قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های قرآن / مشّاطه فرعون فدای نام خدا شد
یوزبیت

مشّاطه فرعون فدای نام خدا شد

زن مشّاطه “آرایشگر”، سر دختر فرعون را خواست شانه کند، در هنگام شروع گفت: {بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ}
دختر فرعون چنین عبارتی به گوشش نخورده بود، گفت:
این کلمه چیست؟
زن مشّاطه گفت:
حقیقت این است که پدر تو آدم متقلّب و حقّه‌بازی است که ادّعای خدائی می‌کند؛ خدا حقیقت دیگری است، خدا آن است که موسی (ع) می‌گوید.
کم کم خبر به نزد فرعون بردند.
در تاریخ آمده است که این زن را با چهار فرزندش آوردند، گفتند: در میان مردم اگر از عقایدت دست برداری، رهایت می‌کنیم.
گفت: دست نمی‌کشم، احداً، احداً، احداً، خدا، خدای موسی است و فرعون دورغ می‌گوید.
آتشی را برافروخته، و دستور دادند تا فرزندانش را یکی یکی در آتش بیفکنند، با این حال او باز می‌گفت: احداً، احداً، احداً.
تا آنکه نوبت به طفل شیر خوارش نیز رسیده و در آن حال دادن فرزند در راه خدا برایش مشکل شد، کودک فریاد زد:
مادر جان چرا برایت مشکل است؟ احداً، احداً، احداً.
آنگاه مادر و کودک را با هم در آتش انداختند. در دم آخر وصیتی کرد و گفت:
دلم می‌خواهد خاکستر من و فرزندانم را در یک مکان دفن کنید، در آن لحظات هم، عاطفه‌اش جلوه‌گر بود، امّا باز هم فریاد می‌کرد: احداً، احداً، احداً.
پیامبر اکرم (ص) می‌فرمود:
شب معراج در آسمان چهارم بوی عطری استشمام نمودم که تمام آسمان را فرا گرفته بود گفتم: این بوی چیست؟
جبرئیل فرمود: یا رسول الله بوی عطر زن و فرزندان و مشّاطه فرعون است که همه جا را در بر گرفته است.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت