قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / کودکان / کتاب کودک / قصه کودکانه جوجه اردک کوچولوی بامزه
یوزبیت

قصه کودکانه جوجه اردک کوچولوی بامزه

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (1).jpg

جوجه اردک کوچولوی بامزه

قصه و تصویر: د . رودمن

ترجمه:: سودابه

سال چاپ: 1354

انتشارات کورش

تهیه، تایپ، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

به نام خدا

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (5).jpg

دیکی کوچکترین بچه خانواده اردكها بود. همه می گفتند که او جوجه خوش قیاقه ای است و هیچکس تا به حال پرهائی به زردی و نرمی پرهای کرکی او ندیده.

اما دیگی کمی شیطان بود و اغلب فکر می کرد که او بیشتر از دیگران می فهمد و بههمین جهت دچار دردسر و زحمت می شد. حالا می خواهم فقط بخاطر تفریح و سرگرمی تمام حوادثی را که ممکن است در عرض روز سر يك جوجه اردك بازیگوش و شیطان بیاید ، تعریف کنم .

يك روز آفتابی قشنگی بود. خورشید تازه بالا آمده بود که دیکی به حیاط مزرعه آمد تا ببیند چه حوادثی در آن می گذرد. اولین حیوانی که به او برخورد کرد پرنده ماده ای بود که آرزوی خوشبختی برای جوجه ارك کرد.

دیکی به خود زحمتی نداد که در جواب او چیزی بگوید زیرا او را موجود بی ارزشی حساب می کرد. بعلاوه، او نمی توانست با پرنده ها دوست شود. غیر از این است ؟

نگاه کنید! چه کسی دارد می آید؟ این دوست قدیمی او باباهوپ قورباغه بود که سالهای زیادی پشت سر گذاشته بود و اغلب از ماجراهای زندگی خود چیزهای جالبی می توانست تعریف کند.

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (6).jpg

متأسفانه باید اعتراف کرد که دیکی برای ریش سفید و سن زیاد باباهوپ احترامی قائل نبود و همیشه دوست داشت او را اذیت کند. بنابراین به محض دیدن او گفت:

-«صبح بخیر باباهوپ! امروز به نظر زشت نمی آئی.»

قورباغه به خاطر خودش متأسف شد و با چشمان بزرگ و غمگین خود به دیکی نگاه کرد. او فکر می کرد که این حرفهای دیکی از روی شیطنت و بچگی است و فکر کرد:

-« تو را بخدا نگاهش کن چه ریختی ایستاده!»

اما بعد از روی مهربانی به جوجه گفت:

-«دیکی بهتر است زود بروی دنبال بازی، ولی مواظب باش دچار دردسر نشوی» .

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (7).jpg

دیکی فکر کرد که این پیشنهاد خوبی است و به همین جهت راهش را گرفت و رفت ، اما کسی را پیدا نکرد که با او سرگرم شود. به نظر می رسید که هنوز حیوانات از خواب بیدار نشده اند. ولی ناگهان یاد جوجه مرغها افتاد و به خود گفت:

-« البته آنها نزديك درخت پیر خوابند، ببینم می توانم بلائی سرشان بیاورم یا نه»

و بسرعت راه افتاد.اول خوب به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که آنها سرهای کوچولوی خود را زیر بال گرفته اند و خوابند. با صدای بلند فریاد زد:

-« بیدار شوید ریزه ، میزه ها!»

سه جوجه مرغ با ترس و وحشت از خواب پریدند.

چه کسی سر و صدا می کرد ؟

وقتی صاحب صدا را شناختند خوشحال شدند و فریاد زدند:

-« سلام دیکی! چرا صبح به این زودی از خواب بیدار شدی؟»

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (8).jpg

دیکی غرغر کرد: « زود؟ …تقریباً نزديك ظهر است، تنبل های خواب آلود، بیائید و شجاع باشید. من به شما شنا کردن یاد خواهم داد!»

جوجه ها از این پیشنهاد خوشحال شدند و به دنبال او راه افتادند و رفتند به لب استخری که در انتهای مزرعه بود.

کوچکترین جوجه پرسید: «دیکی فکر نمی کنی اینکار خطرناك باشد؟ » و پیدا بود که از دیدن این همه آب می ترسد.

اما دیگی آنها را مطمئن کرد که خطرناک نیست.

فکرش را بکن ! يکدفعه توی آب بیفتی و شنا بلد نباشی! وحشتناك است!

جوجه ها راضی شدند که شنا کردن را حتماً یاد بگیرند. دیکی لب استخر ایستاد و همانطور که بارها از مادرش یاد گرفته بود بالهایش را به هم زد و بدنش را کش داد و قبل از اینکه توی آب بپرد گفت :

-«دقت کنید!»

بزرگترین جوجه ها هم به تقلید از او شروع به کار کرد.

در این موقع باباهوپ ناگهان نزديك يك برگ نیلوفر آبی از زیر آب سربیرون کرد و به خود گفت:

-« بهتر است مواظب باشم!» و ترس در چشمان پیرش دیده می شد.

باباهوپ متوجه شد که جوجه بزرگ آماده پریدن توی آب است، بنابراین قورقور کرد:

-«آهای مواظب خودت باش! مواظب باش! نپر!»

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (9).jpg

جوجه بیچاره ایستاد . اما دیکی عصبانی شد و فریاد زد:

-«چرا پی کار خودت نمی روی فضولباشی بد قواره؟ فکر می کنی که من نمی دانم چکار می کنم؟ این کاری است که مادرم برای شنا کردن یادم داد.»

صدایش به قدری بلند بود که آقاخروس آن را شنید و به سرعت خودش را به استخر رسانید و موقعی که جوجه ها را با آن وضع لب استخر دید و متوجه حقیقت شد به قدری ترسید که اندازه ندارد.

این اردك بدجنس می خواست جوجه هایش را توی آب خفه کند. آقاخروس خیلی عصبانی شد، اما دیکی نمی توانست علت آنرا بفهمد. ولی چون متوجه منقار تیز او شد فکر کرد که بهتر است هر چه زودتر فرار کند. اما تنها يك راه فرار مانده بود: « توی آب ».

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (10).jpg

او زیاد فکر نکرد و توی آب پرید. حق با او بود چون آقاخروس دیگر نمی خواست او را در آب تعقیب کند. آقای خروس هنوز عصبانی بود و به دیکی که شنا کنان دور می شد نگاه می کرد. بعد جوجه هایش را برداشت و به خانه برد.

وقتی از آنها خداحافظی می کرد، جوجه ها قول دادند که دوباره به استخر نخواهند رفت.

در این موقع دیکی به باباهوپ که تازه از راه رسیده بود فحش می داد :

-« می توانی بفهمی باباهوپ ؟ من می خواستم به جوجه ها شنا یاد بدهم ولی آقاخروس بیخودی عصبانی شده بود. من علتش را نمی دانم! بهتر نیست جوجه ها شنا بلد باشند؟ این دور و بر پر از آب است و اگر هر کدام از آنها یکبار توی آب افتادند راهی برای نجات خود ندارند. من وقتی تازه به سن رشد رسیده بودم، مادرم شنا کردن یادم داد.»

دیکی پس از این صحبت طولانی به نفس نفس افتاد . هوپ برای او خیلی غصه می خورد، چون قطره های اشك را روی گونه های زرد دیکی دیده بود.

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (11).jpg

بالاخره شروع به صحبت کرد:

-«درست گوش بده دیکی، من کاملاً مطمئنم که این کار تو از روی بدجنسی نبود و تو تنها می خواستی به آنها كمك کنی. اما ببین، جوجه ها و مرغها حیوانات آبی نیستند. آنها اصلاً از آب خوششان نمی آید و هرگز هم شنا کردن یاد نمی گیرند. در دنیا حیوانات زیادی هستند که پا به آب نمی گذارند . پرنده ها، گربه ها وجوجه ها!

آب که يك امر کاملاً عادی و طبیعی برای ما قورباغه ها، اردكها و ماهيها است می تواند برای آنها خطرناک باشد و تو نمی توانی کاری برای آنها بکنی. بنابر این خواهش می کنم به يك نصیحت خوب این دوست قدیمی گوش بده:

-هرگز سعی نکن به بعضی حیوانات شنا یاد بدهی، چون خیلی امکان دارد که آنها را به زحمت بيندازی و اگر من جای تو بودم ، هرگز در این مورد فکر نمی کردم!»

حالا دیگر دیکی کمی احساس رضایت می کرد و می توانست به نصیحت عاقلانه باباهوپ گوش بدهد

وقتی که کاملاً حالش خوب شد به طرف مزرعه راه افتاد. بعد ناگهان با ترس و وحشت ایستاد. حیوان عجیبی را دید که گوشهای درازی داشت اما به نظر مهربان می آمد. پس از آنکه از این حالت بیرون آمد پرسید:

-« تو که هستی؟»

حيوان با صدای مهربانی جواب داد:

– « من بیلی خر گوشم . دیروز به اینجا آمده ام . صاحب مزرعه مرا در بازار خرید و قفس قشنگی برایم درست کرد. اما تو که هستی؟»

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (12).jpg

– «اسم من دیگی جوجه اردک است و در شنا کردن مهارت دارم. تو شنا بلدی؟»

بیلی با وحشت و اضطراب به جوجه اردك نگاه کرد:

-«شنا… منظورت شنا در آب است؟ آه نه، خوشبختانه من جرأت این کار را ندارم.»

دیکی گفت:

– «خیلی حیف شد، ولی البته این باعث آن نمی شود که ما با هم دوست نشویم.»

خرگوش جواب داد:

-« نه اینطور نیست! من شنا دوست دارم ولی می ترسم . بیا قدم بزنیم و در ضمن تو می توانی از مزرعه برای من حرف بزنی، می دانی ، تو اولین موجودی هستی که من اینجا می بینم.»

دیکی احساس کرد که باید جوجه اردك مهمی باشد.

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (13).jpg

این دو دوست صحبت کنان می رفتند و باباهوپ که اتفاقاً حرفهای آنها را شنیده بود از روی رضایت سرش را تکان می داد . او لحظه کوتاهی وقتی که دیکی از شنا صحبت می کرد ترسیده بود، چون می دانست که خرگوشها اصلاً از آب خوششان نمی آید.

هوا تقريبا تاريك شده بود و بیلی احساس خستگی می کرد. بنابراین برگشت قفس خودش که بخوابد. دیکی متاسف بود که دوست تازه اش او را تنها می گذارد ولی آنها قول دادند که فردا همدیگر را ببینند.

دیکی نمی دانست که چه کار باید بکند، ولی به زودی فكری کرد: «بروم دیدن دوستم آقای موش کور . شاید او بدش نیاید با من قایم موشك بازی کند ، چون قبلاً هم این بازی را کرده ایم.»

بنابر این از تپه بالا رفت و جلوی خانه موش کور چندین بار منقارش را محکم به زمین کوبید.

مدت زیادی نگذشت که سر و کله موش پیدا شد و با بدخلقی پرسید: «از من چه میخواهی؟»

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (14).jpg

دیکی گفت:

-«آمدم بپرسم که با من قایم موشک بازی میکنی یا نه؟»

موش کور با ناراحتی جواب داد:

-«کار خوبی نکردی. تقریبا شب شده . نه متشکرم ، برای من دیروقت است. علاوه بر این من تازه خوابم گرفته بود که در زدی. فکر کردم جائی آتش سوزی شده. شب بخیر و خواهش می کنم دیگر مرا بیدار نکنی.»

و دوباره به سوراخ خود برگشت و دیکی راکاملاً غمگین بیرون در گذاشت.

حلزون کوچکی که زیاد دل خوشی از موش نداشت با محبت گفت:

-« ناراحت نشو، او همیشه شبها عصبانی می شود.»

اما دیگی به راه خود رفت .

در این ناامیدی بزرگی بود که موش کور نمی خواست با او بازی کند، مخصوصاً چون دفعه قبل خیلی خوش گذشته بود. غمگین شد. روی زمین نشست وهق هق گریه اش بلند شد. اما این چه کسی بود که آمده بود به او تسلی بدهد ؟

البته! باباهوپ دوست عزیز و قدیمی! او پرسید:

-« باز هم چه خبر شده؟ »

البته می ترسید که مبادا جوجه اردک کار احمقانه ای کرده باشد.

دیکی هق هق کنان گفت:

-« من… اوهو… اوهو… من میخواستم با … با … آقای موش کور بازی کنم. اوهو… اوهو… اما او با من بازی نکرد. تازه عصبانی هم شد. منکه می خواستم با او بازی کنم!»

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (15).jpg

هوپ با لحن پدرانه ای گفت:

-« دیکی کوچولوی بیچاره ، امروز تو زیاد خوش شانس نیستی ولی راستی می خواستی با او بازی کنی یا شنا یادش بدهی؟»

دیکی با چشمان بزرگش به باباهوپ نگاه کرد و گفت:

– « راست می گویم باباهوپ! من فقط می خواستم با او قایم موشک بازی کنم.»

هوپ کاملاً متوجه بود که دیکی حقیقت را می گوید و سعی کرد که او را آرام کند:

-« بيا! زیاد هم بد نیست. فکر می کنم وقت برگشتن پیش مادرت رسیده. ممکن است نگرانت باشد. به خورشید نگاه کن! تقریبا غروب کرده! »

حق با هوپ بود، چون هوا تاريك شده بود. دیکی فکر کرد که به نصيحت باباهوپ گوش بدهد. بنابراین با مهربانی خداحافظی کرد و با عجله به خانه برگشت. در راه منزل به این موضوع فکر می کرد که باباهوپ همیشه نسبت به او مهربان است . اگر دیکی کار بدی می کرد اوهر گز غرغر نمی کرد و عصبانی نمی شد بلکه سعی می کرد به او توضیح بدهد که چرا این کار بد است. درست مثل شنا یاد دادن به جوجه مرغها. دیکی فکر کرد:

-« دیگر باباهوپ را اذیت نمی کنم. او خیلی به من مهربانی می کند. » و در فاصله دوری مادرش را دید که در لانه نشسته. باعجله پیش او رفت.

ماما اردك گفت:

-« بالاخره آمدی! تمام روز کجا بودی؟»

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (16).jpg

دیکی خودش را به مادر نزديك كرد و متوجه شد که فوق العاده خسته است. آه بلندی کشید که نشانه خوشحالی او بود. دیکی همه ماجراهای آن روز را تعریف کرد و فراموش نکرد که حتی قضیه جوجه ها و آقاخروس را تعریف بکند.

مادرش گفت:

-«خودم می دانم! آقاخروس آمده بود که از تو شکایت کند و گفت که می خواستی جوجه ها را غرق کنی؛ اما باورم نشد. خوشبختانه باباهوپ اینجا بود و حقیقت جریان را تعریف کرد؛ چون می دانست که خروس داستانهای بدی از تو خواهد گفت. اما من باورم نشد. می دانم که بعضی وقتها کارهای احمقانه می کنی و همیشه از روی عقل کار نمی کنی اما عمدً باعث دردسر نمی شوی. من بهتر از همه دیکی کوچولو را می شناسم که این حرفها را باور کنم.»

وقتی که صحبت مادر تمام شد دیکی خوشحال شد و با رضایت و تشکر سرش را به منقار مادرش مالید و بقیه داستان را تعریف کرد؛

اول درباره بیلی خرگوش، دوست تازه اش و بعد در باره آقاموش و دوباره غمگین شد. به هر حال مادرش گفت که بیشتر حیوانات دوست ندارند موقع خواب کسی مزاحمشان بشود و او نباید قلباً از دست موش عصبانی باشد.

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (17).jpg

-«تو فردا پیش او می روی، خواهی دید که باز هم دوست دارد با تو بازی کند. حالا ديروقت است و بهتر است فوراً به رختخواب بروی» و هنوز چند دقیقه نبود که دیکی به خواب عمیقی فرو رفت.

داستان مصور کودکان جوجه اردک کوچولوی بامزه و کتاب کودکان در سایت ایپابفا (18).jpg

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب « جوجه اردک کوچولوی بامزه » توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه قدیمی چاپ 1354 انتشارات کورش ، تهیه، تایپ و تنظیم شده است.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت