بایگانی برچسب: کمک به دیگران

داستان آموزنده کودکانه: مهربان‌تر از پدر || برگی از زندگانی حضرت علی (ع)

داستان آموزنده کودکانه مهربان‌تر از پدر (10)

آن روز مانند بسیاری از روزهای دیگر، پیاده و تنها از کوچه‌ای در شهر کوفه عبور می‌کرد. در بین راه، زنی را دید که مشک آبی را بر دوش گذاشته است. سنگینی مشک آب، قد او را خمیده کرده بود...

بخوانید

داستان آموزنده کودکانه: آقا برفی || به همدیگه کمک کنیم!

کتاب داستان کودکانه آقا برفی (17)

در ابتدای زمستان، دو روز بیشتر به عید کریسمس باقی نمانده بود که برف تندی شروع به باریدن کرد تمام بعدازظهر و در طول شب، هزاران هزار، میلیون‌ها میلیون، بلکه میلیاردها میلیارد دانه‌ی بلوری برف، بی‌صدا بر زمین نشست.

بخوانید

داستان کودکانه: آدم‌برفی و مترسک || به یکدیگر کمک کنیم

همه‌جا پر از برف بود. در یک مزرعه، یک مترسک و یک آدم‌برفی کنار هم نشسته بودند. آدم‌برفی یک کلاه و شال‌گردن قرمز، یک جفت دست بلند چوبی، دوتا چشم سیاه زغالی، یک بینی هویجی و سه تا دگمه‌ی فندقی داشت. مترسک هم لباس‌هایی کهنه به تن داشت.

بخوانید

داستان کودکانه: سگ‌های آهنربایی || به دیگران کمک کنیم

در جنگلی، میمونِ کوچکی زندگی می‌کرد به نام کی‌کی ماری. یک روز، بعدازاینکه ۱۶ بار اتاقش را تمیز کرد، پول خود را برداشت و به فروشگاه اسباب‌بازی‌های آهنربایی رفت.

بخوانید

داستان کودکانه: چکاوک و مزرعه‌دار || خودت به خودت کمک کن

قصه-کودکانه-چکاوک-و-مزرعه-دار

قصه آموزنده: چکاوکی در مزرعه‌ی ذرت لانه ساخت. او با جوجه‌هایش در این لانه زندگی می‌کرد. لانه آن‌ها پناهگاه خوبی بود. تا اینکه ذرت‌ها رسید و وقت چیدن آن‌ها شد.

بخوانید

قصه‌های لافونتِن: داستان شکارچی و کبوتر || پاداش کمک به دیگران

قصه-های-لافونتن-داستان-شکارچی-و-کبوتر

داستان آموزنده: کبوتری کنار جوی آبی نشست و به آب نوشیدن پرداخت. ناگهان دید مورچه‌ای در آب افتاده و هر چه می‌کوشد نمی‌تواند خود را از غرق شدن نجات بدهد. کبوتر به‌شتاب برگ درختی را کنار مورچه به آب انداخت

بخوانید

قصه‌های لافونتِن: داستان شیر و موش || هرکسی را بهر کاری ساختند

قصه-های-لافونتن-داستان-شیر-و-موش

داستان آموزنده: شیری در بیشه‌ای می‌گذشت. ناگهان موشی از سوراخ خود بیرون آمد، چشمش به شیر افتاد. از ترس بر جای خود خشک شد؛ اما شیر از کشتن او درگذشت و راه خود را گرفت و رفت

بخوانید

قصه‌های لافونتِن: داستان الاغ و سگ || به دیگران کمک کن!

قصه-های-لافونتن-داستان-الاغ-و-سگ

داستان آموزنده: مردی با الاغ و سگش به ده خود می‌رفت. بار الاغ خوردنی بود و هر سه می‌خواستند زودتر به خانه برسند و خوراک سیری بخورند. در میان راه به دشتی رسیدند که سبز و خرم بود.

بخوانید
سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.