نوبیتکس کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا

Tag Archives: پری

قصه تصویری کودکانه: مرهم پری / پرستار مهربان

قصه-تصویری-کودکانه-فارسی-مرهم-پری

مارگا گودی پرستاری بود که از افراد مریض و نوزادان پرستاری می‌کرد. نیمه‌های یک شب از خواب بیدار شد و وقتی به طبقه‌ی پایین رفت، مرد غریبه‌ای را دید که ازش خواست تا به خانه‌اش بیاد؛ چون همسرش مریض بود و نمی‌توانست از بچه مواظبت کند.

بخوانید

قصه تصویری کودکانه: نیکسی برکه آسیاب / داستان یک صدای ترسناک

قصه-تصویری-کودکانه-فارسی-نیکسی-برکه-آسیاب

روزی روزگاری در نزدیک یک دهکده برکه‌ای بود که یک نیکسی (پری آب) در کنار آن زندگی می‌کرد. در آن دهکده مرد جوانی به نام آرتور به همراه همسرش آبیگیل زندگی می‌کرد. پری آب هر شب به خواب آرتور می‌رفت و با صدایی ترسناک از او می‌خواست که به سوی او برود

بخوانید

کتاب قصه خیالی کودکانه: زیبای خفته / عشق، خفته را بیدار می کند

کتاب قصه کودکانه فانتزی خیالی زیبای خفته ایپابفا (6)

در روزگاران بسیار دور امیری با زن خود، تنها آرزویشان داشتن یک فرزند بود. سال‌ها گذشت تا این‌که زن امیر بچه‌ای به دنیا آورد. این بچه یک دختر زیبا برد. امیر برای شادی هر چه بیشتر، جشن بزرگی برپا کرد و تا می‌توانست از مردم دعوت کرد به جشن او بیایند.

بخوانید

افسانه های مغرب زمین: در میان آتش / ازدواج شاهزاده های آب و اتش

افسانه-های-مغرب-زمین-ایپابفا-در-میان-آتش-

جک پسر کوچکی بود که در انگلستان زندگی می‌کرد. او نمی‌توانست راه برود؛ زیرا کمردرد سختی داشت و پشت او همیشه درد می‌کرد. او اغلب غمگین کنار آتش می‌نشست و به شعله‌های آتش نگاه می‌کرد.

بخوانید

قصه کودکانه: پری کوچولوی هفت‌آسمان | فرشته کوچولویی که روی زمین گم شد

قصه-کودکانه-پری-کوچولوی-هفت‌آسمان

یکی بود یکی نبود. پری کوچکی بود که با مادرش در آسمان هفتم زندگی می‌کرد. پری کوچولوی قصه ما، هنوز بال نداشت. برای همین، نمی‌توانست مثل مادرش پرواز کند. وقتی‌که مادرش برای گردش به هفت‌آسمان پرواز می‌کرد، پری کوچولو توی خانه می‌ماند.

بخوانید

قصه کودکانه پریان: شاهزاده‌ای که اسباب‌ بازی بود

قصه-پریان-شاهزاده‌ای-که-اسباب‌بازی-بود

در روزگاران قدیم، آن‌طرف دره‌ها و تپه‌ها و دریاها، شاهی حکومت می‌کرد که برای مردمان سرزمینش، شاه بسیار خوبی بود. او با ملکه‌ی بسیار زیبایی ازدواج کرده بود. ملکه خوشحال و شاد بود. پری کوچکی دوست او بود که نامش «تابورت» بود.

بخوانید

قصه کودکانه پریان: علی و طوطی || مهربانی با حیوانات

قصه-پریان-علی-و-طوطی

در روزگار قدیم پسری به نام علی بود که با پرندگان با مهربانی رفتار می‌کرد. یک روز صبح که علی برای قدم زدن به جنگل رفته بود، پرنده‌ی زیبایی را نزدیک درختی دید. او تابه‌حال نظیر این پرنده را ندیده بود. پرنده بال‌های رنگارنگ داشت. بال‌های او قرمز، آبی و طلایی بود.

بخوانید

قصه کودکانه: شاهزاده‌ای که پنهان می‌شد

قصه-پریان-شاهزاده‌ای-که-پنهان-می‌شد (3)

روزی روزگاری، در سرزمین دور و بسیار زیبایی شاهزاده‌ای به نام «آنی» زندگی می‌کرد. شاهزاده «آنی» عاشق بازی قایم‌موشک یا همان بازی قایم باشک بود. او همیشه در حال قایم شدن بود. او به درون باغ می‌رفت و پنهان می‌شد، بعد دوست او می‌آمد و او را پیدا می‌کرد.

بخوانید

قصه کودکانه پریان: زیگفرید و هاندا || کفش های جادویی

قصه-های-پریان-زیگفرید-و-هاندا (7)

در زمان‌های قدیم، دهکده‌ی کوچکی در نزدیکی یک جنگل بزرگ بود. همه‌ی مردم آنجا با خوبی و خوشی زندگی می‌کردند. آن‌ها تمام روز را سخت کار می‌کردند و هیچ‌گاه بیمار نمی‌شدند. بچه‌ها با شادی زندگی می‌کردند و خوب بزرگ می‌شدند.

بخوانید