قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / داستان های بحارالانوار / مجازات عاق پدر و مادر
یوزبیت

مجازات عاق پدر و مادر

امام موسی کاظم علیه السلام از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل کرده است که فرمود: پیرمردی گریه کنان، همراه پسرش به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله ! این پسرم را در کودکی غذا دادم و آن گونه که بایک کودک عزیز رفتار می کنند، با او مهربانی کردم. به او کمک کردم تا این که نیرو گرفت و مالش زیاد شد. در عوض، جوانی و دارایی ام را از دست دادم؛ به گونه ای که ضعیف و ناتوان شده ام، ولی او اکنون به من کمک نمی کند تا غذای کمی تهیه کنم و از گرسنگی نمیرم.

رسول خدا صلی الله علیه و آله به جوان گفت: درباره سخنان پدرت چه می گویی؟ جوان گفت: ای پیامبر! دارایی ام به اندازه خرج خود و زن و بچه ام است، نه زیادتر. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به پدر جوان گفت: در جواب او چه می گویی؟ پدر جوان گفت: ای رسول خدا ! او توانگر است. انبارهای گندم، جو، خرما و کشمش دارد و صاحب درهم و دینارهای زیادی است. رسول خدا صلی الله علیه و آله به پسر گفت: جواب تو چیست؟ پسر گفت: ای پیامبر! من هیچ کدام از آن دارایی ها را ندارم. رسول خدا صلی الله علیه و آلهفرمود: ای جوان! از خدا بترس و به پدرت که نسبت به تو احسان و خوبی کرد، نیکی کن؛ زیرا خداوند، در عوض به تو احسان می کند. جوان گفت: من چیزی ندارم. رسول اکرمفرمود: ما دراین ماه به جای تو، به او کمک می کنیم، ولی از ماه های بعد، تو به او کمک کن. سپس به اُسامه(1) امر کرد برای مخارج او و زن و بچه اش در این ماه به  پیرمرد صد درهم بدهد. اسامه نیز دستور پیامبر را انجام داد. پس از یک ماه، پیرمرد و پسرش به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند. پسر گفت: من چیزی ندارم. پیامبر فرمود: تو مال زیادی داری، ولی همه اش نابود می شود و فقیر و بی چاره خواهی شد. حتی تهی دست تر از پدرت.

مدتی گذشت. روزی جوان، مردمی را دید که نزدیک انبارهای (غله و مواد غذایی) او جمع شده بودند. از گفت وگوی آنان فهمید که از انبارها شکایت دارند. جوان به سوی انبارها رفت و متوجه شد تمام گندم، جو، خرما و کشمش انبارها، گندیده و از بین رفته اند. همسایه ها او را وادار کردند که بار انبارها را به جای دیگری ببرد. پسر برای انجام این کار، باربرهایی را با دست مزد زیادی به کار گرفت. باربرها، انبارها را خالی کردند و به منطقه دوری از شهر بردند. هنگامی که جوان خواست کرایه آن ها را از درهم و دینار بپردازد، ناگهان متوجه شد که همه سکه ها از بین رفته و تبدیل به سنگ شده اند. باربرها وقتی که فهمیدند او دیگر پولی ندارد، در گرفتن دست مزد


1- 1. یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.

خود پافشاری کردند. او به ناچار وسایل زندگی و خانه خود را فروخت و کرایه باربرها را پرداخت، در حالی که دیگر هیچ چیز از مال دنیا برای او باقی نماند. سرانجام پسر به گونه ای تهی دست و بدبخت شد که دیگر نمی توانست حتی غذای روزانه خودش را به دست آورد. ازاین رو، بیمار و لاغر شد. پیامبر گرامی در این زمینه فرمود:

ای عاق شدگان پدر و مادر! عبرت بگیرید و بدانید هم چنان که آن جوان در دنیا اموالش نابود شد، در آخرت نیز درجات بهشتی او به درکات دوزخ تبدیل می شود.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت