کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا
داستان مصور کودکانه: موش‌ها و گربه‌ی زنگوله‌دار 1

داستان مصور کودکانه: موش‌ها و گربه‌ی زنگوله‌دار

+4
0

کتاب داستان مصور کودکانه

موش‌ها و گربه‌ی زنگوله‌دار

نوشته: شاگا هیراتا
ایپابفا: سایت کودکانه‌ی قصه کودک، داستان کودک و کتاب کودک و نوجوان

به نام خدا

روزی روزگاری خانه بزرگی بود که موش‌های زیادی در آن زندگی می‌کردند. موش‌ها هر جا که دلشان می‌خواست می‌رفتند و هر کاری که می‌خواستند می‌کردند و از غذاهای داخل خانه می‌خوردند و زندگی شادی داشتند.

روزی از روزها که موش‌ها مشغول بازی و شادی بودند، ناگهان سروکله گربه‌ای پیدا شد. گربه از دیدن آن‌همه موش تعجب کرد و گفت: «به! به! چقدر موش! خوب شد که شما کوچولوها را پیدا کردم.»

روزی از روزها که موش‌ها مشغول بازی و شادی بودند، ناگهان سروکله گربه‌ای پیدا شد.

بیشتر موش‌ها فرار کردند و به لانه‌های خود رفتند. چندتایی هم به دست گربه اسیر شدند و او آن‌ها را خورد.

موش‌هایی که فرار کرده بودند، دورهم جمع شدند تا باهم حرف بزنند و راه چاره‌ای پیدا کنند تا از دست گربه راحت شوند. موش کوچولویی روی یک قوطی بالا رفت و گفت: «باید زنگوله‌ای به گردن گربه آویزان کنیم تا هر جا می‌رود و می‌آید صدای زنگوله‌اش بلند شود و ما بفهمیم که او کجاست و راحت از دستش فرار کنیم.»

موش کوچولویی روی یک قوطی بالا رفت و گفت: «باید زنگوله‌ای به گردن گربه آویزان کنیم

موش‌ها که از فکر موش کوچولو خوششان آمده بود، گفتند: «به‌به! چه فکر خوبی! این بهترین کار است؛ اما کی زنگوله را به گردن گربه آویزان کند؟»

موش پیری که آنجا ایستاده بود، گفت: «موش کوچولو فکر خوبی کرده و پیشنهاد خوبی داده؟ خودش هم برود و زنگوله را به گردن گربه بیندازد!»

موش کوچولو از جا پرید و فریاد زد: «نه! نه! من می‌ترسم! من نمی‌توانم! خیلی خطرناک است!»

موش کوچولو گفت: «چرا، خیلی هم ترس دارد. اگر به گربه نزدیک شوم. او فوراً مرا می‌گیرد و می‌خورد.»

موش پیر گفت: «چرا می‌ترسی؟ این کار که ترسی ندارد.»

موش کوچولو گفت: «چرا، خیلی هم ترس دارد. اگر به گربه نزدیک شوم. او فوراً مرا می‌گیرد و می‌خورد.»

موش پیر گفت: «خب، بله! بستن زنگوله به گردن گربه خیلی خطرناک است. برای همه‌ی موش‌ها سخت و خطرناک است. کاری که سخت و خطرناک است و خودت حاضر نیستی انجامش دهی، چرا پیشنهاد می‌کنی؟»

کاری که سخت و خطرناک است و خودت حاضر نیستی انجامش دهی، چرا پیشنهاد می‌کنی؟»

موش کوچولو از خجالت سرش را پایین انداخت.

the-end-98-epubfa.ir

(این نوشته در تاریخ 30 تیر 1401 بروزرسانی شد.)

+4
0


لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=25051

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *