قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب کودک / آن کس که نداند: قصه خورشیدگرفتگی در مزرعه حیوانات

آن کس که نداند: قصه خورشیدگرفتگی در مزرعه حیوانات

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

آن کس که نداند

بازنویس: شهید مهدی کمالی

چاپ ششم: زمستان ۱۳۶۶

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده پست ایپابفا2

به نام خدا

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچی نبود.

در یک روز آفتابی، مرغ مادر مشغول خوردن دانه بود.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

آخرین بار که برای شکر خدا، سرش را به طرف آسمان بلند کرد، چیز عجیبی دید. مرغ با خودش گفت:

هیچ ابری در آسمان نیست، پس چرا هوا در حال تاریک شدن است؟ وقتی بیشتر دقت کرد، چیز عجیب تری دید، یک گوشه از خورشید نورانی، ناپدید شده بود.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

مرغ فریاد کشید: ای وای، چه بر سر خورشید آمده است، باید هرچه زودتر بروم و به خروس اطلاع بدهم.

و او در حالی که قدقد می کرد وسروصدا راه انداخته بود، به سمت رودخانه حرکت کرد.

آقا خروسه روی یک نرده ایستاده بود و با صدای بلند مشغول خواندن بود. مرغ صدا زد:

– آقاخروسه، آهای آقاخروسه، حالا وقت خواندن نیست، می خواهند خورشید را بدزدند، یک گوشه از آن ناپدید شده است.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

آقاخروسه با ناراحتی گفت:

– من می خواهم تمرین بکنم، مگر نمی دانی، من باید برای فردا صبح، قبل از بیرون آمدن خورشید مردم را برای نماز صبح بیدار کنم. باید صدای من به دورترین خانه ها برسد.

ولی خانم مرغه که خیلی ترسیده بود گفت:

– خیلی خوب، اگر به حرفم گوش نکنی، فردا صبح خورشید را نخواهیم دید. به آسمان نگاه کن!

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

و خروس که تازه متوجه شده بود، داد زد:

– « قوقولی قوقو، چه اتفاقی برای خورشید پیش آمده؟ »

و مرغ گفت:

– یک نفر دارد خورشید را می دزدد، ما باید برویم وخاله اردک را باخبر کنیم.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

اردک بازیگوش در آب مشغول شنا کردن بود، مرغ گفت:

– خاله اردک بیا ببین چه خبر شده…

اما اردک که مشغول بازی بود، جواب داد :

– مگر نمی بینی که من دارم شنا می کنم، امروز هوا خیلی گرم است.

و مرغ با ناراحتی گفت:

– خیلی خوب، پس روزهای دیگر خورشیدی در کار نخواهد بود تا تو در یک روز گرم شنا کنی، بالای سرت را نگاه کن!

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

و اردک بازیگوش که تازه متوجه شده بود فریاد زد:

– کواک کواک، چه اتفاقی برای خورشید افتاده است؟

و مرغ با عجله گفت:

– یک نفر دارد خورشید را می دزدد، باید برویم دوستان دیگر را هم باخبر کنیم.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

خوکه در بین حیوانات از همه کثیفتر است، در میان کثافات خود در حال استراحت بود که حیوانات با سروصدای زیاد از راه رسیدند، اما او به داد و فریاد آنها توجهی نکرد. خروس گفت:

– ای خوک تنبل! اگر خورشید نباشد تو در میان کثافات خود خواهی مرد.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

خوک وقتی این جمله را شنید با ترس از جا برخاست و به دنبال حیوانات شروع به دویدن کرد.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

بز پیر در حال خوردن علفهای نوک یک تپه بود که سرو صدای حیوانات را شنیده.

حیوانات سررسیدند. هر کدام سعی می کردند زودتر بز پیر را باخبر کنند. بز پیر گفت:

– چه می گوئید! می بینید که من مشغول خوردن غذا هستم و این بهترین علفهائی است که من تا به حال دیده ام.

خروس رو به او گفت:

– بگو ببینم، آیا اگر خورشید نباشد، تو باز هم به علفها فکر می کنی؟

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

و بز پیر با تعجب پرسید؟

– چی؟ … اگر خورشید نباشد؟! چنین حرفی تا به حال نشنیده ام، اگر خورشید نباشد علفها چگونه رشد خواهند کرد؟

و مرغ جواب داد:

– پس خودت به آسمان نگاه کن.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

بز که تازه خورشید را این طور می دید داد زد:

– بع بع بع … نصف خورشید ناپدید شده است، این ناراحت کننده ترین چیزی است که من تا به حال دیده ام ..بع.. بع.. بع.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

حالا همه آنها پهلوی هم بودند و از بس داد و فریاد راه انداخته بودند، عقل هیچکدام به جایی نمی رسید و خیلی هم ترسیده بودند. بنابراین شروع کردند به ناله و فریاد و کمک خواهی. اما آنها یک چیز مهم را فراموش کرده بودند.

– بچه ها شما می دانید که آن چیز مهم چه بود؟

صدای ناله از همه بلند شده بود که در همین وقت یک صدا از نزدیک به گوششان رسید. آن صدا گفت:

– چرا اینقدر می ترسید؟ چرا به جای ناله و فریاد کمی فکر نمی کنید؟ مگر خدا را فراموش کرده اید؟

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

همه آنها به دنبال گوینده آن جملات به اطراف نگاه کردند.

او یک لاک پشت دانا بود که از روی یک بلندی به آنها نگاه می کرد. حیوانات مزرعه اورا خوب می شناختند. لاک پشت کتابهای زیادی خوانده بود. او هیچگاه وقت خود را بیهوده از دست نمی داد.

یا به دیگران کمک می کرد، یا اینکه وقت خود را به خواندن کتاب می گذرانید و همیشه به یاد خدا بود.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

پس از اینکه همه ساکت شدند، لاک پشت گفت:

– شما اگر به خدا ایمان داشته باشید هیچوقت نمی ترسید، چون خدای مهربان همه چیزها را از روی نظم آفریده است و این که شما می بینید نامش «کسوف» است. یعنی اینکه کره ماه بین خورشید و کره زمین قرار گرفته است و مانع رسیدن نور خورشید به زمین است. که این اتفاق در فاصله های زیادی تکرار می شود.اگر به خدا ایمان داشته باشید و صبر کنید، بار دیگر خورشید را خواهید دید.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

آنها دوباره به آسمان نگاه کردند. فقط یک گوشه کوچک از خورشید باقی مانده بود.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

و چون ایمان آنها به خدا کم بود، دوباره شروع به آه و ناله کردند و به هم پناه بردند.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

همینطور که وقت می گذشت. آسمان هم تاریک تر می شد.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا

البته شما می دانید که چه اتفاقی افتاده بود! به هرحال، مزرعه تاریک شده بود و آنها در سایه ماه می لرزیدند و ناامید شده بودند. و کمی آن طرف تر لاک پشت دانا ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد. او در انتظار بود تا خداوند دوباره خورشید را نمایان سازد. زیرا لاک پشت به خدا ایمان داشت.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا (21).jpg

در همین حال که همگی ناامید شده بودند، ناگهان یک گوشه از خورشید نمایان شد و هنگامی که آنها نور خورشید را دیدند، گفته های لاک پشت را به یاد آوردند. پس از ساعتی، کم کم سیاهی از مقابل خورشید کنار رفت و خورشید نمایان شد.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا  (22).jpg

لاک پشت از اینکه توانسته بود دوستان خود را از نادانی خارج سازد خدا را شکر نمود.

او در فکر بود که روز دیگر چه چیزی را به دوستان خود بیاموزد.

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا (23).jpg

آنگاه حیوانات به لاک پشت آفرین گفتند و از خوشحالی به هوا پریدند. و سپس از خدا تشکر کردند.

خروس به لاک پشت گفت:

– دوست عزیز، از اینکه ما را راهنمائی کردی تا بیشتر بفهمیم و خدا را بهتر بشناسیم، از تو متشکریم!

و مرغ که به اشتباه خود پی برده بود رو به لاک پشت گفت:

– از اینکه من ندانسته حرفی را گفتم، و باعث گمراهی دیگران شدم، مرا ببخشید! از این پس قول می دهم چیزی را که نمی دانم نگویم!

 آن کس که نداند-کتاب قصه تصویری حیوانات مزرعه-کتاب قصه مصور کودکان-ایپابفا  (24).jpg

آن کس که نداند … بیدار نمایید که در خواب نماند!

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب قصه «آن کس که نداند» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۶۶، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *