یک بازرگان بود و یک طوطی سخنگو داشت که در قفس گذاشته بود و طوطی با حرفهای خود، بازرگان را سرگرم میکرد. این بود تا زمانی که بازرگان قصد سفر کرد و میخواست به هندوستان برود.
بخوانیدRecent Posts
قصه آموزنده: بیعقل و باعقل || قصههای مثنوی مولوی
یک روزی بود و یک روزگاری. مردی که از فهم و کمال سهمی داشت و از مال دنیا بهرهای نداشت پیاده از شهری به شهر دیگر سفر میکرد. در میان راه به یک مرد عرب رسید که شتری داشت و دو جوال بزرگ بر آن بار کرده بود و خودش هم بر بالای دو لنگه بار نشسته بود
بخوانیدقصه آموزنده: سیاست باغبان || قصههای مثنوی مولوی
یک روزی بود و یک روزگاری. در یک روز تابستان سه نفر آدم همفکر و هم سلیقه باهم همراه شدند و گفتند: «چند روزی به یکی از دهات میرویم و در سبزهها و باغها گردش میکنیم و گذرانی میکنیم.»
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر