گفت: «ببینم، میتونی از زینال در بیاری که این وقت روز اونجا چیکار داشت؟»

بابا گفت: «رو چه حسابی؟»

ممیلی گفت:«آخه اون با من و پنجک کار نمیکنه، شاید راستشو نگه.»

بابا گفت: «خیله خب، باشه.»

و دوباره برگشت سر کیسه خاکسترش. هوارو شن‌تر شده بود که صدای چند شیپور از پادگان بلند شد و چند سگ و بچه از توی خانه‌ها آمدند بیرون و رفتند طرف تپه‌های آشغال. در خانه بی بی باز شد و پیر مرد کوتاه قدی که یک پا داشت با چوبهای زیر بغلیخود را کشید بیرون ورفت طرف جاده. و زینال آمد توی میدانچه دستهای بزرگ و پهنش را تند تند تکان می‌داد و در راه رفتن عجله داشت.

پنجک به ممیلی گفت: «خیلی سر حاله.»

زینال تارسید جلو قهوه خانه و ممیلی و پنجک را دید، گفت: «شما دو تا این وقت بروز اینجا چیکار دارین؟»

ممیلی گفت: «بابا قولنج کرده بود، می‌خواستیم ببریمش مریض خونه، اما بخیر گذشت، حالا نشستیم به چایی بخوریم.»

پنجک سرش را برد تو و گفت: «بابا، یه چاییم به زینال بده.»

زینال رفت و بالاتر از آنها نشست و بابا که کیسه خاکستر به شکم بسته بود، دولا دولا آمد و ایستاد جلو آنها و گفت: «سلام علیکم زینال، چطور این وقت روز؟»

زینال گفت: «رفته بودم خونه خانمی.»

بابا گفت: «طوریش شده؟»

زینال گفت: «نه بابا، طوریش نشده.»

بابا گفت: «پس واسه چی رفته بودی؟»

زینال گفت: «یه تیکه ناب آورده می‌خواست خبرشو به من بده.»

بابا گفت: «کی آورده که ما نفهمیدیم؟»

زینال گفت: «نصف شبی از تو خندق آوردنش بالا.»

ممیلی به پنجک چشمک زد و به زینال گفت: «تو دیدیش؟ چند ساله توکاره.»

پنجک گفت: «لابد از اون لاشیهاس که آخر عمری نصیب دندیل شده.»

زینال گفت: «بهه، چی میگی، یه دخترتر و تازه س و تا حالام دست بهش نخورده.»

پنجک گفت: «تو از کجا میدونی؟»

زینال گفت: «خودم دیدمش. با همین چشام. از وقتی دندیل، دندیل شده به همچو مالی پاش به این جا نرسیده.»

ممیلی گفت: «میگه چه ریختیه؟»

زینال گفت: «در حدود پونزده سالشه، اما تن و بدنش خیلی پره، عین یه زن بیست ساله، سفید، چشم ابرومشکی، با موهای فرفری. یه چیزی میگم یه چیزی میشنفین. نگاش که کردم سرشو انداخت زیر. عین بچه‌ها، از اونایی که جوون موون ها خیلی میپسندن… خوشگل و خجالتی.»

ممیلی گفت: «کی آوردتش؟»

زینال گفت: «ایوب. بابای دختره هم باهاشه.».

میلی گفت: «باباش؟»

زینال گفت: «آره، یه پیر مرد خل وضعیه… هیچی حالیش نیس. خیال میکنه که دخترشو آوردهن اینجا شوهر بدن. هر چی هم میخورهسیرمونی نداره. عین «کشمات»خودمون. اما دختره هر چی ازش بگم کم گفتم. لامسب باباهه خوب کاشته.»

پنجک گفت: «خب؟»

زینال گفت: «دختره هفت هشت کلاسم درس خونده. انگلیسی هم میدونه. نمیدونم ایوب چطوری تونسته راضیش کنه. جون داده واسه مشتری‌ای خارجی. حیف که خانمی خیلی دندون گرده… میخواد با همون مشتری اول خرج مریضخونه شو در بیاره، به این شرط با ایوب معامله کرده که یارو حتماً دختر باشه. سپرده به مشتری خرپول که بتونه سفره بندازه و پول بریزه، براش گیر بیاریم. به نظر من دختره هر چی بگی میارزه.»

پنجک گفت: «من که باورم نمیشه.»

زینال گفت: «میخوای ببینیش؟»

ممیلی و پنجک بلند شدند، زینال هم بلند شد. بابا، با استکانهای چایی آمد بیرون و گفت: «کجا؟ چایی آوردم.»

ممیلی گفت:«میریم خونه خانمی و برمی گردیم.»

پنجک و ممیلی و زینال از کوچه گذشتند و از دیوار کوتاهی پریدند توی خرابه «ننه وای». چاه خیرات را دور زدند و رسیدند جلو در خانه خانمی. در باز بود هر سه رفتند توی حیاط. آفتاب تازه درآمده، پادگان بزرگ و ایستگاه راه آهن و تمام دندیل را زیر پای آنها روشن کرده بود. مردها جلو درخت سنجد ایستادند. پنجککه شانه‌هایش را بالا برده بود و می‌لرزید به من ممیلی گفت: «آگه از این جاکش یه نخود بخوام بهم میده؟»

ممیلی گفت: «حرفشم نزن.»

زینال رفت جلو و در راهرو را زد و شروع کرد به شمردن ناودانها. پشت پنجره‌هاپرده‌های قرمز گرفته بودند. سروصدای درهم و برهمی از توی ساختمان شنیده می‌شد. زینال دوباره درزد، خانمی در را باز کرد و آمد روی پله‌ها. جعبه چوبی کوچکی زیر بغل داشت و سه چهار بچۀ چهار پنج ساله دور و برش بودند و شلوغ می‌کردند و جعبه را می‌خواستند

زینال به خانمی گفت: «پنجک و ممیلی اومدن ببینتش.»

خانمی گفت: «نمیشه، الان خوابه.»

زینال گفت:«باشه، اینا فقط میخوان یه نظر ببینش که چه ریختیه. کاری باهاش ندارن، آخه باورشون نمیشه.»

خانمی گفت:«پس بذارین این تخم سگارو از سرم واکنم»

ونش است زمین، بچه‌ها دوروبرش را گرفتند، خانمی از توی جعبه چند تکه استخوان بیرون آورد و با آب دهان تر کرد و مالید به نمکی که گوشه جعبه ریخته بود و هر کدام را داد دست یکی از بچه‌ها. بچه‌ها زوزه کشان دویدند توی کوچه. و خانمی استخوان دیگری برداشت و تر کرد و نمک زد و داد به زینال و گفت: «اینم بده بابای تامارا. خودش خواسته، چه کار کنم.»

پنجک گفت: «اسمش تاماراس؟»

خانمی گفت: «آره.»

زینال به پنجک و ممیلی اشاره کرد. هر سه رفتند جلو، خانمی در را باز کرد و داخل شد. آن‌ها هم داخل شدند. توی راهرو، روی زیلوی کوچکی دختر جوانی خوابیده بود، آفتاب صبحگاهی از دریچه کوچکی روی سر و سینه‌اش پهن شده بود و چیز سیاهی مثل یک مار دور پاهایش پیچیده بود.

پیرمرد لاغری که گوشه راهرو نشسته بود بلند شد و آمد استخوان را از دست زینال گرفت و خنده کنان برگشت و سر جای اولش نشست

-۲-

پنجک وممیلی و زینال جلو قهوه خانه دور هم نشسته بودند و گپ می‌زدند که بچه‌ها با قشقرق ریختند توی میدان. دو نفر سرباز «کشمات» را از پشت پادگان کشان کشان آوردند و از بالای تپه زباله‌ها پرت کردند توی دندیل. بچه‌هادوره‌اش کردند و هلش دادند طرف قهوه خانه بابا. پنجک و ممیلی و زینال بر گشتند و نگاهش کردند. «کشمات»سنگین‌تر از همیشه شده بود و قوطی کنسرو و جعبه واکس و قوطی سیگار و چوب بلال زیادی به خودش آویزان کرده بود..

پنجک گفت: «باز که این جو نور پیداش شد.»

ممیلی گفت: «باشه، دلمون براش تنگ شده بود.»

پنجک گفت: «آخه شلوغ میکنه، چند وقت بود از شرش راحت بودیم.»

زینال گفت: «ردش کن بره، داریم گپ می‌زنیم.»

پنجک بلند شده و کلاهش را برداشت و گفت: «آهای بچه‌ها! ببرینش «ننه وای» و باهاش بازی کنین.»

و با کلاه «ننه وای» را نشان داد. بچه‌ها کشمات را گرفتند، و از وسط جماعت زیادی که توی میدان جمع شده بودند کشیدند توی کوچه. زینال به پنجک گفت:«اینا چی میخوان؟ همه دندیلیا ریختن بیرون.»

قمری که جلوتر از دیگران بود گفت: «اومدیم ببینیم راسته که خانمی یه مال حسابی آورده؟»

دندیلیها نزدیک‌تر شدند و حلقه زدند دور پنجک و ممیلی و زینال. بی بی که عقب‌تر از همه روی چوبهای زیر بغل تکیه کرده بود گفت: «مال حسابی تو دندیل چه کار میکنه؟ میره یه جایی که کلی پول گیرش بیاد. خانم بازای اینجا از جاکشام بدترن، همه ش میخوان نسیه معامله کنن.»

قمری گفت: «لابد باز یه لگوری سوزاکی گیر آورده پزشو میده.»

زینال گفت: «گه زیادی نخورین.»

احمد، در بازکن حیاط قمری گفت: «تو از کجا میدونی، مگه دکتری؟»

دندیلیها خندیدند و زینال گفت: «بغل شماها که نمی خواد بخوابه. هر چی هس واسه خودش هس.»

قمری گفت: «پس چرا، چرا بیخودی هو انداخته؟»

بی بی گفت: «خانمی عادتشه، مگه نمیدونی؟»

زینال گفت: «تو دیگه در کونتو بذار، بد شیره‌ای. خیال میکنه همه خودشن. تو دندیل سهله، تمام شهرو بگردی لنگه شو پیدا نمی‌کنی.»

عزیزخاتون از وسط جماعت گفت: «حالا که این همه چشمتو گرفته چرا نمیری بغلش بخوابی؟»

زینال گفت: «چس نفسی نکن جنده خانوم. به تو چه اصلاً؟»

ممیلی گفت: «من آگه پول داشتم مشتری اولش می‌شدم.»

عزیز خاتون گفت: «خوب شد که نداری.»

قمری گفت: «های زینال، من میخوام برم و این تحفه رو ببینم. نه که خانمی حالش خرابه می خواد با قطار بره تهران. حالا که نرفته لابد خبرایی هس.»

بی بی گفت: «منم میام قمری، میخوام بهت نشون بدم بازیه کلکی تو کارش هم. با همین حقه بازیها دکون همه رو تو دندیل تخته کرده… هر چی مشتری خوبه، نرسیده سراغ خونه خانمی رو میگیره.»

عزیز خاتون گفت: «اگه راهتون نده چی؟»

قمری گفت: «جیگر شو می‌کشم بیرون، خیال کردی.»

ممیلی گفت: «میخوای کرمتو بخوابونی؟»

قمری گفت: «تو چی میگی جاکش باشی. میام هر چی نابدتر تو پاره می‌کنم ها!»

بی بی گفت: «ماشاء الله، هزار ماشاءالله خانمی چه طرفدارایی پیدا کرده، خدا بخت بده.»

بابا که سرش را از دریچه قهوه خانه بیرون آورده بود گفت: «طرفدار چیه، بوی پول میاد بابا، بوی پول!»

زن‌ها برگشتند و راه افتادند، دیگران هم به دنبال آنها وارد کوچه شدند و از ریختگی دیوار، یک یک پریدند توی «ننه وای». بابا خم شد و آهسته به زینال گفت: «شمام برین، جنده‌ها میرن و خون راه میندازنا!»

زینال گفت: «به تخمم.».

بابا گفت: «بدقلقی نکن، میرن قشقرق راه میندازن و باز سر و کله رئیس پیدا میشه. اونوقت…»

ممیلی گفت: «راس میگه زینال، حوصله رئیسو دیگه نداریم.»

زینال گفت: «من سی ساله اینکاره م، اما یه دفعهم خودمو قاطی دعوای جنده‌ها نکردم. به من چه… خودشون از گل هم در میرن»

ممیلی گفت: «واسه همینه که تا حالا سرت بی کلاه مونده.»

زینال گفت: «کلاه قرمساقی افتخاری نداره. شماها کجارو گرفتین؟»

ممیلی گفت: «غصه شو نخور، کارا روبراه میشه، صبر کن، این پادگان با این همه سرباز و افسر آمریکایی نون دونی خوبیه… ناشکری نکن… بو ببرن که تو دندیل چه خبره دیگه کار تمومه… دیگه مجبور نیستیم منت این خودیهای کون نشورو بکشیم.»

سر و صدای در هم بر همی از آخر کوچه بلند شد. بابا از توی قهوه خانه آمد بیرون و گوش خواباند. زن‌ها جلو خانه خانمی جمع شده بودند و در می‌زدند.

بابا با دلواپسی گفت: «درو وانمیکنه. من این زنو می‌شناسم. الانه دعوا راه میافته.»

ممیلی به پنجک گفت: «میای بریم؟»

هر دو بلند شدند و از روی زباله‌ها رفتند بالا و پریدند آنور «ننه وای» و بچه‌ها را دیدند که دور هم جمع شده یک مشت کهنه را توی دلو آب خیس کرده باخوشحالی فرو می‌کنند توی حلق کشمات، که با خیال راحت کنار چاه خیرات دراز شده، دهانش را بازنگه داشته بود.

-۳-

عصر زینال وممیلی و پنجک جلو قهوه خانه جمع شدند. زینال که روی سکو چهارزانو نشسته بود گفت: «خانمی پیغوم داده که بعد از این آگه به مشتری سرش به تنش نیمارزه راهش نمی‌ده. گفته که آدم حسابیارو ببریم خونه ش.»

ممیلی گفت: «چرا؟»

زینال گفت: «چرا نداره، مگه دختره رو ندیدی؟»

پنجک گفت: «پس مشتری چه جوری میخواد؟»

زینال گفت: «مشتری که پول بریزه.»

پنجک گفت: «مگه تا حالا ماچ می‌ریختن؟»

زینال گفت: «نه، پول حسابی میگم.»

پنجک گفت: «پس خانمی کیسه دوخته، ها؟ اما نمیدونه که هیشکی نمیاد تو دندیل و پول اونجوری خرج بکنه.»

زینال گفت: خودش گفته، به من چه مربوطه.»

ممیلی گفت: «پس میخواد دختره رو ترشی بندازه.»

زینال، گفت: «هیچ همچو چیزی نیس، آگه یه خورده حواسمونو جمع کنیم یه مشتری خرپول میتونیم گیر بیاریم.»

پنجک گفت: «یعنی چه جوری؟»

زینال گفت: «باهاس رفت سر وقت خانم بازاى اعیون. یا این امریکاییا که میگفتین.»

پنجک گفت: «ما هر چی از دختره بگیم کسی باور نمیکنه.»

ممیلی گفت: «رأس میگه، حرف من و تو رو کسی باور نمیکنه.»

صدای دایره از «ننه وای» بلند شد و بعد همههمه بچه‌ها که بلند بلند خندیدند و جیغ کشیدند.

پنجک گفت: «به خانمی بگو این همه سخت نگیره. مامشتری رو میاریم دختره رو ببینه، نظر شو بگیره.»

در خانه بی بی باز شد و اسدالله پاسبان که تازه از خواب بیدار شده بود آمد بیرون و آنها را که دید دهن دره کنان آمد طرفشان. زینال گفت: «باز پیداش شد.»

ممیلی گفت: «ولش کن.»

اسدالله سلام کرد و پنجک و ممیلی جوابش دادند. اسدالله گفت:«های زینالی، شنیدم خانمی یه تیکه حسابی دست و پا کرده خیلی تعریفشو میکنه. میخوام برم ببینمش.»

زینال گفت: «حالاراحتش بذار، می‌ترسم دختره از دیدن تو زهره ترک بشه. خانمی میگه اون از سه تا چیز میترسه، از سگ و پاسبان و ماه.»

اسد الله خندید گفت: «سگ و پاسبان و ماه چه هیزم ترى بهش فروختهن؟»

زینال گفت: «آخه خیلی بچه ساله، حقشه بترسه.»

اسدالله گفت: «عجب دوره و زمونه یی شده، از چند سالگی شروع میکنن؟ تو بمیری من سی سالم بود هنوز نمی دونم اوضاع و احوال از چه قراره. اما بی بی میگه هر چی ازش بگن کم گفتهن. راس میگه؟»

پنجک گفت: «چه میدونم والله، حرف پیرزنا زیادم اعتبارنداره.»

اسدالله گفت: «مشتری واسهش دست و پا نکردین؟»

ممیلی گفت: «یه مشکل پیش اومده. میخوایم بریم سراغ اون بالا بالاها، نمیدونیم چه جوری حالیشون بکنیم. می‌ترسیم باور نکنن که یه همچو خانمی به دندیل اومده.».

اسدالله گفت: «خب، این که کاری نداره، عکسشو به مشتریا نشون بدین.»

زینال و پنجک و ممیلی همدیگر را نگاه کردند: «عکسش کجا بود!»

اسدالله گفت: «کاری نداره، یه عکاس بیارین و عکسشو بندازین.»

بابا که با استکانهای پر چایی آمده بود بیرون گفت: «به به! کار دندیل خیلی بالا گرفته.»

اسدالله گفت: «شوخی نمی‌کنم، آگه عکسشو داشته باشین،من بهتون میگم سراغ کیا برین.»

از توی «ننه وای» صدای دایره بلند شد و بعد صدای خنده و جیغ و ویغ بچه‌ها. اسدالله گفت: «نکنه کشمات باز پیداش شده»

همه گوش دادند. صدای گریه پیر مردی از «ننه وای» بلند بود. ممیلی گفت: «گمونم بابای تاماراس.»

-۴-

صبح روز بعد پنجک و ممیلی بایک عکاس وارد دندیل شدند. عکاس لاغر و بلند قد بود و سه پایه عکاسی و دوربین جعبه‌ای بزرگ و چادر سیاه را به هم پیچیده مانند بیرقی بدوش گرفته بود. زینال که جلو قهوه خانه نشسته بود بلند شد و با صدای بلند بابا را صدا زد: «های بابا، آوردنش، آوردنش!»

بابا آمد جلو دریچه و در حالی که کمرش را گرفته بود به بیرون خیره شد و گفت: «بیخودی حرف این اسدالله رو گوش کردین و خودتونو تو خرج انداختین.»

زینال گفت: «این کارا یه جور قماره، برد و باختش باخداس.»

پنجک و ممیلی جلو و عکاس از عقب رسیدند جلو قهوه خانه. عکاس عینک تیره‌ای به چشم داشت و پیراهن سیاهی تنش بود و پسک کهنه ووصله داری رو دوش انداخته بود راه که می‌رفت تمام تنشلقمی‌خورد و بار و بندیلش جا به جا می‌شد.

بابا خندید و گفت: «مبارکا باشه پنجک.»

به عکاس اشاره کرد: «خوش اومدی»

عکاس اعتنا نکرد و عین آدمی که زبان دیگران را نمی‌فهمد پیش آمد.

زینال گفت: «از کجا گیرش آوردین؟»

پنجک گفت: «پشت شهرداری بساط داره. از کارش خیلی تعریف میکنن»

زینال گفت: «بشینین یه چایی بخورین خستگیتون درره.»

پنجک گفت: «گفته اگه دیر بشه و آفتاب بالا بیاد، عکس خوب از آب در نمیاد.»

ممیلی گفت: «قول داده عکس خوشگلی ازش بگیره. اگه هم خواستیم رنگیش میکنه.»

زینال گفت: «عکس رنگی میخواییم چه کار. شکلش خوب در بیاد بسمونه.»

پنجک گفت: «راه بیفتیم، بچه‌ها دارن جمع میشن.»

از بالای دیوار «ننه وای» سر و کله بچه‌ها پیدا شده بود که تند تند بالا می‌آمدند و جیغ زنان می‌پریدند اینور دیوار و با احتیاط پیش می‌آمدند.

ممیلی گفت: «پنجک، یه کاری بکن این تخم مولها ولمون بکنن.»

پنجک کلاهش را برداشت و نعره کشید: «های تخم سگا، بچه دندیلیا، د برین که اومدم!»

بچه‌ها برگشتند و قیه زنان از دیوار بالا رفتند و پریدند آنور دیوار. ممیلی و عکاس و پنجک راه افتادند و برای اینکه به بچه‌ها بر نخورند از پشت خانهبیبیردشدندوسربالاییراگذشتندورسیدند جلو در خانه خانمی. پنجک با سنگ در رازد. در بازکن، از پشت در پرسید: «کیه؟»

ممیلی گفت: «درو واکن، آوردیمش!»

دربازکن، در را باز کرد. مرد لاغری بود با موهای مجعدو وزوزی، عینک ذره بینی داشت و کراوات کهنه‌ای روی پیراهن سبزش بسته بود و پا برهنه آمده بود پشت در.

پنجک گفت: «بدو خانمی رو خبر کن.»

دربازکن گفت: «خانمی حالش خوش نیس. داره زیر دلشو خردل میماله.»

ممیلی گفت: «بذار بماله. تو برو دختره رو صدا کن، بگو عکاس اومده منتظرشه.»

دربازکن، عکاسی را که بهت زده به شیروانی زنگ زده خیره شده بود نگاه کرد و گفت: «عکاس آینه؟»

پنجک گفت:«آره خودشه.»

درباز کن گفت: «های پنجک، بهش بگو، عکس منم بگیره. میخوام ببینم چه ریختی یم.»

پنجک گفت: «برو گم شو، این همه راه رفتیم و عکاس آوردیم که عکس تورو بگیره. عکس تو واسه درموال خوبه.»

عکاسی دوربین و سه پایه‌اش را از روی شانه بر داشت. سه پایه را درست وسط حیاط باز کرد و پایه‌هایش را روی زمین محکم کرد. بعد جعبه دوربین را روی سه پایه سوار کرد و چرخاند. کیسه سیاه را به دگمه‌های اطراف جعبه بست. کیف چرمی را از روی شانه‌اش برداشت و گذاشت زیر درخت سنجد و آخر سر، کتش را در آورد. پنجک وممیلی و در بازکن، بهت زده نگاهش کردند. عکاس عینکش را برداشت و دستی به موهایش کشید و بعد سرش را برد توی توبره سیاه و آورد بیرون و گفت: «من حاضرم.»

ممیلی گفت: «حاضری؟»

درباز کن گفت: «دست شما درد نکنه.»

عکاس گفت: «خب، کجاس؟»

دربازکن با عجله دوید توی راهرو. پرده یکی از پنجره‌ها کنار رفت و پشت شیشه‌ها پدر تامارا پیدا شد که لقمه بزرگی را سق می‌زد و می‌خندید و خوشحالی می‌کرد. عکاس برگشت و در حالیکه دندیل و پادگان نظامی را تماشا می‌کرد گفت: «جای با صفائیه، همه جا پیداس.»

خانمی، در راهرو را باز کرد و با دربازکن آمد بیرون.

رنگ پریده‌تر از همیشه بود و دولا دولا راه می‌رفت و هر چند ثانیه ابروهایش را جمع می‌کرد و نشان می‌داد که بشدت درد می‌کشد.

نشست کنار پله‌ها و به پنجک گفت: «آوردیش؟»

پنجک بی حوصله گفت: «آره، صداش کن بیاد.»

خانمی داد زد: «تاماراجان، تاماراجان!»

صدای تامارا در داخل اتاق پیچید: «چیه مامان؟»

خانمی داد زد: «بیا خانوم، بیا عکس ماهتو بگیرن.»

تامارا با خنده آمد توی حیاط. دامن سرخ و بلوز سفید یقه بازی پوشیده بود و موهایش را روی هم پیچیده بود و گل درشتی وسط آنها فرو کرده بود و یک دسته گل هم به دست داشت. کفش‌های پاشنه بلند و بندداری پوشیده بود که پاهای لختش را نشان می‌داد. اول عکاس و بعد پنجک و ممیلی را نگاه کرد و خندید و به عکاس گفت: «چه جوری وایستم؟»

عکاسی گفت: «همونجور که وایستادی خوبه.»

تامارا گفت: «مامان هم بیاد، یه عکس دوتایی آزمون بنداز.»

خانمی که روی زمین پهن شده، لبه پله راچنگ زده بود گفت: «نه جانم، عکس من به چه درد میخوره، خودت تنهایی بنداز.»

دربازکن، چارپایه ای آورد و گذاشت روی سکوی جلو پنجره و تامارا نشست روی آن. عکاس رفت و جای چارپایه را عوض کرد. تامارا دوباره نشست، عکاس آمد و پشت دوربین ایستاد و یک مرتبه خم شد و سرش را برد توی کسیه سیاه دوربین و دستش را برد بالا که تامارا حرکت نکند. و تامارا یک دفعه با خنده بلند داد زد: «اینارو! اینا دیگه کیان؟»

و هراسان از روی چارپایه بلند شد. عکاس سرش را از توی کیسه آورد بیرون و برگشت، خانمی و پنجک و ممیلی و در باز کن هم برگشتند، و دندیلیها را دیدند که با لباسهای ژنده و سر و وضع ژولیده، روی دیوارها چمباتمه زده، زل زده بودند به آنچه که در حیاط خانمی می‌گذشت.

-۵-

عصر پنجک و ممیلی رفتند خانه بی بی، سراغ اسدالله. اسدالله کنار منقل افتاده بود و داشت برای پیرمردها و پیرزنهای خانه بی بی حرفهای خنده دار می‌زد که پنجک و ممیلی را دید، بلند شد و نشست و گفت: «چه عجب از این طرفا؟ سراغ فقیر فقرا اومدین؟»

پنجک گفت: «اومدیم تورو ببینیم.»

اسدالله گفت: «چی شده؟»

پنجک گفت: «عکس حاضره.»

