کانال تلگرام سایت قصه و داستان ایپابفا

بایگانی برچسب: ترس

داستان آموزشی کودکان: در شب و تاریکی || از تاریکی نترس!

داستان آموزنده کودکان در شب و تاریکی از تاریکی نترسید! (6)

سامان از حیاط تاریک نمی‌ترسد. او وقتی می‌خواهد وارد حیاط تاریک شود با خودش می‌گوید: «حیاط تاریک که ترسی ندارد.» سامان در تاریکی شب از گربه نمی‌ترسد.

بخوانید

داستان آموزنده کودکان: ترس فینگیل || از سایه‌ها نترس!

داستان-آموزنده-کودکان-ترس-فینگیل-(12)-

یکی بود یکی نبود. یک روز دوست فینگیل که بچۀ شیطونی بود به فینگیل گفت که شب‌ها توی خونه ها هیولا و دیو میاد و همۀ عروسک‌ها و وسایل خونه زنده میشن و شروع به حرکت میکنن.

بخوانید

داستان آموزنده کودکان: رگال، عقابی که از بلندی می‌ترسید!

کتاب داستان آموزنده کودکان رگال، عقابی که از بلندی می‌ترسید! (27)

در دوردست‌ها، آن‌سوی علفزارها و کوهسارها، جنگلی بود سرسبز و پر از جانورهای کوچک و بزرگ که بعضی‌شان زیر خاک زندگی می‌کردند، بعضی‌شان توی دشت و بعضی هم بالای درخت، لابه‌لای شاخ و برگ‌ها...

بخوانید

داستان کودکانه: کی از کی می‌ترسد؟ || ماجرای شیر ترسو

داستان کودکانه کی از کی می‌ترسد؟ (16)

پسرک، سوار فیل است. موش کوچولو هم روی سرِ فیل نشسته است. آن‌ها ببری را می‌بینند. پسرک می‌پرسد: «ای ببر! چر! ناراحتی؟» ببر می‌گوید: «شیر مرا ترسانده!» موش کوچولو می‌گوید: «برویم سراغ شیر ببینیم!»

بخوانید

داستان آموزنده کودکان: هیولا که ترس نداره! || از هیچی نترس!

کتاب داستان آموزنده کودکان هیولا که ترس نداره! (16)

در زمان‌های قدیم، در یک باتلاق کثیف و بدبو که پر از لجن و ماهی‌های گندیده بود، هیولای ترسناکی زندگی می‌کرد که مردم خیلی از او می‌ترسیدند. او زشت و چندش‌آور بود و بوی بسیار بدی می‌داد.

بخوانید

داستان آموزنده کودکان: حسنی شبح دروغه! تاریکی ترس نداره!

کتاب داستان آموزنده کودکان حسنی شبح دروغه! تاریکی ترس نداره! (12)

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود در شهر زیبای قصه ما حسن و پدر و مادرش در خانه‌ی زیبایی زندگی می‌کردند. حسنی عادت داشت شب‌ها کنار مادر و پدرش بخوابد.

بخوانید

داستان کودکانه گاو ترسو || ترس باعث میشه نتونیم خوب تصمیم بگیریم

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری کنار بیشه‌ای سرسبز، گاوی بزرگ زندگی می‌کرد. یک روز، روباهی از کنار دشت می‌گذشت. چشمش به گاو قهوه‌ای بزرگ افتاد. با خودش گفت: «عجب لقمه‌ی چربی! بهتر است این موضوع را به شیر هم بگویم.»

بخوانید

داستان آموزنده کودکان: چه کسی می‌ترسد؟ || ترس از تاریکی شب

کتاب داستان کودکانه چه کسی می‌ترسد از تاریکی شب؟ (33)

من «ساسان» هستم. این هم «ملوس» است. «ملوس» با من بازی می‌کند. من هم از او نگهداری می‌کنم. «شیرین» دختر فهمیده‌ای است. او در همسایگی ما زندگی می‌کند. بیا اینجا، «شیرین»، بیا به من کمک کن.

بخوانید

داستان کودکانه: چه کسی مرا ترساند؟ || در جستجوی شگفتی‌ها باش!

یک مرغ مگس در یک دشت پر از گل زندگی می‌کرد. اسم او «ماریس» بود. او روزها از این گل به آن گل پرواز می‌کرد و شهد آن‌ها را می‌خورد. یک روز، ماریس صبحانه‌اش را خیلی تند خورد و سکسکه‌اش گرفت!

بخوانید
سایت تخصصی قصه و داستان کودکان و نوجوانان - در ایپاب‌فا می‌توانید صدها داستان کودک، قصه کودک، داستان کوتاه و سایر مطالب مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان را مطالعه کنید.