قالب وردپرس افزونه وردپرس

می خندد: شعری از نیما یوشیج

نیما یوشیج مجموعه اشعار می خندد *** سحر هنگام، کاین مرغ طلایی نهان کرده ست پرهای زر افشان. طلا در گنج خود می کوبد، اما نه پیدا در سراسر چشم مردم. من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوار های نیلی شب در این راه درخشان می شناسم. می …

ادامه مطلب

بهار: شعری از نیما یوشیج

نیما یوشیج مجموعه اشعار بهار *** بچه‌ها بهار گل‌ها وا شدند، برف‌ها پا شدند، از رو سبزه‌ها از رو کوهسار بچه‌ها بهار! داره رو درخت می‌خونه به‌گوش: «پوستین را بکن قبا را بپوش.» بیدار شو بیدار بچه‌ها بهار! دارند می‌روند دارند می‌پرند زنبور از لونه بابا از خونه همه پی‌ِ …

ادامه مطلب

گل زودرس: شعری از نیما یوشیج

نیما یوشیج مجموعه اشعار گل زودرس *** آن گل زودرس چو چشم گشود به لب رودخانه تنها بود گفت دهقان سالخورده که: حیف که چنین یکه بر شکفتی زود لب گشادی کنون بدین هنگام که ز تو خاطری نیابد سود گل زیبای من ولی مشکن کور نشناسد از سفید کبود …

ادامه مطلب

مفسده ی گل: شعری از نیما یوشیج

نیما یوشیج مجموعه اشعار مفسده ی گل *** صبح چو انوار سرافکنده زد گل به دم باد وزان خنده زد چهره برافروخت چو اختر به دشت وز در دل ها به فسون می گذشت ز آنچه به هر جای به غمزه ربود بار نخستین دل پروانه بود راه سپارنده ی …

ادامه مطلب

گل نازدار: شعری از نیما یوشیج

نیما یوشیج مجموعه اشعار گل نازدار *** سود گرت هست گرانی مکن خیره سری با دل و جانی مکن آن گل صحرا به غمزه شکفت صورت خود در بن خاری نهفت صبح همی باخت به مهرش نظر ابر همی ریخت به پایش گهر باد ندانسته همی با شتاب ناله زدی …

ادامه مطلب

انگاسی: شعری از نیما یوشیج

نیما یوشیج مجموعه اشعار انگاسی *** سوی شهر آمد آن زن انگاس سیر کردن گرفت از چپ و راست دید ایینه ای فتاده به خاک گفت : حقا که گوهری یکتاست به تماشا چو برگرفت و بدید عکس خود را ، فکند و پوزش خواست که : ببخشید خواهرم ! …

ادامه مطلب

یادگار: شعری از نیما یوشیج

نیما یوشیج مجموعه اشعار یادگار *** در دامن این مخوف جنگل و این قله که سر به چرخ سوده است اینجاست که مادر من زار گهواره ی من نهاده بوده است اینجاست ظهور طالع نحس کامد طفلی زبون به دنیا بیهوده بپرورید مادر عشق آمد و در وی آشیان ساخت …

ادامه مطلب

شیر: شعری از نیما یوشیج

نیما یوشیج مجموعه اشعار شیر *** شب آمد مرا وقت غریدن است گه کار و هنگام گردیدن است به من تنگ کرده جهان جای را از این بیشه بیرون کشم پای را حرام است خواب بر آرم تن زردگون زین مغاک بغرم بغریدنی هولناک که ریزد ز هم کوهساران همه …

ادامه مطلب

افسانه: شعری از نیما یوشیج

نیما یوشیج مجموعه اشعار افسانه *** ادر شب تیره ، دیوانه ای کاو دل به رنگی گریزان سپرده در دره ی سرد و خلوت نشسته همچو ساقه ی گیاهی فسرده می کند داستانی غم آور در میان بس آشفته مانده قصه ی دانه اش هست و دامی وز همه گفته …

ادامه مطلب

منت دونان : سروده نیما یوشیج

نیما یوشیج منت دونان *** زدن یا مژه بر مویی گره ها به ناخن آهن تفته بریدن ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن به گوش کر شده مدهوش گشته صدای پای صوری را شنیدن به چشم کور از راهی بسی دور به خوبی پشه ی پرنده دیدن …

ادامه مطلب

ای شب: سروده نیما یوشیج

نیما یوشیج ای شب *** هان ای شب شوم وحشت انگیز تا چند زنی به جانم آتش ؟ یا چشم مرا ز جای برکن یا پرده ز روی خود فروکش یا بازگذار تا بمیرم کز دیدن روزگار سیرم دیری ست که در زمانه ی دون از دیده همیشه اشکبارم عمری …

ادامه مطلب

غول غرق شده: داستانی ازجیمز گراهام بالارد

آشنایی با نویسنده: جیمز گراهام بالارد J.G. Ballard (١۵ نوامبر ١٩٣٠ – ١٩ آوریل ٢٠٠٩) رمان و داستان کوتاه نویس انگلیسی، و یکی از چهره های برجسته ی جنبش موج نو در ژانر علمی تخیلی است . شناخته شده ترین کتاب های وی عبارتند از تصادم (١٩٧٣) که دیوید کروننبرگ فیلمی …

ادامه مطلب

هفت خاج رستم: داستان کوتاهی از یارعلی پورمقدم

چنان بود یک چند و اکنون چنین عرض دارم: یه غروب که بهشت پیش چشمم خوار بود و خورده بودم تا اینجا، لول از لعل و پیاله از کافه سوکیاس چارمحالی زدم بیرون و افتاده بودم به دراز ره شط و “فلک ناز” می‌خوندم که دیدم طیب اهواز چی گرازی …

ادامه مطلب

حاج بارک‌الله: داستان کوتاهی از میهن بهرامی

نوحه خوانها پیشخوانی می‎کردند. جوان بودند، چپیه بر سر و عبا بر دوش داشتند و عقال سیاهشان کهنه و زده بود. میان آواز با هم گفت و شنودی داشتند و چشم‎های فضولی که، از زیر چپیه، میان جمعیت دور میدان دودو می‎زد. موقع خواندن با دست به این طرف و …

ادامه مطلب

جشن فرخنده: داستان کوتاهی از جلال آل احمد

– کره خر! یواش‌تر. و دویدم به طرف پلکان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو که می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشانرا می‌کردند پایین و دمهاشان را به سرعت می‌جنباندند …

ادامه مطلب

گیله مرد : داستان کوتاهی از بزرگ علوی

دو مامور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن می‌بردند. او پتوی خاکستری رنگی به گردنش پیچیده و بسته‌ای که از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بی‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدید کننده و تفنگ و مرگ، پاهای لختش را به آب …

ادامه مطلب

گدا: داستان کوتاهی از غلامحسین ساعدی

روی خودم نیاوردم،‌ سلام علیک کردم و رفتم تو، از هشتی گذشتم، توی حیاط، بچه ها که تازه از خواب بیدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو می‌شستند، پاشدند و نگام کردند. من نشستم کنار دیوار و بقچه‌مو پهلوی خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزیز خانوم …

ادامه مطلب