اسدالله با خوشحالی جابجا شد و گفت: «ببینمش.»

ممیلی پاکت سیاهی را باز کرد و عکس تامارا را در آوردو داد دست اسد الله. پیرمردها و پیرزنها خزیدند طرف اسد الله و بی بی که آخر اتاق نشسته بود گفت: «نیگاکه کردین بدین منم ببینم.»

اسدالله به پنجک و ممیلی گفت:« به به، به به، عجب چیزیه، ببینم راست راستی عکس خودشه؟»

ممیلی گفت: «دروغم چیه… میگه عکاسه رو ندیدی؟»

اسدالله کلاهش را برداشت و زد به زانو و دوباره گذاشت سرش و گفت: «به خدا این از خانمای خارجی هم بهتره، نگاش کنین.»

پنجک گفت: «آگه خودشو ببینی چی میگی… چشم و ابروش آدمو میکشه.»

اسداالله که عکس را می‌داد دست عزیز خاتون گفت: «حیف این دختر که آوردنش دندیل، این اگه بخوادها، هزار تا شوهر حسابی میتونه گیر بیاره.»

پنجک گفت: «میخوای مارو از نون خوردن بندازی؟»

اسدالله گفت: «من کی نون بری کردم؟ دارم تعریفشو می‌کنم.»

پنجک گفت: «خدا عمرت بده. حالا من و میلی اومدیم که مارو ببری پیش اون امریکائیه که می‌گفتی.»

اسدالله گفت: «من حرفی ندارم. اما یادتون باشه که اون یه امریکائیه، با این آشغال کله‌های خودمون خیلی فرق داره. اینم بگم که اومدنش مخارج ور میداره.»

پنجک گفت: «با تو که این حرفارو نداریم. خانمی حتماً حقو حسابتو میده.»

اسدالله گفت: «من خودمو نمیگم. منظورم اون یاروس. اونا که مث ما گدا گشنه نیستن. همیشه خدا تو پول غلت میزنن. هر جا برن مث ریگ خرج میکنن، پول میدن، میخوان خوش باشن. اما یه چیزی هم هس، باید وقتی میاد اینجا همه چی موافق میلش باشه. از بابت مخارج هم هیچ مضایقه‌ای نداره. فکرشو بکن، یارو یه استواره، اما سه برابر رئیس ما مواجب داره. برو تو پادگان و خونه زندگشیو ببین، آدم مبهوت میمونه. اون گنده گنده ها جلوش خبر دار و امیسن. خب، حالا یه همچو آدمی میخواد بیاد این جا. میدونی بعد چقدر دندیل رو میاد؟ دیگه نون همه تون توروغنه، اما اینجوری نمیشه، با این همه کثافت… میشه از تو تاریکی آوردش؟ اونا عادت ندارن. مملکت خودشون شب و روزش یکیه، اصلاً شباش از روزاشم روشن تره. من عکس شهراشونو دیدم. عمارتا شیشه آیه و خیابونا عین بلور برق میزنه … همین جور بانک بغل بانک و همه شون هم پر پول. اوناکه مثل ماگدا نیسن. همه شون ماشین شخصی دارن، جنده هاشون روزی چهار پنج ساعت تو سلمونیا با خودشون ورمیرن، حالا شما میخوایین یه همچو آدمی رو بیارین دندیل. خب، هر چی باشه مام آبرو داریم. باهاس این کثافاتو جمع کنین، یه آب و جاروی حسابی بکنین که بوگند یارورو نکشه. چندتام گلدون این ور و اونور بذارین که دلش واز بشه. بعد اون جوب لجن وسطکوچه رو بپوشونین که یارو مجبور نشه بپره توی «ننه وای» و از اونجا برسه خونه خانمی. هفت هش ده تام زنبوری لازمه که یارو زیر پاشو ببینه. اینا که چیزی نیس، میشه دست و پا کرد، بعلاوه اونا عادت دارن با خانم که هستن شام و مشروب، هم بخورن. آینه که خانمی باید فکر شام حسابی و مشروب خارجی هم باشه.»

ممیلی گفت:«بینم سرکار، مگه این یارو چقدر میده که این همه توقع داره؟»

اسدالله گفت: «از بابت پول خیالت تخت تخت باشه، فقط باید تا میتونین عزتش بکنین، آگه بهش خوب نرسین یه هو دیدی که وسط کار ول کرد و رفت، اونوقت همچی سنگ رو یخ میشیم.»

ممیلی گفت: «چه جوری عزتش بکنیم؟»

پنجک گفت: «سفره که واسه ش میندازیم، دختر باین خوشگلی هم که داریم، دیگه چی میخواد؟»

اول پنجک بعد بی بی و عزیز خاتون خندیدند. پیرزن‌ها و پیر مردهای دیگر هم خندیدند.

اسدالله گفت: «شوخی نمی‌کنم پنجک، یادت باشه! حالا جلو من خندیدی، عیب نداره. اما مبادا جلو اون بخندین، به دیگرون هم بگو که مواظب خودشون باشن.»

ممیلی گفت: «اگه بخندیم چطور میشه؟»

اسدالله گفت: «چطور میشه؟ آگه اون روی سگش بالا بیاد،همه دندیلو به آتش میکشه، مثل اینکه هنوز خارجیارو نمیشناسین؟»

پنجک گفت: «یا امام زمان! نگا کن ممیلی! میگم چطوره از خیر این یارو بگذریم.»

اسد الله گفت: «خودتون میدونین. من اصراری ندارم. اما بهتون بگم هیشکی به اندازه اون نمیتونه این جا پول بریزه… شماها نمیتونین یه شب مواظب کارای خودتون باشین؟ عجب مردمی هسین ها.»

ممیلی گفت: «ای بابا کجای کاری؟ این جارو میگن دندیل، همه گشنه و محتاج یه لقمه نونن که وصله شکم بکنن ولاشه هاشونو اینور اونور بکشن.»

اسدالله گفت: «هابارک الله، حرف همون یه لقمه نونه که باید برسه، منتهی شعورهم لازمه آخه.»

پنجک گفت: «خیله خب اسدالله، آگه اونطور که میگی یارو از زیر مخارج در نمی‌ره، برو روبراهش کن، من، خانمی وزینال رو راضی می‌کنم.»

اسدالله گفت: «عجب خری هستی پنجک، تو حرف منو باور نمی‌کنی؟ پس حرف کی رو میخوای باور کنی؟»

بی بی خندید و گفت: «چه حرفا!»

همه خندیدند و ساکت شدند، صدای غریبه‌ای از بیرون آمد. بی بی از ته اتاق گفت: «ببینین اون پایین چه خبره؟»

عزیزخاتون بلند شد و در را باز کرد. صدای جغد پیری از «ننه وای» شنیده می‌شد.

پیرزن‌ها و پیرمردها هراسان بلند شدند، بی بی وحشت زده با کمک چوبهای زیر بغل بلند شد و از توی صندوق قرآن و آئینه ای بیرون آورد. همه ریختند توی میدان و آرام آرام رفتند طرف، «ننه وای». بابا سرش را از دریچه قهوه خانه آورد بیرون و به پنجک ومیلی و پاسبان که جلو در خانه بی بی ایستاده بودند گفت: «بازم که پیداش شد.»

و سرش را برد تو. پیرزن‌ها باقرآن و آئینه دور درخت، بالای چاه خیرات حلقه زدند.

جغد در شاخ و برگ درخت قایم شده بود و هر چند لحظه یک بار خنده بلندی می‌کرد و بعد می‌نالید. عزیزخاتون ازریختگی دیوار سرش را آورد بیرون و پنجک وممیلی را صدا کرد. پنجک وممیلی رفتند کناردیوار«ننه وای». عزیزخاتون گفت: «برین به خونه ها خبر بدین که چراغ روشن نکنن.»

ممیلی و پنجک برگشتند و به اسد الله گفتند: «الان بر می‌گردیم.»

اسدالله رفت نشست جلو قهوه خانه. پنجک وممیلی باعجله راه افتادند، تند تند درها را می‌زدند و سفارش می‌کردند که چراغ روشن نکنند. پیرزن‌ها توی خرابه دور درخت را گرفته بودند و می‌خواستند قرآن و آئینه را نشان جغد بدهند که یک دفعه بی بی داد زد: «نگا کنین.»

همه بر گشتند و نگاه کردند، زنبوری بزرگ و پرنوری سر در خانه خانمی آویزان بود.

-۶-

آفتاب نرفته بود که زینال، کشمات و پدر تامارا و بچه‌ها را جمع کرد و برد توی «ننه وای».ممیلی و دربازکن و خانمی روی جوب لجن را پوشاندند و کوچه را آب و جارو کردند. بابا روی سکوی قهوه خانه نشسته بود و تند تند زنبوریها را روشن می‌کرد، و پنجک که پاچه‌های شلوارش را بالا زده بود خنده کنان می‌دوید وزنبوریها را دو تا دو تا می‌برد و سر پیچ کوچه‌ها و بالای درها می‌آویخت. بی بی و عزیز خاتون نشسته بودند جلو در و به تک تک میهمانهایی که وارد دندیل می‌شدند می‌گفتند که چه خبر است. خانه خانم مرتب و تمیز شده بود. پرده‌ها را جمع کرده بودند، همه جا روشن بود. روی دیوار و کنار پله‌ها، گلدان‌های شمعدانی چیده بودند. توی راهرو، میز چارگوشی گذاشته بودند و روی آن، گرامافونی را که اسدالله از کلانتری آورده بود. میز دیگری وسط حیاط بود با دو تا صندلی، روبروی هم. خانمی نشسته بود دم در و توی کاسه‌ای دم کرده دم گیلاس می‌خوردو پادگان و دندیل را تماشا می‌کرد. و هر چند دقیقه می‌رفت بالای کوچه و توی گودال کنار خرابه می‌شاشید. بوی ادرار و خون حالش را بهم می‌زد. تامارا سلمانی رفته پلکهایش را سبز کرده، گل درشت سفیدی وسط موهای پیچیده‌اش فرو کرده بود. کفش‌های پاشنه بلند بنددارش را پوشیده، پیراهن رکابی قرمزی تنش کرده بود. عجله داشت و بیخودی توی اتاق‌هامی‌گشت و روی صفحه گردان گرامافون صفحه می‌گذاشت. می‌آمد جلو آئینه می‌ایستاد و خودش را تماشا می‌کرد، دور لبها و چشم‌هایش را با دستمال تمیز می‌کرد. دربازکن کفش پوشیده، کراواتش را عوض کرده بود و مواظب اتاقی بود که غذا ومشروبات را در آنجا چیده بودند و هر وقت صدای پارس سگی بلند میشه با عجله می‌آمد بیرون و داد می‌زد: «چخ چخ!»

هوا که تاریک شد، دندیلیها آمدند توی کوچه و جمع شدند جلودرها و کنار دیوارها. پنجک و ممیلی که کارشان تمام شده بود از تپه کنار خانه بی بی بالا رفتند و افتادند آن طرف. زینال که سر بچه‌ها را توی خرابه گرم کرده بود، آمد بیرون و رفت سراغ باباکه کارش تمام شده بود و نشسته بود و قلیان می‌کشید، بی بی که زینال را دید داد زد: «های زینال، این جنده باز خارجی کی میاد؟»

زینال گفت: «به توچه، بغل تو که نمیخواد بخوابه.»

بی بی گفت: «آره، بغل ننه جنده ت میخواد بخوابه.»

اسدالله از بالای تپه آمد توی میدانچه، عرقش را پاک کرد و به زینال گفت: «هنوز نیومده؟»

زینال گفت:«نه، پنجک و مملی رفته ن سر جاده که بیارنش.»

اسدالله دورتادور میدان را نگاه کرد و گفت: «این همه جمعیت از کجا پیداشون شده؟»

زینال گفت: «مهمونای هر شبی هسن، وایستادن تماشا.»

اسدالله گفت: «چطوره بیرونشون کنم؟»

زینال گفت: «بدتر شلوغ میشه سر کار، بذار باشن، چیکارشون داری.»

اسدالله نشست کنار زینال و به بابا گفت: «قلیونو بذار کنار، پاشو یه چایی بده.»

بابا گفت: «امشب کاسبی تعطیله.»

اسدالله گفت: «یعنی چی؟»

بابا پکی به قلیان زد و گفت: «میخوام تماشا کنم.»

اسدالله عصبانی گفت: «عجب خرى هستی بابا، به نظر میاد زیر شکمشو خالی کنه تو کار و کاسبیتو تعطیل می‌کنی؟»

بابا خندید و گفت: «میخوام ببینم چه جوری میاد؟»

اسدالله گفت: «مثل همه؛ رودوتا پاش. خدا آخر عمری عقلت بده.»

ماه بالا آمده بود. دسته دسته مردم از هر گوشه و کنار پیدا می‌شدند، از جاده، از روی تپه‌های زباله و از توی خرابه‌ها. اطراف میدانچه پر بود از کارگرهای راه آهن و باربرها، که همه کلاه کاسکت به سر داشتند. عده زیادی نشسته بودند روی زمین و پیش پای هر تازه واردی که توی میدان می‌آمد داد می‌زدند: «خودشه.»

و بعد می‌خندیدند. عده‌ای دست فروش آماده بودند و نان روغنی و بیسکویت و پیسی و دوغ و آدامس به جماعت می فروختند.زن‌ها همدیگر را بلند بلند صدا می‌کردند و به خانمی و مردها و امریکاییها فحش می‌دادند. لحظه به لحظه انبوه جماعت بیشتر می‌شد که می‌آمدند و دنبال جا می‌گشتند و گوشه‌ای گیر می‌آوردند و می‌نشستند.

زینال به اسدالله گفت: «های اسدالله! اینا از کجاخبردار شدن؟»

اسدالله گفت: «من چه میدونم. این مادر قحبه‌ها همیشه از همه چی خبر دارن. به خدا آگه ولشون بکنی دنیارو زیر و زبر میکنن.»

بوق ماشینهایی که از بیراهه‌ها تا نزدیکی دندیل آمده بودند از همه طرف شنیده می‌شد و داد و هوار تازه واردها که می‌ریختند توی میدانچه. اسدالله بلند شده بود و با داد و فریاد و فحش مردم را از وسط راه کنار می‌زد. چند لحظه دیگر پشت بامهای دندیل هم پر جماعت شد. اسد الله گفت: «چطوره برم به رئیس خبر بدم؟»

زینال گفت: «الان رئیسو از کجا میتونی پیداش بکنی، تازه فایده ش چیه؟»

اسدالله گفت: «احتیاط شرطه.»

زینال گفت:«آگه دیدی وضع خرابه اونوقت دست بکار شوو خبرش بکن.»

اسدالله گفت: «وضع که خراب نمیشه، اینا که دست خالی کاری نمیتونن بکنن.»

یک دفعه همهمه مردم بلند شد و زود برید. همه بلند شدند و در حالی که از سر و کول هم بالا می‌رفتند و همدیگر را عقب می‌زدند به وسط میدانچه خیره شدند. پنجک و ممیلی پیداشان شده بود و یک امریکایی، با هیکل چاق و گنده‌اش، تلوتلوخوران وسط آن دو تا راه می‌آمد. سر بزرگ و کم مویی داشت و چشمهایش ریزه بود و گوشت زیادی دور گردنش را گرفته بود. در هوای نیمه تاریک، خوب دیده نمی‌شد. پیراهن یقه بازی پوشیده بود و شلوار چسبان و کوتاهی به پا داشت. با یک دست ژاکت نازکی را به دوش انداخته بود و دست دیگرش را طوری تکان می‌داد که گویی هوا را مشت می زند. سیگاری گوشه لبش بود و به هیچ کس اعتنا نداشت. اسدالله با صدای بلند داد زد: «خودشه.»

و با قدمهای بلند در حالی که یک دستش روی طپانچه بود دوید اول کوچه، پاهایش را محکم بهم کوبید و دست بالا زد. استوار امریکایی ایستاد و نگاهش کرد و خندید و با انگشت دست آزادش کاسکت اسدالله را انداخت پایین. مردم خندیدند و هو کردند. امریکایی برگشت و مثل کسی که دورتر را نمی‌بیند سرش را جلو آورد و دور تا دور میدان را نگاه کرد. همه ساکت شدند. ممیلیزنبوری جلو قهوه خانه را برداشت و در حالیکه با اشاره دست کوچه رانشان می‌داد به همراه پنجک و امریکایی وارد کوچه شدند. پشت سر آنها اسدالله و زینال و آخرسر مردم که از توی تاریکی بیرون آمده بودند و آرام آرام کوچه را پر می‌کردند. خانمی که جلودر نشسته بود تا هجوم جماعت را دید که وارد کوچه می‌شوند، بلند شد و دربازکن را صدا کرد. دربازکن آمد و نگاه کرد و گفت: «دارن میارنش!»

و شلنگ اندازان دوید توی حیاط و داد زد: «تامارا خانوم، تامارا خانوم! دارن میارنش!»

تامارا با دلهره آمد دم در وخم شد و توی کوچه را نگاه کرد و به خانمی گفت: «ایناکیان؟ این همه آدم واسه چی میان؟

خانمی گفت: «نمیدونم، نمیدونم واسه چی میان.»

تامارا گفت: «من می‌ترسم.»

خانمی گفت: «از چی می‌ترسی؟ طوری نمیشه.»

صدای چند بچه از پشت سر شنیده شد و به دنبال،بچه‌ها از دیوار خرابه عقب خانه پیدا شدند که اول خودشان را و بعد کشمات و آخر سر پدرتامارا را کشیدند بالا. خانمی به دربازکن که دوباره آمده بود دم در گفت: «نذار اینا جلو بیان.»

تامارا رفت تو. دربازکن با چوبدستی به آخر کوچه حمله کرد. کشمات و بچه‌ها پریدند آنور دیوار و پدر تامارا خودش را جمعو جور کرد و دستهایش را برد بالا و شروع کرد به گریه. دربازکن به پدر تامارا گفت: «بری جلو کله تو می‌شکنم. وایستا اونجا تکونم نخور!»

سیل جمعیت همانطور با احتیاط کوچه را بالا می‌آمدند. امریکایی و پنجک و ممیلی و زینال و اسدالله جلوتر وصف مردم عقب‌تر. کنار جوب که رسیدند، زینال دست پنجک را گرفت و پرسید: «پولش رو گرفتین؟»

پنجک گفت: «هنوز که چیزی نداده.»

اسدالله به زینال گفت: «چه خبرته؟ می‌ترسی در بره؟ اون که مثل مانیس، اون تمدن داره، آمریکاییه، مثل من و تو وحشی و گدا که نیس.»

نزدیک که شدند خانمی پاشد و رفت تو. دربازکن هر دو لنگه در را تاق باز کرد. زینال گفت: «مام بریم تو؟»

اسدالله گفت: «من وتو نه، مارو که نمیشناسه. پنجک و ممیلی باهاش برن.»

زینال گفت: «به پنجک وممیلی هم احتیاج نیس. دختره خودش زبون یارو رو میفهمه.»

جلو در که رسیدند، امریکایی ایستاد و برگشت پنجک وممیلی را نگاه کرد و خندید، دستش را گذاشت روی شانه پنجک و خواست وارد خانه شود که چشمش به سیل جماعت افتاد. چند لحظه باتعجب نگاه کرد و بعد با نعره حمله کرد طرف جمعیت. مردم چند قدم عقب‌تررفتند و استوار در حالی که به شدت می‌خندید روی دو زانو نشست و در حالیکه تند تند به زانوهایش می‌زد، داد و فریاد کرد: «یوهوهوهو… یوهوهوهو!»

جماعت خود را توی تاریکی کشیدند و هو کردند.

آمریکایی بهت زده نگاه کرد و بلند شد و رفت توی خانه و پشت سرش پنجک وممیلی. زینال و اسدالله جلو در ماندند. جماعت از توی تاریکی بیرون آمدند و دوباره هو کردند. اسدالله طپانچه اش را در آورد و جلو رفت و رو به مردم ایستاد و گفت: «چه مرگتونه؟ برین گم شین، چه کارش دارین؟»

مردم هو کردند و یکی داد زد: «پدرشو درمیاریم، خشتکشور پاره می‌کنیم، پوستشو می‌کنیم.»

اسدالله که سینه جماعت را نشانه کرده بود گفت: «تامن هستم هیچ گهی نمیتونین بخورین، خیال کردین، مملکت حساب و کتاب نداره.»

جماعت خندید وهو کردند، کارگر کوتاه قدی که کلاه گشادی به سر داشت و جلوتر از دیگران ایستاده بود گفت: «راس میگه تا اینا هسن، هیچ کارشون نمیتونیم بکنیم.»

اسدالله گفت: «میگم برین گم شین، آتیش می‌کنم ها.»

مرد لاغری دادزد: «تخم منم نمیتونی بخوری!»

مردم خندیدند و آرام آرام کوچه را خالی کردند. پنجک و ممیلی که پشت در گوش ایستاده بودند برگشتند طرف امریکایی که پشت میز ایستاده بود و بطریها و مرغ بریان را تماشا می‌کرد. پنجک رفت جلو و به شیشه پنجره زد. در باز شد و تامارا آمد بیرون. ممیلی زد رو بازوی امریکایی و تامارا را نشان داد. امریکایی در حالی که دستش را روی کپلش گذاشته بود گفت: «هه لو.. هه لو.»

و رفت طرف تامارا. پنجک به ممیلی اشاره کرد. هر دو از در حیاط رفتند بیرون، دربازکن در را بست. پنجک وممیلی توی کوچه پدر تامارا را دیدند که نشسته بود و گریه می‌کرد.

ممیلی گفت: «این پیر کفتارو نگا کن!»

پنجک خم شد و پیر مرد را بلند کرد و آهسته گذاشت توی خرابه. بعد هر دو سرازیر شدند طرف میدان. میدان خلوت شده بود، اما پشت بامها پر از تماشاچی بود. باباکه قهوه خانه را باز کرده بود سرش را از پنجره آورد بیرون و گفت: «های پنجک، چطور شد؟ شروع نکرده؟»

پنجک و ممیلی چیزی نگفتند و رفتند توی قهوه خانه. اسدالله که کنار سماور نشسته بود گفت: «چرا اومدین؟»

پنجک گفت: «خمارم، بد جوریم خمارم.»

اسدالله گفت: «پاشین بریم خونه بی بی.»

پنجک گفت: «من آه در بساط ندارم، دارم می‌لرزم.».

و شروع کرد به لرزیدن. اسدالله گفت: «امشب … امشبو میتونی نسیه بزنی. عزتت هم میکنه. آخه تو دیگه حسابی پولداروصاحب اعتباری هستی.»

ممیلی گفت: «خدا از دهنت بشنوه.»

پنجک و ممیلی و اسدالله بلند شدند و تا آمدند بیرون، صدای خنده و همهمه جماعت از پشت بامها بلند شد.

اسدالله پرسید: «چه خبره؟»

زینال که پشت بام قهوه خانه بابا نشسته بود گفت: «چراغارو خاموش کردن، دست بکار شده.»

و با خوشحالی شروع کرد به غش و ریسه رفتن.

-۷-

سپیده زده بود. پنجک و ممیلی و زینال و بابا نشسته بودند روی سکوی جلو قهوه خانه که در خانه خانمی باز شد و امریکایی با خنده‌های بلند آمد بیرون، خانمی و دربازکن هم به دنبالش.

مستی از سرش پریده بود. صدای قدمهای سنگینش عده‌ای را کشید بیرون. همه به تماشا ایستادند و امریکایی سوت زنان از پیچ وخم کوچه گذشت و آمد توی میدانچه. صدای شیپور پادگان بلند شد. امریکایی ایستاد و گوش داد. پنجک و ممیلی رفتند جلو. امریکایی برگشت و با انگشت زد به چانه پنجک و خندید. ممیلی از خانمی و دربازکن که عقب‌تر ایستاده بودند پرسید: «حسابشو داد؟»

خانمی گفت: «نه، تاحالا که به روی خودش نیاورده.»

ممیلی زد به بازوی پنجک و گفت: «های پنجک! یارو پول نداده؟»

پنجک برگشت، خانمی و دربازکن را نگاه کرد. خانمی و دربازکن عاجز و درمانده، در حالی که روی زانوها خم شده بودند، با بیچارگی دستها را به طرفین باز کردند و سرشان را تکان دادند. پنجک به ممیلی گفت: «بدو اسدالله رو خبر کن!»

ممیلی کفش‌هایش را جا گذاشت و با سرعت دوید طرف خانه بی بی، در را هل داد و رفت تو. امریکایی رسید پشت قهوه خانه بابا، زیپ شلوارش را کشید پایین و در حالی که سوت می‌زد، شروع کرد به شاشیدن. ممیلی و اسدالله جلو و بی بی پشت سرشان پیدا شدند. ممیلی که دست اسدالله را گرفته بود و به زور می‌کشید، آمدند و رسیدند کنار پنجک و خانمی. امریکایی برگشت و نگاه کرد و زیپ شلوارش را کشید بالا و سوت زنان با قدمهای بلند راه افتاد طرف جاده. خانمی نشست روی زمین و زد زیر گریه. دربازکن هم نشست کنار خانمی و شروع کرد به گریه. پنجک که لرزش گرفته بود گفت: «های اسدالله، اسدالله، تو نذاشتی باهاش طی کنیم. حالا خودت بهش بگو پولو بده. تقصیر ماس که بهش عزت کردیم و پولو پیشکی نگرفتیم… تو گفتی بهش بر میخوره، حالا بگو … بگو پولو بده.»

سرکار اسدالله که عقب عقب می‌رفت گفت: «نه پنجک، نمیشه چیزی بهش گفت، نمیشه ازش پول خواست. این مثل من و تو نیس، این امریکاییه. اگه بدش بیاد، اگه دلخور بشه، همه دندیلو به هم میریزه، همه رو به خاک و خون میکشه.»

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

این داستان ، توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی متن PDF قدیمی آن  ، استخراج، تایپ و تنظیم شده است.

شما هم به تایپ و احیای کتاب های قدیمی علاقمند هستید؟ به ما بپیوندید!



درباره هادی قربانی

هادی قربانی
دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *