قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های قرآن / نجات یونس (ع) و قوم او
یوزبیت

نجات یونس (ع) و قوم او

نقش دانشمند حکیم در نجات قوم از بلای حتمی


یونس – علیه السلام – به قوم خود گفته بود که عذاب الهی در روز چهارشنبه نیمه ماه شوّال بعد از طلوع خورشید نازل می‌شود، ولی قوم، او را دروغگو خواندند و او را از خود راندند و او نیز همراه عابد (تنوخا) از شهر بیرون رفت، ولی «روبیل» که عالمی حکیم از خاندان نبوّت بود در میان قوم باقی ماند. هنگامی که ماه شوال فرا رسید، روبیل بالای کوه رفت و با صدای بلند به مردم اطّلاع داد و فریاد زد:
«ای مردم! موعد عذاب نزدیک شد، من نسبت به شما مهربان و دلسوز هستم، اکنون تا فرصت دارید استغفار و توبه کنید تا خداوند عذابش را از سر شما برطرف کند.»
مردم تحت تأثیر سخنان روبیل قرار گرفته و نزد او رفتند و گفتند: «ما می‌دانیم که تو فردی حکیم و دلسوز هستی، به نظر تو اکنون ما چه کار کنیم تا مشمول عذاب نگردیم؟»
روبیل گفت: کودکان را همراه مادرانشان، به بیابان آورید و آنها را از همدیگر جدا سازید، و همچنین حیوانات را بیاورید و بچه‌هایشان را از آنها جدا کنید، و هنگامی که طوفان زرد را از جانب مشرق دیدید، همه شما از کوچک و بزرگ، صدا به گریه و زاری بلند کنید و با التماس و تضرّع، توبه نمایید و از خدا بخواهید تا شما را مشمول رحمتش قرار دهد…
همه قوم سخن روبیل را پذیرفتند هنگام بروز نشانه‌های عذاب، همه آنها صدا به گریه و زاری و تضرّع بلند کردند و از درگاه خدا طلب عفو نمودند. ناگاه دیدند هنگام طلوع خورشید، طوفان زرد و تاریک و بسیار تندی وزیدن گرفت، ناله و شیون و استغاثه انسانها و حیوانات و کودکانشان از کوچک و بزرگ برخاست و انسانها حقیقتاً توبه کردند.
روبیل نیز شیون آنها را می‌شنید و دعا می‌کرد که خداوند عذاب را از آنها دور سازد. خداوند توبه آنها را پذیرفت و به اسرافیل فرمان داد که طوفان عذاب آنها را به کوه‌های اطراف وارد سازد. وقتی مردم دیدند عذاب از سر آنها برطرف گردید به شکر و حمد خدا پرداختند، روز پنجشنبه یونس و عابد، جریان رفع عذاب را دریافتند، یونس به سوی دریا رفت و از نینوا دور شد و سرانجام سوار بر کشتی شده و در آن جا ماهی بزرگ او را بلعید (که در داستان قبل ذکر شد) و تنوخا (عابد) به شهر بازگشت و نزد روبیل آمد و گفت: «من فکر می‌کردم به خاطر زهد بر تو برتری دارم، اکنون دریافتم که علم همراه تقوا، بهتر از زهد و عبادت بدون علم است.» از آن پس عابد و عالم رفیق شدند و بین قوم خود ماندند و آنها را ارشاد نمودند.(1)


نجات یونس و بازگشت او به سوی قوم خود


آری حضرت یونس – علیه السلام – وقتی که در شکم ماهی بزرگ قرار گرفت در همان جا دل به خدا بست و توبه کرد، خداوند به ماهی فرمان داد، تا یونس را به ساحل دریا ببرد و او را به بیرون دریا بیفکند.
یونس هم چون جوجه نوزاد و ضعیف و بی‌بال و پر، از شکم ماهی بزرگ بیرون افکنده شد، به طوری که توان حرکت نداشت.
لطف الهی به سراغ او آمد، خداوند در همان ساحل دریا، کدوبُنی رویانید یونس در سایه آن گیاه آرمید و همواره ذکر خدا می‌گفت و کم کم رشد کرد و سلامتی خود را باز یافت.
در این هنگام خداوند کرمی فرستاد و ریشه آن درخت کدو را خورد و آن درخت خشک شد.
خشک شدن آن درخت برای یونس، بسیار سخت و رنج‌آور بود و او را محزون نمود. خداوند به او وحی کرد: چرا محزون هستی؟ او عرض کرد: «این درخت برای من سایه تشکیل می‌داد، کرمی را بر آن مسلّط کردی، ریشه‌اش را خورد و خشک گردید.»
خداوند فرمود: تو از خشک شدن یک درختی که، نه تو آن را کاشتی و نه به آن آب دادی غمگین شدی، ولی از نزول عذاب بر صد هزار نفر یا بیشتر محزون نشدی، اکنون بدان که اهل نینوا ایمان آورده‌اند و راه تقوی به پیش گرفتند و عذاب از آنها رفع گردید، به سوی آنها برو.
و به نقل دیگر: پس از خشک شدن درخت، یونس اظهار ناراحتی و رنج کرد، خداوند به او وحی کرد: ای یونس! دل تو در مورد عذاب صد هزار نفر و بیشتر، نسوخت ولی برای رنج یک ساعت، طاقت خود را از دست دادی.
یونس متوجه خطای خود شد و عرض کرد:
«یا رَبِّ عَفْوَکَ عَفْوَکَ؛ پروردگارا، عفو تو را طالبم، و درخواست بخشش می‌کنم.»
یونس به سوی نینوا حرکت کرد، وقتی که نزدیک نینوا رسید، خجالت کشید که وارد نینوا شود، چوپانی را دید نزد او رفت و به او فرمود:
«برو نزد مردم نینوا و به آنها خبر بده که یونس به سوی شما می‌آید.»
چوپان به یونس گفت: «آیا دروغ می‌گویی؟ آیا حیا نمی‌کنی؟ یونس در دریا غرق شد و از بین رفت.»
به درخواست یونس، گوسفندی با زبان گویا گواهی داد که او یونس است، چوپان یقین پیدا کرد، با شتاب به نینوا رفت و ورود یونس را به مردم خبر داد. مردم که هرگز چنین خبری را باور نمی‌کردند، چوپان را دستگیر کرده و تصمیم گرفتند تا او را بزنند، او گفت: من برای صدق خبری که آوردم، برهان دارم، گفتند: برهان تو چیست؟، جواب داد: برهان من این است که این گوسفند گواهی می‌دهد. همان گوسفند با زبان گویا گواهی داد. مردم به راستی آن خبر اطمینان یافتند، به استقبال حضرت یونس – علیه السلام – آمدند و آن حضرت را با احترام وارد نینوا نمودند و به او ایمان آوردند و در راه ایمان به خوبی استوار ماندند، و سالها تحت رهبری و راهنماییهای حضرت یونس – علیه السلام – به زندگی خود ادامه دادند.(2)


ملاقات یونس با قارون در اعماق زمین


از امیر مؤمنان علی – علیه السلام – نقل شده: هنگامی که حضرت یونس – علیه السلام – در شکم ماهی بزرگ، قرار گرفت، ماهی در درون دریا حرکت می‌کرد به دریای قُلْزُم رفت و سپس از آن جا به دریای مصر رفت، سپس از آن جا به دریای طبرستان (دریای خزر) رفت، سپس وارد دجله بصره شد، و بعد یونس را به اعماق زمین برد…
قارون که در عصر موسی – علیه السلام – مشمول غضب خدا شده بود (و خداوند به زمین فرمان داده بود تا او را در کام خود فرو برد) فرشته‌ای از سوی خدا مأمور شده بود که او را هر روز به اندازه طول قامت یک انسان، در زمین فرو برد. یونس – علیه السلام – در شکم ماهی، ذکر خدا می‌گفت و استغفار می‌کرد. قارون در اعماق زمین، صدای زمزمه یونس – علیه السلام – را شنید، به فرشته مسلط بر خود گفت: «اندکی به من مهلت بده من در این جا صدای انسانی را می‌شنوم!»
خداوند به آن فرشته وحی کرد به قارون مهلت بده. او به قارون مهلت داد، قارون به صاحب صدا (یونس) نزدیک شد و گفت: تو کیستی؟
یونس: «اَنَا المُذْنِبُ الْخاطِئُ یونُسُ بْنِ مَتّی؛ من گهنکار خطا کار یونس پسر مَتّی هستم».
قارون احوال خویشان خود را از او پرسید، نخست گفت: از موسی چه خبر؟
یونس: موسی – علیه السلام – مدّتی است که از دنیا رفته است.
قارون: از هارون برادر موسی – علیه السلام – چه خبر؟
یونس: او نیز از دنیا رفت.
قارون: از کُلْثُم (خواهر موسی) که نامزد من بود چه خبر؟
یونس: او نیز مرد.
قارون، گریه کرد و اظهار تأسّف نمود (و دلش برای خویشانش سوخت و برای آنها گریست)
«فَشَکَر اللهُ لَهُ ذلِکَ؛ همین دلسوزی او (که یک مرحله‌ای از صله رحم است) موجب شد که خداوند نسبت به او لطف نمود» و به آن فرشته مأمور بر او خطاب کرد که عذاب دنیا را از قارون بردار (یعنی همان جا توقّف کند و دیگر روزی به اندازه یک قامت انسان در زمین فرو نرود که عذاب سختی برای او بود)
و در حدیث امام باقر – علیه السلام – آمده: هنگامی که آن ماهی به دریای مسجور رسید، قارون که در آن جا عذاب می‌شد زمزمه‌ای شنید، از فرشته موکّلش پرسید این زمزمه چیست؟ فرشته گفت: زمزمه یونس – علیه السلام – است…
آن فرشته به التماس قارون، او را نزد یونس آورد، قارون احوال خویشانش را از یونس – علیه السلام – پرسید، وقتی دریافت آنها از دنیا رفته‌اند، گریه شدیدی کرد، خداوند به آن فرشته فرمود: «اِرْفَعْ عَنْهُ الْعَذابَ بَقیة الدُّنْیا لِرَقَّتِهِ عَلی قَرابتِهِ» (که ترجمه‌اش ذکر شد)(3)
——————————
1- تلخیص از بحار، ج 14، ص 379 به بعد؛ تفسیر برهان، ج 4، ص 35-37.
2- تفسیر برهان، ج 2، ص 200-202؛ بحار، ج 14، ص 384.
3- تفسیر قمی، ص 694؛ بحار، ج 14، ص 391 و 400.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت