کتاب داستان آموزنده کودکان رگال، عقابی که از بلندی می‌ترسید! (27)

داستان آموزنده کودکان: رگال، عقابی که از بلندی می‌ترسید!

0

کتاب داستان آموزنده کودکان

رگال، عقابی که از بلندی می‌ترسید!

نویسنده و تصویرگر: لارس کلین تینگ
مترجم: م. ش. شکیب

به نام خدای مهربان

در دوردست‌ها، آن‌سوی علفزارها و کوهسارها، جنگلی بود سرسبز و پر از جانورهای کوچک و بزرگ که بعضی‌شان زیر خاک زندگی می‌کردند، بعضی‌شان توی دشت و بعضی هم بالای درخت، لابه‌لای شاخ و برگ‌ها…

و آن بالا، بالای سر همه‌شان، عقاب‌های طلاییِ بلندپروازی با بال‌های نیرومندشان، پر می‌کشیدند. همۀ عقاب‌ها بال می‌زدند و پر می‌کشیدند – جز…

… رگال، که از بلندی می‌ترسید!

هر وقت که می‌خواست پرواز کند انگار سرش گیج می‌رفت و ضعف می‌کرد؛ اما تمام فکر و خیالش پیِ پرواز بود و دلش می‌خواست که با عقاب‌های دیگر، در آن بالابالاها و توی ابرها، بال بزند و پر بکشد.

گاهی بالی باز می‌کرد و از بوته‌ای می‌پرید روی بوته‌ای دیگر، اما بیشتر وقت‌ها، آرام می‌نشست روی یک کُندۀ درخت و گاهی هم دو سه قدمی راه می‌رفت.

یک روز رگال داشت دو تا عقاب را که بالای سرش پرواز می‌کردند تماشا می‌کرد. با خودش گفت: کی می‌شود من هم بتوانم این‌جوری پرواز کنم!

صدای نازکی گفت: می‌خواهی پرواز کردن یادت بدهم؟

رگال دور و برش را پایید و گفت: ها؟ کی با من حرف زد؟

صدا گفت: من بودم. پیش پایت را نگاه کن.

رگال پرسید: تو کی هستی؟

– من کاکلی‌ام، کاکل طلا! می‌خواهی پرواز کردن یادت بدهم؟

رگال خندید و با تعجب گفت: تو؟ تو از یک پرِ من هم کوچک‌تری، آن‌وقت می‌خواهی به من پرواز کردن یاد بدهی!

کاکل طلا گفت: از ما گفتن! اگر خواستی، فردا اول صبح، قرارمان نوک تپه.

رگال با وحشت گفت: وای! آن بالا؟ نه آنجا نمی‌آیم. از ترس می‌میرم!

کاکل طلا گفت: می‌خواهی بخواه، نمی‌خواهی نخواه؛ راهش فقط همین است که گفتم!

رگال با دودلی گفت: اما مهلت بده… باشد… می‌آیم.

فردا صبح، رگال راه افتاد به‌طرف تپه. جان می‌کند و بالا می‌رفت. نفسش بریده بود، ولی هر جور بود خودش را به نوک تپه رساند؛ اما کاکلی نیامد!

رگال با خودش فکر کرد: عجب کلاهی سرم رفت! حالا چه جوری بروم پایین؟

تمام روز نشست نوک تپه. فکر می‌کرد که کاش به حرف کاکلی گوش نداده بود و بالا نیامده بود.

شب که شد، حیران و سرگردان مانده بود. فکر می‌کرد که مجبور است تا آخر عمر بالای تپه بماند! در این فکر بود که صدای نرم و نازک کاکلی به گوشش خورد:

– انگار یک‌خرده دیر کرده‌ام، ها؟ اما خوب، حالا دیگر خیلی تاریک است، بماند برای فردا صبح؛ باشد؟

رگال گفت: باشد، من همین‌جا می‌مانم.

کاکل طلا گفت: اینجا که نمی‌شود؛ قرارمان روی آن کُندۀ بلند!

رگال افتاد به لرزیدن. بالای کنده از نوک تپه هم بلندتر بود.

– اصلاً و ابداً! آنجا خیلی بلند است.

کاکل طلا گفت: می‌خواهی بخواه، نمی‌خواهی نخواه؛ راهش فقط همین است که گفتم.

رگال، عقاب‌هایی را که بالای جنگل می‌پریدند به یاد آورد و گفت: باشد، می‌آیم.

فردا صبح شروع کرد به بالا رفتن از کنده.

پس‌پسکی…!

پیش پیشکی…!

و بالاخره خودش را رساند به بالای کنده؛ اما کاکلی آنجا نبود. رگال فکر کرد که بازهم کلاه سرش رفته.

– حالا چه جوری از این کنده و از آن تپه بروم پایین؟

تمام روز را با خُلق تنگ، همان‌جا، بالای کنده نشست. شب که شد، باز صدای نرم و نازک کاکلی به گوشش رسید:

– ای‌وای! انگار بازهم یک‌خرده دیر کرده‌ام، ها؟ اما خوب، حالا دیگر خیلی تاریک است، بماند برای فردا صبح، باشد؟

رگال گفت: باشد، من همین‌جا می‌مانم.

کاکل طلا گفت: اینجا که نمی‌شود! قرارمان روی درخت کاج.

– روی درخت کاج؟ من نمی‌آیم!

از ترس داشت می‌مرد!

کاکل طلا گفت: می‌خواهی بخواه، نمی‌خواهی نخواه؛ راهش فقط همین است که گفتم!

رگال گفت: خیلی خوب، می‌آیم.

فردا صبح شروع کرد به بالا رفتن از درخت.

در آن بالا، رگال فکر کرد که هم‌الان می‌افتد و می‌میرد؛ اما نه افتاد و نه مرد! آرام و بی‌حرکت روی درخت نشست. از ترس جم نمی‌خورد.

کمی بعد، صدای نرم و نازک کاکلی را شنید: آفرین! آفرین که آمدی!

رگال بهش التماس کرد: به دادم برس! من چه جوری از این بالا بیایم پایین؟

کاکل طلا گفت: آن عقاب را آن بالا می‌بینی؟ ازش بپرس؛ شاید بهت بگوید.

– اما چه جوری ازش بپرسم؟ خیلی از من دور است.

کاکل طلا گفت: بپر!

رگال پرسید: آخر چه جوری؟

کاکل طلا گفت: بپر دیگر! بپر؛ و بعد، بال‌هایت را باز کن.

رگال گفت: باشد.

چشم‌هایش را بست و …

پرید!

کاکل طلا داد زد: یک‌خرده به چپ … یک‌خرده بالاتر آهان! حالا یک‌راست برو جلو.

رگال جنگل را زیرِ زیرِ زیرِ پاهایش می‌دید. با خودش فکر کرد: کاش آن عقاب کمکم کند!

وقتی به عقاب نزدیک شد، صدایش را صاف کرد و گفت:

– ببخشید…

ولی در یک لحظه دید که اِ… خودش دارد پرواز می‌کند!

کاکل طلا گفت: دیگر بالاتر نرو!

رگال آهسته گفت: دارم پرواز می‌کنم!

عقاب بزرگ گفت: کاری داشتی؟

اما رگال نشنید که عقاب چه گفت …

… او دور شده بود.

سرانجام، رگال هم مثل عقاب‌های دیگر، در آن بالابالاها، توی ابرها، پر کشید. حالا دیگر بال‌هایش جان گرفته بودند و وقتی از آن بالا به کوه و دشت نگاه می‌کرد دلش از خوشی می‌لرزید.

چه خوش بود وقتی‌که نسیمِ ملایمِ تابستان بلندش می‌کرد، بلندش می‌کرد و بالای بالای بالا می‌بردش.

the-end-98-epubfa.ir

(این نوشته در تاریخ 29 شهریور 1400 بروزرسانی شد.)

0

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=34159

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.