داستان کودکانه گاو ترسو || ترس باعث میشه نتونیم خوب تصمیم بگیریم

0

کتاب داستان کودکانه

گاو ترسو

ترس باعث می‌شود نتوانیم خوب تصمیم بگیریم

نویسنده: فرشته رامشینی
تصویرگر: الهه ارکیا
رنگ‌آمیزی: سولاف آسیوند

به نام خدا

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری کنار بیشه‌ای سرسبز، گاوی بزرگ زندگی می‌کرد.

یک روز، روباهی از کنار دشت می‌گذشت. چشمش به گاو قهوه‌ای بزرگ افتاد. با خودش گفت: «عجب لقمه‌ی چربی! بهتر است این موضوع را به شیر هم بگویم.» او با سرعت پیش شیر رفت و از هیکل بزرگ و چاق گاو برایش تعریف کرد.

شیر و روباه تصمیم گرفتند باهم به گاو حمله کنند. روز اول، شیر و روباه آرام‌آرام به سمت بیشه رفتند. گاو قهوه‌ای تا آن‌ها را دید، تندی پشت بوته‌ها و درخت‌ها پنهان شد و آن‌قدر آنجا ماند تا شیر و روباه رفتند. روز دوم هم همین اتفاق افتاد و گاو خود را مخفی کرد؛ اما روز سوم گاو قهوه‌ای در بیشه نماند و به دشت رفت. شیر و روباه این بار هم موفق نشدند گاو بزرگ را شکار کنند. آن‌ها خسته و درمانده به کنار آبگیر رفتند تا آب بخورند.

شیر کنار آبگیر نشست و با عصبانیت به روباه گفت: «ببینم! تو مطمئن هستی که گاو در این بیشه زندگی می‌کند؟»

روباه گفت: «بله قربان! من خودم خانه‌اش را در بیشه دیدم. او صبح‌ها برای خوردن غذا به دشت می‌رود. شاید الآن هم آنجاست. می‌خواهید به دشت برویم؟»

شیر غرید و گفت: «نه! شکار در بیشه آسان‌تر است. دشت بزرگ است. در آنجا به دنبال شکار دویدن کار سختی است.»

شیر و روباه در حال صحبت کردن بودند که ناگهان آب تکانی خورد. آن‌ها ترسیدند و چند قدم به عقب برداشتند. بعد از چند دقیقه تمساح بزرگی سرش را از آب بیرون آورد و گفت:

– «شما دو نفر حریف گاوی به این بزرگی نیستید. اگر طعمه‌ی خودتان را با من قسمت کنید، حاضرم برای کشتن گاو به شما کمک کنم. او موجود ترسویی است و برای رهایی از دست شما، هر کاری می‌کند. فردا غروب اینجا باشید و از دور ببینید چه طور او را فریب می‌دهم.»

شیر و روباه با تعجب پرسیدند: «می‌خواهی چه‌کار کنی؟»

تمساح خندید و گفت: «تنها کاری که لازم است شما انجام بدهید این است که از صبح فردا لحظه‌به‌لحظه گاو ترسو را تعقیب کنید. طوری که او شما را ببیند و متوجه حضورتان شود. ولی اصلاً به او نزدیک نشوید.»

شیر و روباه که در آن چند روز موفق به شکار گاو نشده بودند، قبول کردند. تمساح هم خندید و آرام به زیر آب رفت.

صبح فردا گاو بزرگ، درست از لحظه‌ای که در بیشه بیدار شد، حضور شیر و روباه را احساس کرد. او آرام و بااحتیاط به دشت رفت تا غذا بخورد. او متوجه شد که شیر و روباه بازهم او را تعقیب می‌کنند و در کمین او نشسته‌اند. گاو خیلی ترسیده بود و هر کاری را بااحتیاط انجام می‌داد.

دَمِ غروب گاو بزرگ به کنار آبگیر آمد تا آب بخورد. او ناراحت و غمگین بود و می‌دانست شیر و روباه دست از سر او برنمی‌دارند.

گاو این‌قدر ترسیده بود که نمی‌دانست چه باید بکند. گاو همین‌طور در فکر بود که ناگهان تمساح بزرگ سرش را از آب بیرون آورد. گاو به خود لرزید و عقب رفت.

تمساح لبخندی زد و به او گفت: «نترس، من دوست تو هستم.»

گاو با تعجب گفت: «تا حالا تو را اینجا ندیده بودم.»

تمساح سرش را چرخاند و دورتر، پشت بوته‌ها شیر و روباه را منتظر دید. گاو دوباره پرسید:

– «تو در همین آبگیر زندگی می‌کنی؟»

تمساح بلندبلند خندید و گفت: «نه! اینجا جای زندگی کردن نیست گاو عزیز! ببین، همین الآن که ما در حال صحبت کردن هستیم یک شیر وحشی و یک روباه مکار در کمین ما هستند. اینجا اصلاً امن نیست. من در سرزمین سرسبز، وسط این آبگیر زندگی می‌کنم. آنجا تمام موجودات در صلح و صفا و آرامش کنار هم با خوشی زندگی می‌کنند.»

گاو با غصه گفت: «راست می‌گویی؟ چه قدر خوب!»

تمساح پرسید: «راستی تو چرا این‌قدر غمگین هستی؟ چیزی شده است؟»

گاو آهی کشید و گفت: «مدتی است این شیر و روباه در کمین من هستند. من خیلی از آن‌ها می‌ترسم. نمی‌دانم چه‌کار کنم. ببینم تمساح مهربان! تو می‌توانی من را از دست آن‌ها نجات بدهی؟»

تمساح گفت: «من؟! از دست من کاری برنمی‌آید گاو عزیز.»

گاو تندی گفت: «آن سرزمین زیبا که گفتی! من را آنجا ببر، تو می‌توانی!»

تمساح من و منی کرد و گفت: «چون تو را خیلی دوست دارم و نمی‌خواهم شکار آن دو موجود وحشی شوی، قبول می‌کنم.»

گاو از خوشحالی نمی‌دانست چه‌کار کند. او تنها می‌خواست از دست شیر و روباه فرار کند.

تمساح حیله‌گر قایقی را آورد و گاو بزرگ با شادی سوار بر قایق شد. تمساح قایق را به وسط آبگیر آورد. گاو پرسید:

– «تمساح عزیز، چه قدر راه مانده است؟»

تمساح بلند خندید و با دم بزرگش ضربه‌ای محکم به قایق زد و گفت: «هیچی! رسیدیم گاو احمق ترسو! اینجا سرزمین خوشبختی تو است!»

گاو با ترس و تعجب دید، قایق شکسته شد و او هیچ پناهی ندارد. گاو داد می‌زد و از تمساح کمک می‌خواست اما فایده‌ای نداشت.

گاو بزرگ ترسو به درون آب افتاد و آرام، آرام غرق شد. او همین‌طور که به زیر آب می‌رفت، شیر و روباه و تمساح را کنار آبگیر دید که شاد و خندان به انتظار غرق شدن او نشسته‌اند.

the-end-98-epubfa.ir

(این نوشته در تاریخ 29 شهریور 1400 بروزرسانی شد.)

0

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=33775

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.