داستان آموزنده کودکان در شب و تاریکی از تاریکی نترسید! (6)

داستان آموزشی کودکان: در شب و تاریکی || از تاریکی نترس!

0

کتاب داستان آموزنده کودکان

در شب و تاریکی

از تاریکی نترس!

آموزش مهارت‌های اجتماعی و زندگی به کودکان و نونهالان

نویسنده: اعظم تبرّایی
تصویرگران: علی خوش جام – یاسمن اکبری

به نام خدای مهربان

سامان از حیاط تاریک نمی‌ترسد. او وقتی می‌خواهد وارد حیاط تاریک شود با خودش می‌گوید: «حیاط تاریک که ترسی ندارد.»

سامان در تاریکی شب از گربه نمی‌ترسد. او می‌داند اگر در تاریکی به چشم‌های گربه کمی نور بتابد چشم‌های او برق می‌زند. وقتی سامان در تاریکی گربه‌ای ببیند با خودش می‌گوید: «گربه که ترس ندارد گربه‌ها از آدم‌ها می‌ترسند و فرار می‌کنند. من از گربه و حیاط تاریک نمی‌ترسم؛ چون من خیلی شجاع هستم.»

اگر سامان در تاریکی، سایه‌ی کسی را ببیند، نمی‌ترسد. او با خودش می‌گوید: «شاید مامان و یا بابا باشند که به آشپزخانه و یا دستشویی می‌روند و سایه‌ی آن‌ها روی دیوار افتاده است. من از هیچ سایه‌ای نمی‌ترسم.»

سامان می‌داند همیشه سایه‌ها در شب، بزرگ‌تر از اندازه‌ی واقعی است. وقتی سامان در تاریکی صدایی بشنود، نمی‌ترسد، چون سامان به چیزهای ترسناک فکر نمی‌کند. فیلم‌های ترسناک نمی‌بیند و به داستان‌های ترسناک گوش نمی‌دهد. اگر سامان در تاریکی صدایی بشنود با خودش می‌گوید: «شاید صدای باد است. شاید هم صدا از خانه‌ی همسایه‌ها است. من از صداهای عجیب‌وغریب هم نمی‌ترسم. چون من خیلی شجاع هستم.»

سامان هیچ‌وقت در تاریکی از رعدوبرق نمی‌ترسد؛ چون او می‌داند رعدوبرق ترسی ندارد. وقتی سامان نور زیاد برق را می‌بیند و صدای بلند رعد را می‌شنود با خودش می‌گوید: «این نور و صدای به هم خوردن ابرها است، به هم خوردن ابرها که ترسی ندارد. من حتی در تاریکی هم از صدای رعد نمی‌ترسم.»

وقتی برق می‌رود، سامان نمی‌ترسد، چون می‌داند در تاریکی چیز ترسناکی وجود ندارد. فقط برق رفته است و همه‌جا تاریک شده است. سامان همان‌جا که هست می‌نشیند و راه نمی‌رود و صبر می‌کند تا بزرگ‌ترها چیزی روشن کنند. سامان در تاریکی می‌نشیند و با خودش می‌گوید: «من از تاریکی نمی‌ترسم، چون من خیلی شجاع هستم.»

وقتی مامان و بابا می‌بینند که سامان پسر شجاعی است خیلی خوش‌حال می‌شوند. بابا می‌گوید: «پسر من مثل شیر شجاع است».

مامان می‌گوید: «سامان خیلی عاقل است. او در تاریکی به چیزهای ترسناک فکر نمی‌کند و از چیزی نمی‌ترسد. آفرین پسر گلم.»

آیا تو هم مانند شیر شجاع هستی؟ یا در تاریکی به چیزهای ترسناک فکر می‌کنی و با این فکرها از هر چیز کوچکی می‌ترسی؟ آیا می‌دانی باید چگونه فکر کنی تا نترسی؟

the-end-98-epubfa.ir

(این نوشته در تاریخ 29 شهریور 1400 بروزرسانی شد.)

0

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=34417

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.