یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. روزی روزگاری کلاغ کوچکی که تازه پرواز کردن یاد گرفته بود به مادرش گفت: «مادر جان، امروز میخواهم بروم و غذا پیدا کنم. کجا بروم و چهکار کنم؟»
بخوانیدRecent Posts
قصه کودکانهی: مرغابی کوچولو و ماه || با همدیگه دوست باشید
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. یک مرغابیِ سفید کوچولو بود که با مادر و خواهرها و برادرهایش کنار یک دریا زندگی میکردند
بخوانیدقصه کودکانهی: خروس خاله مهربان و روباه | گول حقهبازها را نخورید
یک روز خروسِ خاله مهربان روی دیوار رفته بود. همان خاله مهربانی که خوب میشناسی و قصهاش را هم برایت گفتهام... بله... آن روز خاله مهربان توی خانه نبود و روستا هم خلوت بود.
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر