قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های امام رضا (ع) / مناظره امام رضا (ع) با سلیمان مروزی، بزرگ متکلمان خراسان
یوزبیت

مناظره امام رضا (ع) با سلیمان مروزی، بزرگ متکلمان خراسان

مناظره با سلیمان مروزی

اشاره

از جمله کسانی که در اولین مناظره ی گسترده مجلس مأمون شدیدا تحت تأثیر قرار گرفتند دانشمند معروف آن زمان عمران صابی بود، او که در بحث و مجادله و فنون آن آگاهی فراوان داشت به دست امام علی بن موسی الرضا (ع) مسلمان شد و با مذهب سابق خود مذهب صابئان وداع گفت، و یکی از مدافعان سرسخت اسلام و مکتب اهل بیت (ع) گردید.

مقارن این ایام سلیمان مروزی که به تعبیر مأمون بزرگترین متکلم خراسان بود، و در رأس علمای علم عقاید در آن خطه قرار داشت، وارد خراسان شد، مأمون او را احترام فراوان کرد و انعام داد (فکر می کرد شکار تازه ای به دست آورده و می تواند او را به جنگ امام علی بن موسی الرضا (ع) بفرستد شاید در بحث و مناظره بر او غلبه کند) رو به سوی او کرد و گفت: پسر عموی من علی بن موسی از حجاز آمده است و او علمای علم کلام و بحث عقاید را دوست می دارد، اگر مایل هستی که روز ترویه برای مناظره با او نزد ما بیا، او جوابی داد که در فصل قبل آوردیم و خلاصه اش این بود که او مایل نیست امام (ع) را در بحث مغلوب کند و از اعتبار او در انظار بکاهد! که مأمون گفت اتفاقا من تو را برای همین منظور دعوت کرده ام! و با این چراغ سبز او اعلام آمادگی کرد.

در این هنگام مأمون دعوت محترمانه خدمت امام (ع) فرستاد، امام (ع) یاسر خادم مخصوص، و نوفلی را که از یاران خاصش بود به اتفاق عمران صابی که سند زنده ای بر شکست مأمون بود قبلا فرستاد و فرمود من بعدا می آیم.

نوفی می گوید هنگامی که بر مأمون وارد شدم و سلام کردم گفت: برادرم ابوالحسن (امام علی بن موسی الرضا) کجاست؟

گفتم: مشغول پوشیدن لباس است و دستور داده ما جلوتر بیاییم، سپس برای عمران صابی از مأمون اجازه خواستم.

مأمون گفت: عمران کیست؟ من (برای این که مأمون ناراحت نشود) گفتم همان کسی که به دست شما مسلمان شده!

گفت: مانعی ندارد، وارد شود.

مأمون به او خوش آمد گفت (ولی از ارتباط نزدیکش با امام ناراحت به نظر می رسید) لذا افزود: عمران خوب شد عمرت باقی بود تا در زمره ی بنی هاشم درآمدی؟!

عمران (برای این که از شر مأمون در امان بماند) گفت شکر خدایی را که مرا به وسیله ی شما فضیلت داد ای امیر مؤمنان!

مأمون از فرصت استفاده کرد و گفت: ای عمران این سلیمان مروزی مهمترین علمای علم کلام در خطه ی خراسان است.

عمران گفت: او گمان می کند که از همه کس در علم کلام در خراسان برتر است در حالی که مسأله بداء را انکار می کند؟

مأمون گفت: چرا با او مناظره نمی کنی؟

گفت: این بسته به میل اوست. و در همین حال امام (ع) وارد شد.

فرمود: در چه موضوعی بحث می کردید؟

سلیمان، از فرصت استفاده کرد به عمران گفت آیا به داوری «علی بن موسی» (ع) در بحث بداء راضی می شوی؟

عمران گفت: آری، اما به شرط این که دلیل قانع کننده ای برای من ذکر فرماید که بتوانم آن را به امثال خود ارائه دهم.

در این جا مأمون رو به امام (ع) کرد و عرض نمود نظر شما در مورد آنچه آنها اختلاف داشتند چیست؟

گفتار امام در مورد بداء

امام (ع) رو به سلیمان کرده فرمود: چگونه بداء را انکار می کنی در حالی که قرآن ناطق به آن است در یک جا می فرماید:

«بدیع السموات و الأرض» (1).

و هو الذی یبدء الخلق ثم یعیده» (2).

و … اینها دلیل بر این است که خداوند موجودات جهان را ابداء فرموده (این یکی از معانی بداء است).

دیگر این که قرآن می گوید:

«و اخرون مرجون لامر الله اما یعذبهم و اما یتوب علیهم» .

«و ما یعمر من معمر و لا ینقص من عمره الا فی کتاب» .

این دو آیه نشان می دهد ممکن است ظواهر امر نشان دهد که فلان شخص مشمول عذاب یا کوتاهی عمر می گردد، اما بعدا روشن می شود که مشیت الهی به خاطر شرایطی بر این قرار گرفته که او را ببخشد، یا به او عمر طولانی دهد (این یک معنی دیگر از بداء است) با این حال چگونه می خواهی بداء را منکر شوی؟

سلیمان: آیا روایتی در این زمینه از پدران گرامیت به شما رسیده؟

امام (ع): آری از جدم امام صادق (ع) نقل شده که فرمود: خداوند دو گونه علم دارد، علمی که مخزون و مستور است و جز ذات پاکش کسی نمی داند، و بداء از این ناحیه حاصل می شود، و علمی که به فرشتگان و پیامبرانش تعلیم داده و علمای اهل بیت پیامبر ما آن را می دانند (1) سپس امام (ع) رو به سلیمان کرد و فرمود: من فکر می کنم تو در مورد انکار بداء از سخنان یهود الهام می گیری!

سلیمان عرض کرد: پناه به خدا می برم که چنین باشد مگر یهود چه گفته اند؟

امام (ع) فرمود: آنها می گویند: ید الله مغلوله «دست خدا بسته است»! و مقصودشان این است که خدا کار خود را تمام کرده و هیچ دگرگونی رخ نخواهد داد.

در حالی که خداوند می فرماید:

«غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا».

«دست آنها بسته باد و به خاطر این سخن از رحمت خدا دور مانند (دست خدا از هر نظر گشوده است و هر دگرگونی مصلح ببیند ایجاد می کند و این است معنی بداء)».

سرانجام سلیمان اعتراف کرد که بداء حق است و رو به مأمون کرده گفت: از امروز به بعد مسأله ی بداء را انکار نخواهم کرد.

مأمون افزود: باز اگر سؤال دیگری داری مطرح کن اما انصاف در بحث را فراموش نکن.

گفتار امام در مورد مسأله ی اراده

سلیمان رو به امام علی بن موسی الرضا (ع) کرد و گفت: اجازه می فرمائید سؤال کنم؟

امام (ع): هرچه می خواهی سؤال کن.

سلیمان: چه می گویی درباره ی کسی که «اراده» را یکی از اوصاف ذات خداوند همچون حی و سمیع و بصیر و قدیر قرار می دهد .

امام (ع): (برای این که بدانی وصف مرید بودن خداوند با سمیع و بصیر بودن متفاوت است کافی است بدانی) وقتی می گویی اشیای جهان حادث گردید و با یکدیگر اختلاف یافت زیرا خداوند «اراده» کرده چنین باشد، اما در مورد سمیع و بصیر بودن خدا چنین تعبیری ممکن نیست دلیل بر این است که این دو وصف (ارده، و سمیع و بصیر بودن) یکسان نیست (یکی از صفات فعل است و دیگری از صفات ذات).

سلیمان – اما می دانیم خداوند از ازل مرید بوده.

امام (ع): آیا اراده غیر ذات اوست یا عین او؟

سلیمان: غیر اوست.

امام (ع): پس باید قائل به تعدد قدما باشی چرا که غیر از ذات او وصف قدیمی را به نام اراده پذیرفته ای!

سلیمان: من چیزی را جز ذات او قدیم ندانستم.

امام (ع): پس می گویی اراده حادث است؟

سلیمان: نه حادث نیست.

در این جا بود که فریاد مأمون برخاست و گفت: ای سلیمان! چرا مکابره می کنی! انصاف بده (گاه می گویی اراده حادث نیست، سپس می گویی قدیم هم نیست، پس نه حادث است و نه قدیم این که ممکن نیست) مگر نمی بینی جمعی از صاحب نظران اطراف تو نشسته اند.

سپس مأمون رو به امام (ع) نمود و عرض کرد ادامه بدهید بالاخره او عالم علم کلام در خطه ی خراسان است!

امام (ع) بار دیگر مطلب سابق را تکرار فرمود و گفت: اراده حادث است چرا که هرگاه چیزی ازلی نباشد باید حادث باشد و هنگامی حادث نباشد باید ازلی باشد. سلیمان: اراده ی او از اوست همان گونه که سمیع و بصیر بودن و علم از اوست.

امام (ع): در ازل چه چیز را اراده کرد؟ لابد خودش را؟

سلیمان: نه.

امام (ع): پس مرید مانند سمیع و بصیر نیست.

سلیمان: خودش را اراده کرد، همان گونه که به خودش عالم بود!

امام (ع) – پس وجودش از طریق اراده او بوده است؟

سلیمان – آری! …

این جا بود که مأمون و اطرافیانش خندیدند و امام (ع) نیز خندید و عجز و ناتوانی سلیمان ظاهر شد (1).

امام (ع) – ای سلیمان! بگو ببینم آیا خداوند به آنچه در بهشت و دوزخ است عالم است؟

سلیمان – آری.

امام (ع) – آیا آنچه را خدا می داند تحقق می یابد (زیرا به عقیده ی تو اراده ی او عین علم اوست).

سلیمان – آری.

امام (ع) – بنابراین دیگر جایی برای این سخن باقی نمی ماند که اراده کند چیزی را بر آنها بیفزاید یا کم کند، در حالی که در قرآن می گوید:

«کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها لیذوقوا العذاب» .

«هر زمان پوستهای آنها (دوزخیان) بسوزد پوستهای دیگری به جای آن قرار می دهیم تا عذاب را بچشند»

و نیز می فرماید:

«لهم ما یشاؤن و لدینا مزید» .

«بهشتیان آنچه می خواهند برای آنها خواهد بود و نزد ما اضافه بر آن است»

(اینها همه نشان می دهد که علم او غیر از اراده ی اوست و گرنه این تعبیرات معنی نداشت).

امام (ع) – بگو ببینم این که خداوند می فرماید:

«و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها».

«هنگامی که اراده کنیم شهر و دیاری را هلاک کنیم نخست اوامر خود را برای مترفین آنها بیان می داریم هنگامی که به مخالفت پرداختند آنها را هلاک می سازیم»

آیا معنی این سخن این نیست که اراده امری حادث است؟

سلیمان – آری.

امام (ع) – بنابراین این گفتار تو که اراده عین ذات خداست باطل است، زیرا خداوند نه خود را ایجاد کرده و نه دگرگونی و تغییر در ذاتش راه دارد (او از ازل تا ابد بوده و هست بدون هیچ گونه دگرگونی).

خلاصه: امام (ع) از طرق مختلف راه را بر او بست و به دلایل گوناگون ثابت فرمود که اراده از صفات فعل است و حادث است و نمی تواند عین ذات پاک او باشد، و سلیمان خود را چنان در تنگنا دید که قادر بر جواب نبود و از سخن بازماند.

این شکست بزرگ بر مأمون سخت گران آمد ولی ناچار رو به سلیمان کرد و گفت ای سلیمان این مرد عالم ترین فرد بنی هاشم است (و کسی توانایی مقابله ی علمی با او را ندارد). مجلس پایان یافت و مردم متفرق شدند

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت