قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / داستان کوتاه

داستان کوتاه

دختر لیلیت – نوشته: آناتول فرانس

در صومعه ای دورافتاده ، کشیش کهنسالی مدعی است که حضرت آدم پیش از ازدواج با حوا همسری داشته است که لیلیت نام داشته است. کشیش جوانی به نام «آری» به صومعه می آید و داستانی تعریف می کند که ثابت می کند او با یکی از دختران لیلیت ملاقات داشته است...

ادامه مطلب

آهنگ روستایی: شاهکار آندره ژید

داستان آهنگ روستایی نوشته آندره ژید در کتاب شاهکارهای شجاع الدین شفا در ایپابفا

یک کشیش متاهل دلباخته دختری نابینا می شود. دختر به او عشق می ورزد چرا که در عالم نابینایی خود تنها عشق و پاکی و محبت را می بیند. روزی که دختر بینایی خود را به دست می آورد و برای اولین بار همسر کشیش را می بیند، تاب تحمل اندوه نهفته در چشمان او را ندارد....

ادامه مطلب

دندیل: داستان کوتاه انتقادی و ضدآمریکایی غلامحسین ساعدی

دندیل داستان کوتاه انتقادی و اعتراضی نوشته غلامحسین ساعدی است که در قالب تمثیل یک روستا، اوضاع ایران پیش از انقلاب را از دیدگاه اجتماعی، اقتصادی، مذهبی و سیاسی بیان می کند .این داستان هجمه تندی علیه استعمار آمریکا و غربزدگی رژیم پهلوی است و آمریکا را به عنوان یک ملت متمدن به چالش می کشد.

ادامه مطلب

غول غرق شده: داستانی ازجیمز گراهام بالارد

آشنایی با نویسنده: جیمز گراهام بالارد J.G. Ballard (١۵ نوامبر ١٩٣٠ – ١٩ آوریل ٢٠٠٩) رمان و داستان کوتاه نویس انگلیسی، و یکی از چهره های برجسته ی جنبش موج نو در ژانر علمی تخیلی است . شناخته شده ترین کتاب های وی عبارتند از تصادم (١٩٧٣) که دیوید کروننبرگ فیلمی …

ادامه مطلب

هفت خاج رستم: داستان کوتاهی از یارعلی پورمقدم

چنان بود یک چند و اکنون چنین عرض دارم: یه غروب که بهشت پیش چشمم خوار بود و خورده بودم تا اینجا، لول از لعل و پیاله از کافه سوکیاس چارمحالی زدم بیرون و افتاده بودم به دراز ره شط و “فلک ناز” می‌خوندم که دیدم طیب اهواز چی گرازی …

ادامه مطلب

حاج بارک‌الله: داستان کوتاهی از میهن بهرامی

نوحه خوانها پیشخوانی می‎کردند. جوان بودند، چپیه بر سر و عبا بر دوش داشتند و عقال سیاهشان کهنه و زده بود. میان آواز با هم گفت و شنودی داشتند و چشم‎های فضولی که، از زیر چپیه، میان جمعیت دور میدان دودو می‎زد. موقع خواندن با دست به این طرف و …

ادامه مطلب

جشن فرخنده: داستان کوتاهی از جلال آل احمد

– کره خر! یواش‌تر. و دویدم به طرف پلکان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو که می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشانرا می‌کردند پایین و دمهاشان را به سرعت می‌جنباندند …

ادامه مطلب