قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های بحارالانوار / مقام معنوی جوان بنی هاشمی (علی بن ابی طالب علیه السلام)
یوزبیت

مقام معنوی جوان بنی هاشمی (علی بن ابی طالب علیه السلام)

حسن بن سلیمان در کتاب محتضر نقل کرده است: سلمان فارسی گفت که پیامبر فرمود: وقتی مرا از آسمان دنیا بالا بردند، ناگهان به کاخی از نقره سفید داخل شدم که دو فرشته جلوی در آن بودند. گفتم: ای جبرئیل، از دو فرشته بپرس این کاخ از آن کیست؟ جبرئیل از آن ها پرسید. گفتند: مال جوانی از بنی هاشم است. وقتی به آسمان دوم رفتم، ناگهان به کاخی از طلای سرخ، بهتر از کاخ آسمان اول وارد شدم که دو فرشته حلوی درش بودند، گفتم: ای جبرئیل! از آن ها بپرس این کاخ مال کیست؟ جبرئیل از آن ها پرسید، گفتند از آن جوانی از بنی هاشم است. هنگامی که به آسمان سوم رفتم، به کاخی از یاقوت سرخ وارد شدم که دو فرشته جلوی درش بودند. گفتم: ای جبرئیل! از آن ها بپرس، این کاخ، از آن کیست؟ جبرئیل پرسید و آن ها در جواب، پاسخ قبل را بازگو کردند. وقتی به آسمان چهارم رسیدم، به کاخی از مروارید سفید وارد شدم با همان دو فرشته ای که برابر آن جا بودند. گفتم ای جبرئیل! از آن ها بپرس که کاخ از آن آنِ کیست؟ جبرئیل پرسید و آن ها باز همان پاسخ را دادند. وقتی که به آسمان پنجم رفتم، به کاخی از  مروارید زرد وارد شدم با همان فرشته ها. گفتم: ای جبرئیل! بپرس این کاخ از آنِ کیست؟ آن ها باز گفتند: از آنِ جوان بنی هاشمی است. زمانی که به آسمان ششم رسیدم به کاخی از مروارید مرطوب و خشک داخل شدم با آن دو فرشته نگهبان. گفتم: ای جبرئیل! از آن ها بپرس این کاخ از کیست؟ جبرئیل از آن ها پرسید و باز همان پاسخ را گفتند. تا این که به آسمان هفتم رسیدم و به کاخی از نور عرش خدای بزرگ وارد شدم که برابر در آن نیز دو فرشته بودند. جبرئیل همان گونه پرسید و آن ها نیز همان پاسخ را دادند. پس خوشحال شدیم. پیوسته از نور به تاریکی و ظلمت و از تاریکی به سوی نور پیش می رفتیم تا این که در سدره المنتهی ایستادم. ناگهان فهمیدم جبرئیل علیه السلاماز رفتن  باز مانده است. گفتم: دوست من، جبرئیل! آیا در چنین مکانی مرا رها می کنی و می روی؟ جبرئیل گفت: دوست من، سوگند به آن کسی که تو را به شایستگی به پیامبری برگزید به درستی که این راه را تاکنون هیچ پیامبر و فرشته مقرّبی نپیموده است. تو را به پروردگار عزیز می سپارم.

همان گونه که در آن جا ایستاده بودم، به دریایی از نور پرتاب شدم. پیوسته امواج مرا از نور به تاریکی و از تاریکی به سوی نور پرتاب می کرد. سرانجام پروردگار مرا در جایگاه ملکوت رحمان، مکانی که دوست داشتم آن جا توقف کنم، نگه داشت. خداوند فرمود: ای احمد، بایست. من با نگرانی ایستادم. از ملکوت به من ندا داده شد: ای احمد! پس با الهام پروردگار گفتم: لبیک و سعدیک، ای پروردگار من! اکنون بنده ای در پیشگاه توام. پس ندا آمد: ای احمد! خدای عزیز بر تو سلام می کند. گفتم: سلام از اوست و به او باز می گردد. بار دیگر ندا آمد: ای احمد! پس گفتم: لبیک و سعدیک ای آقا و مولای من. گفت: ای احمد! «پیامبر به آن چه از سوی پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است و همه  مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و کتاب ها و فرستادگانش، ایمان آورده اند.» پس پروردگارم به من الهام کرد و گفتم: و همه مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و کتاب ها و فرستادگانش ایمان آورده اند. پس گفتم: به درستی که «ما شنیدیم و اطاعت کردیم، پروردگارا! انتظار آمرزش تو را داریم و بازگشت ما به سوی توست.» خداوند فرمود: «خداوند هیچ کس را جز به اندازه توانایی اش تکلیف نمی کند. انسان هر کار نیکی را انجام دهد، برای خود انجام داده و هر کار بدی کند، به زیان خود کرده است.» گفتم: «پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا کردیم، ما را مجازات مکن.» خداوند فرمود: به درستی که چنان کردم. گفتم: «پروردگارا! تکلیف سنگینی بر ما قرار مده آن چنان که [برای گناه و طغیان] بر کسانی که پیش از ما بودند، قرار دادی». خداوند فرمود: به راستی چنان کردم. گفتم: «پروردگارا آن چه توانایی تحمل آن را نداریم، بر ما قرار مده و آثار گناه را از ما بشوی و ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده. تو سرپرست مایی. پس ما را بر کافران، پیروز گردان. «پس خداوند فرمود: به درستی که چنان کردم. پس ماجرا آن گونه که گفتم، رخ داد. وقتی در مناجات پروردگارم به آرزوی خود رسیدم، به من ندا داده شد: خداوند می گوید که چه کسی را در زمین جانشین قرار دادی. گفتم: بهترین کس در زمین، پسر عمویم را بر ایشان جانشین قرار دادم. پس ندا رسید. ای احمد! پسر عموی تو کیست؟ گفتم: تو داناتری، او علی بن ابی طالب است. از ملکوت، هفت بار ندا رسید: ای احمد به علی بن ابی طالب، پسر عمویت دعای خیر کن. سپس فرمود: نگاه کن. به سوی راست عرش. نگاه کردم. دیدم بر پایه آن نوشته شده بود: معبودی و شریکی به جز من که یگانه هستم، نیست و محمد، فرستاده من است. او را با علی تایید کردم. ای احمد! اسم تو و پسر عمویت علی را از اسم خود گرفتم.

 اسمم اللّه و صفتم محمود، حمید و علی است. برو در حالی که هدایت کننده و هدایت شده هستی. خوب آمدی و خوب رفتی. خوشا به حال تو و کسی که به تو ایمان آورد و تو را تصدیق کرد. سپس در دریایی از نور پرتاب شدم. پیوسته امواج مرا به این سو و آن سو پرتاب می کرد، تا این که جبرئیل علیه السلاممرا در سدره المنتهی ملاقات کرد و به من گفت: دوست من! خوب آمدی و خوب رفتی. چه گفتی و به تو چه گفته شد؟ پیامبر فرمود: پس برخی از رویدادها را بازگو کردم. جبرئیل گفت: آخرین سخنی که به تو گفته شد، چه بود؟ گفتم به من ندا داده شد: ای اباالقاسم! برو در حالی که هدایت کننده و هدایت شده و رشید هستی. خوشا به حال تو و کسی که به تو ایمان آورد و تو را تصدیق کرد. جبرئیل علیه السلام به من فرمود: آیا مقصود خداوند را از کلمه اباالقاسم فهمیدی؟ گفتم: نه ای روح خدا. در این هنگام ندا رسید: ای احمد! همانا کنیه تو را اباالقاسم نهادم؛ زیرا تا روز قیامت، رحمت مرا میان بندگان من تقسیم می کنی. جبرئیل فرمود: گوارای جانت ای دوست من. سوگند به کسی که تو را به پیامبری برانگیخت و نبوت را با تو پایان داد، خداوند چنین مقامی را تاکنون به پیش از تو عطا نکرده است. سپس از آن جا حرکت کردیم تا به آسمان هفتم رسیدیم. کاخ آن جا به حالت نخست خود بر پا بود. گفتم: جبرئیل، دوست من! از آن دو فرشته بپرس آن جوان بنی هاشمی چه کسی است؟ جبرئیل علیه السلام از آن ها پرسید. در پاسخ گفتند: علی بن ابی طالب، پسر عموی محمد صلی الله علیه و آله. پس از هر آسمانی پایین می آمدیم، کاخ هایش به حالت نخست خود پابرجا بود و جبرئیل علیه السلام پیوسته از فرشتگان، درباره جوان هاشمی می پرسید و همه در پاسخ می گفتند: علی بن ابی طالب.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت