قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / کتاب کودک / آدم برفی: یک قصه آموزنده برای کودکان

آدم برفی: یک قصه آموزنده برای کودکان

داستان مصور کودکانه آدم برفی و کتاب قصه برای کودکان ایپابفا (1).jpg

آدم برفی

قصه ای برای کودکان

نویسنده: حسین دستون

سال چاپ: بهار ۱۳۶۴

تایپ، بازخوانی، ویرایش تصاویر و تنظیم آنلاین: انجمن تایپ ایپابفا

جداکننده پست ایپابفا2به نام خدا

داستان مصور کودکانه آدم برفی و کتاب قصه برای کودکان ایپابفا (3).jpg

در دهکده ای کنار جنگل ، خانه زیبائی ساخته شده بود. در این خانه، احمد، امید و شیرین با پدر و مادرشان زندگی می کردند. پدر آنها در جنگل هیزم می شکست و بچه ها روزها ، هنگامی که پدرشان برای شکستن هیزم به جنگل می رفت در کارهای خانه به مادرشان کمک می کردند و در زمان بیکاری، به بازی مشغول می شدند.

هوا سرد بود و زمستان از راه رسیده بود . برف زیادی باریده و سرتاسر کوه و دشت را سفید کرده بود .

یکی از همین روزهای سرد زمستان بچه ها تصمیم گرفتند تا به کمک هم یک آدم برفی درست کنند . امید که از همه بزرگتر بود ، گفت : «من شکم آدم برفی را درست می کنم» و شروع کرد به گلوله کردن برفها و آنها را روی هم گذاشت .

احمد که از امید کوچکتر بود، گفت: «من سینه آدم برفی را درست می کنم» و او هم مشغول کار شد. شیرین که از همه کوچکتر بود ، گفت : «من هم کله آدم برفی را درست می کنم» و با دستهای کوچکش که توی سرما مثل لبو قرمز شده بود شروع کرد به گلوله کردن برفها.

بعد یکی یکی قسمتهایی که ساخته بودند روی هم گذاشتند و آدم برفی را درست کردند. ولی این آدم برفی خیلی زشت شده بود؛ نه چشم داشت، نه دماغ و نه دهان . بچه ها خیلی فکر کردند تا عاقبت امید گفت : «بچه ها بیائید برویم توی انبار و برای آدم برفی چشم و دماغ پیدا کنیم.» بچه ها شادی کنان رفتند انبار و شروع کردند به جستجو. شیرین یک سبد کهنه پیدا کرد و به بچه ها گفت : «این کلاه مال آدم برفی!» احمد ، یک

چوب بلند برداشت و گفت : « این هم چوبدستی آدم برفی.»

امید هرچه جستجو کرد چیزی پیدا نکرد.

داستان مصور کودکانه آدم برفی و کتاب قصه برای کودکان ایپابفا (4).jpg

مادر بچه ها که تلاش آنها را دید، یک هویچ بزرگ و دو تا آلوچه و مقداری کشمش به آنها داد. بچه ها خوشحال رفتند سراغ آدم برفی. اول هویج را به جای دماغ روی صورت آدم برفی گذاشتند، بعد آلوچه ها را بجای چشم و با کشمشها یک ردیف دندان برایش ساختند. سبد کهنه را روی سرش گذاشتند و چوب را به دستش دادند.

حالا دیگر آدم برفی خیلی قشنگ شده بود و داشت به بچه ها می خندید.

کم کم داشت هوا تاریک می شد که بچه ها آدم برفی را به حال خود گذاشتند و رفتند خانه .

فردا صبح، وقتی بچه ها به سراغ آدم برفی رفتند، یکمرتبه متوجه شدند آدم برفی قشنگ آنها ، نه چشم دارد، نه دماغ و نه دندان! هرچه اطراف را نگاه کردند چیزی ندیدند. بچه ها خیلی ناراحت شدند. چون خیلی زحمت کشیده بودند و آدم برفی به این قشنگی ساخته بودند.

مادرشان که ناراحتی بچه ها را دید دو مرتبه یک هویچ بزرگ، دو تا آلوچه و مقداری کشمش به آنها داد. بچه ها دو مرتبه آدم برفی را درست کردند. آدم برفی داشت به روی بچه ها لبخند می زد .

داستان مصور کودکانه آدم برفی و کتاب قصه برای کودکان ایپابفا (5).jpg

بچه ها تا نزدیکیهای غروب اطراف آدم برفی بازی کردند. قبل از اینکه هوا تاریک شود بچه ها می خواستند به خانه بروند، ولی می ترسیدند که باز هم چشم و دماغ و دهان آدم برفی گم بشود .

شیرین گفت : «برویم پشت پنجره و از آنجا نگاه کنیم . ببینیم چه کسی صورت آدم برفی را خراب می کند.»

داستان مصور کودکانه آدم برفی و کتاب قصه برای کودکان ایپابفا (7).jpg

بچه ها رفتند و پشت پنجره به انتظار نشستند. مدتی گذشت تا اینکه یک آهوی کوچولو از جنگل خارج شد و دوان دوان رفت سراغ آدم برفی. اما هرچه بالا و پائین پرید نتوانست هویچ را بردارد. در این موقع، یک خرگوش کوچولو آمد و هویچ را برداشت و خورد بعد از آن هم تعدادی پرنده آمدند و کشمشها را خوردند .

داستان مصور کودکانه آدم برفی و کتاب قصه برای کودکان ایپابفا (6).jpg

بچه ها اول خیلی ناراحت شدند ولی امید گفت : «حیوانات بیچاره چقدر گرسنه هستند.»

صبح که شد، بچه ها مقدار زیادی هویچ و کلم آوردند و گذاشتند جلو آدم برفی . بعد یک جعبه کوچک هم آوردند و دادند دست آدم برفی و مقدار زیادی دانه داخل آن ریختند و رفتند خانه و از پشت پنجره نگاه کردند. طولی نکشید که خرگوشی کوچولو دوان دوان آمد و شروع کرد به خوردن هویجها و بعد آهو کوچولو هم آمد و

کلمها را خورد و بعد از آن پرندگان هم آمدند و از جعبه ای که دست آدم برفی بود دانه خوردند.

آدم برفی خیلی خوشحال بود و می خندید و بچه ها هم از دیدن این منظره خیلی خوشحال شدند .

این خبر دهان به دهان در جنگل پیچید که: « آدم برفی به حیوانات جنگل غذا می دهد. »روزها از پی هم می گذشت و هر روز حیوانات جنگل می آمدند و آدم برفی به آنها غذا می داد.

داستان مصور کودکانه آدم برفی و کتاب قصه برای کودکان ایپابفا (8).jpg

زمستان آهسته آهسته به آخر رسید و هوا کم کم داشت گرم می شد. روزی که اولین گل بهاری باز شد، آدم برفی احساس ناراحتی کرد، عرق از سر و رویش می ریخت و دیگر نمی توانست مثل روزهای اول روی پاهایش بایستد. آب شد و آب شد و دیگر هیچ اثری از او نماند : بجز یک سبد کهنه و یک چوب بلند.

بچه ها از اینکه دیدند از آدم برفی قشنگ و مهربان آنها اثری باقی نماند خیلی ناراحت شدند و پیش پدرشان رفتند و گفتند: «حالا که آدم برفی آب شد چه کسی این حیوانات را غذا می دهد؟»

پدرشان درحالی که آنها را نوازش می کرد گفت : «وقتی زمستان تمام می شود و برفها آب می شوند، حیوانات دیگر به آدم برفی احتیاجی ندارند و میوه و غذای زیادی در جنگل می توانند پیدا کنند و بخورند تا گرسنه نمانند.»

ماهها از پی هم می گذشت. بهار و تابستان و پائیز هم آمدند و رفتند و زمستان فرارسید .

داستان مصور کودکانه آدم برفی و کتاب قصه برای کودکان ایپابفا (9).jpg

بچه ها دوباره شروع کردند به ساختن آدم برفی. یک آدم برفی بزرگ و قشنگ! بزرگتر و قشنگتر از آدم برفی سال گذشته!

«پایان»

جداکننده تصاویر پست های سایت ایپابفا2

کتاب داستان «آدم برفی» توسط انجمن تایپ ایپابفا از روی نسخه اسکن قدیمی، چاپ ۱۳۶۴، تایپ، بازخوانی و تنظیم شده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *