قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب کودک / آرزوی یک اردک

آرزوی یک اردک

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (1).jpg

آرزوی یک اردک

نوشته: جان پیلگریم

تصویرگر: استوکس می

ترجمه افسون

سال چاپ: ۱۳۵۲

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

همراه با پاره ای اصلاحات جزئی در متن

جداکننده پست ایپابفا2به نام خدا

وقتی که «جو» سینه سرخ به «والتر» گفت که یک اردک، شبیه به او دیده که در رودخانه زیر مزرعه «بلاک بری» مشغول شنا بوده، «والتر» کاملاً به هیجان آمده بود. «والتر» تنها اردک مزرعه «بلاک بری» بود که اغلب اوقات در تنهائی به سر می برد.

این خیلی خوب می شد که یک اردک دیگر هم وجود داشت که با او هم صحبت می شد.

او غدغدکنان گفت : «خیلی متشکرم «جو» از اینکه این خبر را به من دادی. من بهتر است بروم و شبیه خودم را ببینم.»

جو گفت : «مواظب باش والتر! به خاطر بیاور دفعه قبل که به دهکده رفتی چه اتفاق افتاد.»

و «والتر» قول داد که مواظب خود باشد.

Untitled-1.jpg

دفعه قبل یک سگ سیاه بزرگ او را گاز گرفته بود و بدین جهت چشمش ترسیده بود و دوست نداشت که بار دیگر آن واقعه اتفاق بیفتد.

پس با احتیاط کامل خود را به رودخانه انداخت و شروع به شنا کرد و همینطور که می رفت با خودش می گفت: « ای کاش ، یک اردک زیبایی باشد که بخواهد به آن قسمت رودخانه بیاید و با من زندگی کند. »

در اطراف دومین پیچ رودخانه او یک اردک سفید را که گردنش خم شده بود دید و آن وقت گفت: «صبح بخیر ، مادام ، اسم من والتره. »

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (3).jpg

او گفت: «صبح بخیر آقا ، اسم من «وینی فِرِد» است . من خوشحال می شوم اگر به من بگوئید که این رودخانه به کجا می رود ؟ چون تازه به این قسمت آمده ام و هیچ جا را بلد نیستم.»

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (4).jpg

«والتر» گفت: «چرا نه ، مسلماً! . من درست از همان جائی آمده ام که این رودخانه می رود، و انتهای آن به مزرعه بلاک بری ختم می گردد. اگر دوست داشته باشید که با من بیائید، من شما را به آنجا می برم و با دوستانم آشنا می کنم .»

آنوقت «وینی فرد» و «والتر» با وقار تمام پهلو به پهلوی هم بر روی آب رودخانه شنا کردند و به طرف مزرعه رفتند.

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (5).jpg

وقتی که به دومین پیچ رودخانه رسیدند ، مزرعه بلاک بری و آقای «اسمایل» برزگر را آنجا دیدند که نزدیک خانم «اسمایل» ایستاده بود .

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (6).jpg

«والتر» گفت: «بایستی موقع شام باشد، آیا مایلید اینجا بمانید و شام را با ما صرف کنید؟ آقا و خانم «اسمایل» خیلی مهربان هستند . من مطمئنم که آنها از دیدن شما خوشحال می شوند.»

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (7).jpg

«وینی فرد» گفت: «من خیلی دوست دارم اینجا بمانم ، چون خیلی گرسنه هستم. پس هردوشان مثل دو شاخ شمشاد به طرف اطاقک مزرعه راه افتادند.

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (8).jpg

خانم «اسمایل» گفت : «سلام والتر، آیا امروز دوستی با خودت به اینجا آورده ای ؟ خوردنی زیادی برای هردوی شما هست.» و سپس مقدار زیادی خیسانده مالت جلوی «والتر» و «وینی فرد» گذاشت.

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (9).jpg

وقتی که تمام غذاها را خوردند و شکمشان سیر شد، هردو اردک پهلوی هم در ساحل رودخانه به خواب رفتند.

پس از مدتی «وینی فرد» بیدار شد، گردن و بالهایش را دراز کرد و با خودش گفت : «ای کاش می توانستم همیشه در مزرعه بلاک بری بمانم . » اما هیچ کس از او درخواست نکرده بود که در آن محل بماند.

بنابراین احساس کرد که باید سعی کند تا راه خود را پیدا نموده و به مزرعه صاحب خویش بازگردد.

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (10).jpg

وقتی که والتر از خواب بیدار شد وینی فرد به او گفت : «من بایستی بروم.»

والتر، غدغدکنان گفت : « اوه ، خواهش می کنم نروید، من گاهی اوقات در اینجا یک اردک تنها و بی کس هستمو دوست دارم که تو همیشه نزد ما بمانی ، من مطمئن هستم که از نظر آقا و خانم اسمایل، هیچگونه اشکالی نخواهد داشت.»

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (11).jpg

آنوقت وینی فرد آهی کشید و گفت : «اوه والتر عزیزم، این منتهای آرزوی من است.» و سپس گفت که اصلاً دوست ندارد که به مزرعه قبلی خود برگردد، چون سگ آنجا، دوست دارد که همیشه اورا دنبال کند و آزارش دهد.

«والتر» گفت: «تو اینجا همیشه در امان هستی! «راستی» (سگ بلاک بری) با اردک ها مهربان است وضمناً من همیشه نزد تو خواهم ماند.

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (12).jpg

بدین ترتیب «وینی فرد» در مزرعه بلاک بری باقی ماند، و والتر هم از این جهت افتخار می کرد و خوشحال شده بود از اینکه توانسته خانه اش را با یک اردک زیبای دیگر تقسیم کند و سپس تصمیم گرفتند یک خانواده باهم تشکیل دهند و با اردک های کوچولویشان یک مزرعه دوست داشتنی تر درست کنند.

داستان مصور کودکانه آرزوی یک اردک نوشته پیلگریم برای کودکان ایپابفا (13).jpg

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان «آرزوی یک اردک» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۵۲، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *