روزی بود، روزگاری بود. یک روز حضرت سلیمان با لشکر خود از صحرایی میگذشت، در صحرا پرندگان روی درختها به کار و زندگی خود مشغول بودند و روی یکی از درختها هم گروهی گنجشکها جمع شده بودند، از این شاخه به آن شاخه میجَستند و با صدای خود غوغایی بر پا کرده بودند.
بخوانیدRecent Posts
قصههای شیخ عطار: ریش عابد || تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
روزی بود، روزگاری بود. در زمان حضرت موسی یک مرد عابد زاهد بود که از مردم کناره گرفته بود و شب و روز عبادت میکرد؛ اما خودش هم میفهمید که در این عبادت کردن و نمازخواندن و دعا خواندن ذوقی و حالی که باید داشته باشد ندارد.
بخوانیدقصههای شیخ عطار: یکی بود دوتا نبود || عاشقی عقل و جسارت میخواهد
روزی بود، روزگاری بود. در زمان قدیم حاکم یکی از شهرها دختری داشت که خیلی زیبا بود و خواستگاران فراوان داشت. گاهگاه یکی از دوستان حاکم موضوعی را بهانه میکردند و رشته حرف را به عروسی و ازدواج میکشیدند و از کسی نام میبردند که جوان شایستهای است و چنین است و چنان است...
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر