دو عاقل در راهی میرفتند. یکی از آنها مسافتی جلوتر بود و آهسته میرفت. دیگری از دنبال میآمد و تندتر میرفت. وقتی به هم رسیدند آن که رسیده بود سلام کرد و آنکه مانده بود جوابش را داد.
بخوانیدRecent Posts
قصههای مُلستان: جاهلانه || محدودیت ذهنی مغزهای خراب و نادان
دو جاهل در صحرای بلخ میرفتند. راه دراز بود اما از جهالت تا حماقت راه درازی نیست. نادانِ احمق یا حرفی ندارد یا در گفت و شنید، چیزی برای دعوا پیدا میکند.
بخوانیدقصههای مُلستان: مردی که یکی را دوتا میدید || گناه دوبرابر
مردی بود که چشمش «اَحوَل» [لوچ] بود یعنی یکی را دو تا میدید و از بس به این علت در کار خود اشتباه میکرد کار مرتبی به او نمیدادند. در شمردن اشتباه میکرد، در راه رفتن اشتباه میکرد
بخوانید
ایپابفا: دنیای کودکی قصه های صوتی کودکان، داستان و بیشتر