روزی از روزها، هنگامیکه برف میبارید و زن امیرِ شهر سرگرم دوختن بود سوزن به انگشتش فرورفت و سه قطره خون از آن بیرون زد. زن امیر گفت: «آه، چقدر آرزو دارم که دختر کوچکی داشته باشم که لبانش سرخ، مانند خون و زلفش سیاه چون آبنوس باشد.»
بخوانیدRecent Posts
داستان مصور کودکانه: سیدنی و هیولای دریایی || پنگوئن مخترع
مدتها قبل، انسانها در اقیانوس سردِ قطب جنوب با نیزه و چماق شکار میکردند. آنوقتها دوران بیرحمانهای بود. دورانی ترسناک بود... برای همه.
بخوانیدداستان مصور کودکانه: آرتورِ کرگدن | چرا آرتور به همه حمله میکرد
سالها پیش در آفریقا، در جنگلی انبوه، کرگدن بسیار بزرگی زندگی میکرد که «آرتور» نام داشت. آرتور، کرگدن بدی نبود. اما یک عیب داشت؛
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر