قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / داستان مدیریتی

داستان مدیریتی

حرف… پس از گفتن!وزمان پس از انقضا…

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک …

بخوانید

تدی و تامپسون

در روز اول سال تحصیلی، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌های اولیه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه  آن‌ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقی بین آن‌ها قائل نیست. البته او دروغ می‌گفت و چنین چیزی امکان نداشت. مخصوصاً این …

بخوانید

آتش گرفتن زندگی توماس ادیسون

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده …

بخوانید

فروش کوکاکولا در خاورمیانه

دکتر علی رضا حدادیان یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟» وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شومو فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم …

بخوانید

من آدم تاثیرگذاری هستم

دکتر علی رضا حدادیان آموزگاری تصمیم گرفت که از دانش آموزان کلاسش به شیوه جالبی قدردانی کند. او دانش آموزان را یکی یکی به جلوی کلاس می آورد و چگونگی اثرگذاری آن ها بر خودش را بازگو می کرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانی آبی رنگ …

بخوانید

این نیز می گذرد

یک روز یک پادشاه از وزیران خود می خواهد که یک انگشتر برای او بسازند که هر موقع خوشحال است بدان نگاه کند ناراحت شود وهر موقع ناراحت است بدان نگاه کند خوشحال شود. وزیران بعد از چند روز یک انگشتر به پادشاه دادند که روی نگین آن نوشته شده …

بخوانید

تصمیم قاطع مدیریتی

روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار.» …

بخوانید