داستان-آموزنده-کودکان-ترس-فینگیل-(12)-

داستان آموزنده کودکان: ترس فینگیل || از سایه‌ها نترس!

0

کتاب داستان آموزنده کودکان

ترس فینگیل

از سایه‌ها نترس!

نوشته و نقاشی: نازلی خلیلی

به نام خدای مهربان

یکی بود یکی نبود. یک روز دوست فینگیل که بچۀ شیطونی بود به فینگیل گفت که شب‌ها توی خونه ها هیولا و دیو میاد و همۀ عروسک‌ها و وسایل خونه زنده میشن و شروع به حرکت میکنن.

فینگیل خیلی ترسید. وقتی دوستش رفت، فینگیل دیگه دوست نداشت شب بشه. ولی خوب، شب شد. فینگیل خیلی ترسیده بود و همه‌جا دنبال مامانش می‌رفت.

وقت خواب که شد مامان فینگیل اون رو بُرد توی اتاقش تا بخوابه؛ اما فینگیل قبول نکرد توی اتاقش تنها بمونه و از مامانش خواهش کرد که امشب پیش اون بخوابه.

مامان هم قبول کرد و فینگیل رفت توی اتاق مامانش و خوابید. اون فکر می‌کرد چون کنار مامانشه هیولا و دیوها نمیان و با خیال راحت خوابید.

فردا صبح فینگیل دیگه نمی‌ترسید. چون هوا روشن شده بود؛ اما وقتی شب شد فینگیل دوباره ترسید و نمی‌خواست تنها بخوابه. ولی این بار مامانش دیگه قبول نکرد و اون مجبور شد توی اتاقش تنها بخوابه، تک‌وتنها. مامانش اون رو بوسید و شب‌به‌خیر گفت و چراغ را خاموش کرد.

فینگیل دیگه توی اتاقِ تاریک، تنها مانده بود. اون خیلی ترسیده بود و قلبش مثل قلب یک گنجشک کوچولو تکان می‌خورد که ناگهان دید یک‌چیزی روی دیوار حرکت می‌کنه. اون از ترس رفت زیر پتو و وقتی از زیر پتو بیرون آمد یک هیولا شبیه یک خرس گنده دید. اون فکر کرد الآن اون رو میخورن.

وقتی می‌خواست از تخت بلند بشه یک آدم خیلی بزرگ و چاق دید که تکان می‌خورد. فینگیل دیگه خیلی‌خیلی ترسید. شروع به گریه کرد و مامانش را صدا کرد و نتونست حرکت بکنه.

وقتی مامان اومد فینگیل با گریه و ترس گفت: توی اتاق من هیولا و دیوه، اونا میخوان من رو بخورن.

مامانش خندید و گفت: هیولا و دیو؟ کجاست؟

فینگیل هم نشان داد.

مامانش گفت: خوب، من حالا چراغ را روشن می‌کنم و تو می‌بینی که چیزی توی اتاقت نیست که تو بترسی.

مامانش چراغ را روشن کرد و گفت: فینگیل، اون چیزی که روی دیوار حرکت می‌کرد شاخۀ درختی‌یه که توی حیاطه و باد می‌زنه و اون حرکت می‌کنه و سایه‌اش روی دیوار اتاق تو افتاده و اونم حرکت می‌کنه.

فینگیل جون ببین! اون خرس گنده که گفتی، سایۀ خرس عروسکی خودته که چون روی دیوار افتاده، بزرگ شده و مثل هیولا و دیو به نظرت میاد و اون آدم بزرگ و چاق، سایۀ خودت بود که حرکت می‌کردی.

آدم‌ها و اسباب‌بازی‌ها و همه‌چیز توی تاریکی سایه دارن و سایه اصلاً ترس نداره و تازه می‌شه با سایه، بازی هم کرد. تو هم باید یاد بگیری دیگه از هیچ‌چیز نترسی. ترسیدن برای یک بچۀ خیلی خوب، عیبه و تو باید شجاع باشی.

فینگیل از همون شب دیگه از سایه نترسید و فهمید که دوستش هم اشتباه کرده و تصمیم گرفت فردا صبح برای دوستش توضیح بده که هیولا و دیو الکیه و اصلاً وجود نداره و وسایل خونه هم شب‌ها حرکت نمیکنن و همۀ سایه‌ها، سایه‌های خودمون و وسایل دور و برمونه که اگر سایه را نشناسی فکر می‌کنی که هیولا و دیوه.

فینگیل قبل از خواب از مامانش بازی با سایه را یاد گرفت و وقتی به مامانش شب‌به‌خیر گفت و مامانش اون رو تنها گذاشت.

فینگیل شروع کرد با سایۀ خرس عروسکی و سایۀ درخت و حتی با سایۀ خودش هم بازی کردن و این‌قدر بازی کرد که خسته شد و رفت به تختخوابش و احساس می‌کرد که خیلی شجاع شده و به خودش گفت که دیگه نباید از هیچ‌چیز بترسم؛

و با خیال راحت و آرامش و بدون ترس، در اتاقِ تاریکِ خودش تنها خوابید.

the-end-98-epubfa.ir

(این نوشته در تاریخ 29 شهریور 1400 بروزرسانی شد.)

0

لینک کوتاه مطلب : https://www.epubfa.ir/?p=34217

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.