متن کامل «پوپول وُه» کتاب مقدس قوم مایا _ بخش دوم

۰
پوپول وُه

پوپول وُه
کتاب مقدس قوم مایا

ترجمه هادی قربانی
مدیر سایت ایپابفا
www.epubfa.ir

فهرست مطالب

مقدمه کتاب بخش اول بخش دوم
بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم – پایان

یادداشت مترجم:
این نوشته جزو آثار متنی مترجم (مدیر سایت ایپابفا) است و هیچ نسخه دیگری از آن به زبان فارسی وجود ندارد. این متن نخستین ترجمه فارسی از کتاب «پوپول وُه» است و انحصاراً در سایت ایپابفا (سایت اصلی مترجم) منتشر می شود و صرفاً جهت استفاده رایگان عرضه شده است.هرگونه استفاده تجاری یا کپی برداری بدون ذکر منبع و نام مترجم ممنوع می باشد.

بخش دوم

چنین است ابتدای شکست و نابودی روزگار هفت طوطی به دست دو پسر،‌ نخستین مسمی به خوناخپو و دومین مسمی به شبالانکه. آن دو که هردوشان ایزدان بودند تلاش خودبزرگ بینانه او در برابر قلب آسمان را شریرانه دیدند. پس پسران با خود گفتند:

«بی وجود حیات و بی وجود مردم، بودن در اینجا، بر روی زمین نیکو نیست.»

«پس بیا پرتابه ای پرتاب کنیم. چو هفت طوطی در حین خوردن است می توانیم او را بزنیم. می توانیم او را بیمار کنیم و آنگاه به ثروتها، یشم سبز،‌ فلز، جواهرات، گوهرها و سرچشمه تلالؤ او پایان بخشیم. همه ممکن است همچون او عمل کنند اما نباید که جلال آتشین تنها در فلز [سیم و زر] باشد. چنین بادا» پسران چنین گفتند و هریک نیچه خویش را بر دوش نهاد.

و این هفت طوطی دو پسر دارد: نخستین آنها سیپاکنا و دومین آنها زلزال [کابراکان] است و نام مادرشان چیمالمات است، همسر هفت طوطی.

و این است سیپاکنا، این است آنکه کوههای عظیم را بنا می کند: فاه النار، خوناخپو، کهف بالماء، اشکانول، ماکاموب و خولیسناب را و اینهاست نام کوههایی که در هنگام فجر وجود داشته و از آن سخن گفته می شود. این کوهها به یک شب به دست سیپاکنا پدیدار شد.

و حال این است زلزلال. کوهها به دست او جابجا می شود؛ کوههای بزرگ و کوچک به دست او نرم می شود. پسران هفت طوطی تنها از برای خودبزرگ بینی چنین می کردند.

هفت طوطی می گفت «این منم، من خورشیدم.»

سیپاکنا می گفت «این منم، من خالق زمینم.»

زلزلال می گفت «و من نیز آسمان را به زیر آورده و همچون بهمن برتمام زمین فرو می ریزم.» پسران هفت طوطی همچون خویش و همچون پدر خود بودند و بزرگی آنها از بزرگی پدرشان بود.

پس خوناخپو و شبالانکه امر ایشان را شریرانه یافتند چراکه آفرینش مادر و پدر نخستینمان هنوز ناممکن بود. پس آن دو نقشه مرگ و ناپدیدی ایشان را کشیدند.

و اینگونه است شرح اصابت پرتابه پسران به هفت طوطی

ما شرح خواهیم داد حکایت شکست هر یک از آنانی که خویشتن را بزرگ می شمرد.

این است درخت بزرگ هفت طوطی که نانس می خوانند و طعام هفت طوطی از همین است. هر روزه او برای خوردن میوه های نانس از درخت بالا می رود. از آن رو که خوناخپو و شبالانکه جایگاه تناول او را دیده اند اینک دو پسر در زیر درخت هفت طوطی پنهان شده و سکوت کرده و در میان برگهای درخت هستند.

و آنگاه که هفت طوطی رسید و به تناول طعام نانس آرام گرفت، خوناخپو با پرتابه ای او را زد. پرتابه درست به فک او خورد و دهانش را شکست. سپس هفت طوطی به فراز درخت رفت و از بلندا بر زمین افتاد. ناگهان خوناخپو دوان دوان به قصد گرفتن هفت طوطی ظاهر شد اما در حقیقت هفت طوطی بود که بازوی او را گرفت. او بی درنگ بازوی او را پس کشید، آن را از پشت شانه گاه خم کرد و آن را از تنه خوناخپو درید. با این همه کار پسران نیکو بود چرا که در نخستین خانه از هفت طوطی شکست نخوردند.

و چون هفت طوطی دید که بازوی خوناخپو را جدا ساخته است راهی خانه گاه شد و همانسان که با رنج و درد بسیار فک خود را گرفته بود به خانه گاه رسید:

چیمالمات همسر هفت طوطی گفت «تو را چه می شود؟»

هفت طوطی گفت «چه باشد غیر ازاینکه آن دو فریبکار مرا به تیر زده و از اصابت آن فک من از جای خود به در رفته است. جمله دندانهای من لق شده و جملگی دردناک است. اما وقتی آنچه را آورده ام روی آتش گرفته و آن را آویزان بر فراز آتش آویختم،‌ ایشان می توانند بیایند و آن را با خود برگیرند. به حقیقت که ایشان فریبکارند.» سپس بازوی خوناخپو را آویخت.

در این میانه خوناخپو و شبالانکه در تامل بودند و آنگاه دست دعا به سوی پدربزرگی حقیقتا سپید موی و مادربزرگی حقیقتا فروتن که مردمی خمیده و کهنسال بودند بردند. پدربزرگ را نام گراز بزرگ سپید و مادر بزرگ را نام خنزیر بزرگ سپید است. پسران به مادربزرگ و پدربزرگ گفتند:

«متمنی است آن دم که برای پس گرفتن بازویمان از دست هفت طوطی راهی می شویم با ما سفر کنید؛ ما درست از پشت سر به دنبال شما می آییم. شما به ایشان بگویید:

” نوه های ما را که با ما همسفرند بخاطر ما ببخشایید. چرا که مادر و پدر ایشان مرده اند و از همین روی از قفا به دنبال ما می آیند. شاید بهتر است آنها را رها کنیم چرا که تنها پیشه ما کشیدن کرمها از دندان است. ” بدینسان ما در منظر هفت طوطی به طفلان می مانیم. گرچه ما هستیم که این دستورها بر شما عرضه می کنیم. »

خداوندگار [هفت طوطی] گفت «یا جدنا، به کجا رهسپارید؟»

ایشان پاسخ دادند «ای خداوندگار، ما تنها امرار معاش می کنیم.»

«چرا برای معاش کار می کنید؟ مگر آنها فرزندان شما نیستند که با شما همسفرند؟»

مادربزرگ و پدربزرگ پاسخ دادند «نه، ای خداوندگار، آنها فرزندان ما نیستند. آنها احفاد و اولاد ما هستند معهذا ما خودم بر آنها دل می سوزانیم. خداوندگارا، اندک طعامی که ایشان می خورند حصه ای است که ما بدیشان می دهیم.» و از آنجا که خداوندگار از درد دندان بی رمق شده است تنها با تلاش بسیار دوباره می گوید:

«از شما تمنا دارم که بر من شفقت آورید! چه شیرین کاری ها از شما ساخته است؟ علاج چه زهرها از شما ساخته است؟»

آنها پاسخ دادند «ای خداوندگار، ما تنها کرمها را از دندان می کشیم و چشمها را درمان می کنیم و استخوانها را می بندیم.»

«بسیار خوب، پس لطف کرده دندانهای مرا درمان کنید. چرا که هر روز بسیار دردناک است. تحمل ناپذیر است! بخاطر دندانها و چشمهایم خواب ندارم. چراکه آن دو فریبکار مرا به تیر زدند. از ابتدای این درد تا کنون طعام نخورده ام. پس بر من شفقت آورید! شاید بدین خاطر باشد که دندانهای من اینک لق است.»

«بسیار خوب، ای خداوندگار، این درد از کرمی است که استخوان را گاز می زند. تنها باید آن را کشید و دندان دیگری جای آن نهاد، سرورم».

«اما شاید نیکو نباشد که دندان مرا بکشند چرا که من، از همه چیز گذشته، خداوندگارم. زینت من در دندانها و چشمان من است.»

«اما آن را جایگزین خواهیم کرد. دوباره دندان آسیاب شده به جای آن خواهیم گذاشت.» لیک این «استخوان آسیاب شده» تنها ذرت سفید است.

او پاسخ داد «بسیار خوب، آنها را بکشید. مرا یاری کنید.»

و هنگامی که دندان هفت طوطی بیرون آمد بجای دندان او تنها ذرت سفید گذاشتند و آن ذرت در دهان او تنها روکشی سفید و رخشان بود. به یکباره صورت او بر خاک افتاد و منظر او دیگر همچو خداوندگاران نبود. سرانجام آخرین دندان او، آن جواهرات آبی رنگ دهان او بیرون آمد.

سپس چشمان هفت طوطی درمان شد. هنگامی که چشمان او از حدقه بیرون آمد، آخرین فلز او نیز بیرون آمد. او هنوز دردی حس نمی کرد. در آن دم که آخرین بزرگی او از او جدا می شد او تنها نظاره می کرد. فرجام کار همان شد که خوناخپو و شبالانکه بر آن قصد بسته بودند.

و چون هفت طوطی مرد، خوناخپو بازوی خود را باز پس گرفت. و چیمالمات، همسر هفت طوطی نیز مرد.

چنین بود زوال ثروتهای هفت طوطی: چرا که طبیبان، جواهرات و گوهرهایی که او را بر زمین مستکبر ساخته بود از او گرفتند. آن هنگام که ایشان بازوی خویش را بازپس می گرفتند روح عبقری مادر بزرگ و روح عبقری پدر بزرگ بود که کار خویش کرد و آن دست را در جای خویش کاشتند و دست بریده دوباره به شد. درست همانگونه که مرگ هفت طوطی را آرزو کرده بودند، همانطور شد چرا که خودبزرگ بینی او را شریرانه یافتند.

پس از این اتفاق پسران راه خویش را از سر گرفتند. آنچه آنها کردند تنها عمل به کلام قلب آسمان بود.

و اینگونه است شرح اعمال سیپاکنا، نخستین فرزند هفت طوطی.

سیپاکنا می گوید «من خالق کوهها هستم.»

و این است سیپاکنا که در ساحل تن می شوید. سپس چهارصد پسر که هیزمی را برای تیرچه کلبه خویش می کشیدند از آنجا گذشتند. چهارصد پسر درخت بزرگی را برای تیر سردر کلبه خود بریده بودند و با هم همگام بودند. سپس سیپاکنا بدانجا رفت و به جایی رسید که چهارصد پسر بودند:

«ای پسران چه کار می کنید؟»

«همه اش این الوار است. نمیتوانیم آن را بلند کرده و حمل کنیم.»

«من آن را حمل می کنم. این هیزم به کجا می رود؟ قصد دارید با آن چه کنید؟»

«تنها تیر سردر کلبه ماست.»

او پاسخ داد «بسیار خوب»

سپس آن را درست به بالای ورودی کلبه چهارصد پسر کشید یا به تقریب آن را حمل کرد.

«ای پسر، تو می توانی با ما بمانی. آیا مادر و پدر داری؟»

او پاسخ داد «ندارم.»

«ما فردا برای بریدن الواری دیگر برای تیرچه کلبه خویش به کمک نیازمندیم.»

او پاسخ داد «خوب»

پس از آن، چهارصد پسر با خویش هم اندیشه شدند:

«بهتر است با این پسر چه کنیم؟»

چهارصد پسر گفتند «بهتر است او را بکشیم چراکه کردار او نیکو نیست. او آن الوار را یک تنه بلند کرد. بیایید گوده بزرگی برای او حفر کنیم و بعد او را به درون آن بیاندازیم وبه او بگوییم:

چرا در گودال گل می ریزی؟ وقتی او به درون گودال باریک رفت ما الوار بزرگی را با زور روی او می اندازیم. سپس او در حفره می میرد. »

و هنگامی که آنها گوده را حفر کردند سیپاکنا را صدا کردند:

بدو گفتند «از تو می خواهیم که لطف کنی و به حفر گودال ادامه دهی و گل ها را بیرون بیاوری. چون ما نمی توانیم.»

او پاسخ داد «بسیار خوب»

سپس به درون گودال رفت.

بدو گفتند «وقتی به حد کافی کندی و به عمق رسیدی جار بزن.»

او پاسخ داد «خوب» سپس به حفر گوده پرداخت. لیکن تنها گوده ای که کند برای نجات خویش بود. او دریافت که قرار است کشته شود پس گوده دیگری را در گوشه ای و گوده دومی را برای ایمنی خویش حفر کرد.

چهارصد پسر از بالای گوده فریاد زدند «عمق گوده تا به کجا رسیده است.»

سیپاکنا از پایین گوده گفت «من با شتاب در حال کندن هستم. وقتی کار حفر به پایان رسید با فریاد به شما خبر خواهم داد.»

لیک او در ته حفره گور خویش را نمی کند بلکه در حال حفر گوده ای برای نجات جان خویش بود.

پس از آن، چون سیپاکنا برای حفظ ایمنی خود به درون گوده خویش رفته بود فریاد زد:

«بدینجا بیایید و گلی را که در گوده کنده ام بیرون بریزید. کار حفره تمام شده است و من به عمق رسیده ام. مگر صدای فریاد مرا نمی شنوید؟ من تنها پژواک صدای شما را در اینجا می شنوم گویی که شما یک سطح یا دو سطح ازمن فاصله دارید.» چنین گفت سیپاکنا. او در گوده خویش پنهان شده و از آنجا فریاد می زد.

در این هنگام پسران الوار بزرگی را کشیدند.

و بعد آن را به درون گوده انداختند.

آنها با خود گفتند «مگر او آنجا نیست؟ صدایی از او به گوش نمی رسید.»

«بیایید باز هم گوش دهیم. وقتی بمیرد فریاد خواهد کشید.»

آنها پس از انداختن الوار هریک در کناری پنهان شده بودند و تنها با نجوا با هم سخن می گفتند.

و بعد سیپاکنا صدا کرد و بعد تنها ناله ای کشید. وقتی که الوار در پایین گوده روی سر او افتاد فریاد زد.

«درست به او خورد. کار او تمام است.»

«بسیار خوب! کار او را ساختیم، او مرده است.»

آنها گفتند «اگر او همچنان به کارها و کردار خویش ادامه می داد چه می شد؟ او خویش را در میان ما اول می ساخت و جای ما را می گرفت، جای ما چهارصد پسر را.» اینک آنها به شادی و سور پرداختند:

آنها گفتند «برویم و نوشابه شیرین خویش را مهیا کنیم. سه روز بگذرد و بعد از سه روز بنوشیم و در کلبه خویش ساکن شویم، ما چهارصد پسر.»

آنها گفتند «و فردا و پس فردا خواهیم دید آیا جسد او چون تعفن کرده و بپوسد آیا مورچگان از زمین بیرون می آیند یا نه. پس از آن خورسند خواهیم بود و نوشابه شیرین خویش را خواهیم نوشید.» لیک چون پسران «پس فردا» را تعیین می کردند سیپاکنا از درون گوده گوش می داد.

و در روز دوم چون مورچگان گرد آمدند، آنها گروه گروه دوان بودند. آنها ریزه خویش را از زیر الوار برداشته و در همه جا بودند و مو و ناخنهای سیپاکنا را در دهان می بردند. چون پسران چنین دیدند:

با خود گفتند «تمام است کار آن فریبکار! بدینجا بنگرید که مورچگان چگونه او را برهنه کرده و چگونه هجوم آورده اند. در همه جا مو در دهان خویش می برند. این ناخن اوست که می بینید. ما پیروز شدیم.»

لیکن سیپاکنا همچنان زنده است. او موهای سر خود را کنده و ناخن های خود را جویده و به مورچگان می دهد.

و بدینگون چهارصد پسر اندیشیدند که او مرده است.

پس از آن، نوشابه شیرین آنها در روز سوم مهیا شد و آنگاه پسران به نوشیدن پرداختند و چون مست شدند، چهار صد پسر چیزی در نمی یافتند. پس از آن سیپاکنا کلبه را بر سر آنها خراب کرد. جمیع ایشان یکپارچه با خاک یکی شدند. حتی یک یا دو تن از میان چهارصد پسر نجات نیافت. آنها به دست سیپاکنا پسر هفت طوطی کشته شدند.

چنین بود حکایت هلاکت آن چهارصد پسر. و در ازمنه سالفه چنین گفته می شد که آنها به صورتی فلکی

راه یافتند که به نام ایشان خوندراث [خوشه پروین] نامیده شد لیک شاید این گفته تنها بازی با کلمات باشد.

و در اینجاست که شکست سیپاکنا به دست پسران دوگانه، خوناخپو و شبالانکه را شرح خواهیم داد.

حال اینگونه است شکست و مرگ سیپاکنا چون به دست پسران دوگانه، خوناخپو و شبالانکه کوفته شد.

آنچه اینک بر دل دو پسر سنگینی می کرد قتل چهارصد پسر به دست سیپاکنا بود.

سیپاکنا در آب تنها به دنبال ماهی و خرچنگ می گردد، لیکن او هر روز طعام می خورد و روزها به دنبال طعام خویش به اطراف می رود و شبها کوهها را بلند می کند.

آنچه اینک به شرح خواهد آمد حکایت خرچنگی بزرگ است که خوناخپو و شبالانکه به حیله ساخته اند.

و آنها از گلهای برومیلیا که از برومیلیاهای جنگلی چیده بودند بهره گرفتند. از این گلها بازوهای خرچنگ را ساختند و محل باز شدن گلبرگهای آن جای چنگال ها بود. برای ساخت پشت خرچنگ از تخته سنگی بهره بردند که صدا می کرد.

پس از آن، پوسته را در پای کوهی بزرگ زیر یک برآمدگی قرار دادند. میاوان نام کوهی است که شکست سیپاکنا در آن واقع شد.

پس از آن، چون پسران پیش آمدند سیپاکنا را در کنار آب یافتند:

از سیپاکنا پرسیدند «به کجا می روی ای پسر؟»

سیپاکنا پاسخ داد «به جایی نمی روم. تنها به جستجوی طعام خویشم ای پسران.»

«طعام تو چیست؟»

سیپاکنا به خوناخپو و شبالانکه گفت «تنها ماهی و خرچنگ، لیک چیزی نیست که پیدا کنم. دو روز است که طعام نخورده ام. اما دیگر یارای تحمل گرسنگی ندارم.»

خوناخپو و شبالانکه گفتند «خرچنگی که می خواهی در پایین تنگ است. خرچنگ بسیار بزرگی است. شاید بتوانی آن را بخوری. بهره ما از آن تنها چنگال گزنده بود. ما می خواستیم آن را صید کنیم لیک خرچنگ ما را ترساند. اگر دور نشده باشد می توانی آن را شکار کنی.»

سیپاکنا گفت «بر من شفقت آورده لطف کنید و جای آن را به من نشان دهید.»

خوناخپو و شبالانکه گفتند «ما نمی خواهیم، اما خودت پیش برو. گمش نخواهی کرد. تنها همراه رودخانه برو و در آنجا مستقیما به زیر کوه بزرگی می روی. او در آنجا در ته دره [با چنگالهای خویش] صدا می کند. تنها مستقیم بدانجا برو.»

سیپاکنا پاسخ داد «آیا تلطف نکرده و بر من شفقت نمی آورید؟ ای پسران! اگر پیدا نشود چه؟ اگر با من همراه شوید جایی را به شما نشان خواهم داد که مالامال از پرندگان است. لطف کرده بیایید و آنها را به تیر بزنید. من جای آنها را می دانم.»

آنها پذیرفتند. او پیشاپیش پسران به راه افتاد.

بدو گفتند «اگر نتوانی خرچنگ را بشکری، چه؟ در اینصورت تو نیز پشت خواهی کرد، همچون ما که مجبور شدیم پشت کنیم. نه تنها آن را نخوردیم بلکه به یکباره بر ما گزیدن آورد. چون به اندرون می رفتیم بر روی می رفتیم لیک چون آن را هراساندیم بر پشت وارد شدیم. در آن مرتبه تنها کمی مانده بود تا بدان برسیم، پس تو نیز بهتر است بر پشت وارد شوی.»

سیپاکنا پاسخ داد «بسیار خوب» سپس به راه خویش رفت. اینک سیپاکنا با همراهان می رفت. آنها به ته دره رسیدند.

خرچنگ به پهلوست، پوسته اش تلالوئی سرخگون دارد. آلت نیرنگ ایشان در زیر دیواره دره است.

سیپاکنا کنون دلشاد است «بسیار خوب!»

سیپاکنا آرزو می کرد که خرچنگ هرچه زودتر در دهانش باشد تا رنج گرسنگی او رابه راستی درمان کند. او می خواست خرچنگ را بخورد، تنها آن را به رو افتاده می خواست، می خواست به اندرون رود، اما از آن رو که خرچنگ پشت کرد و به بلندای او فراز شد، سیپاکنا بیرون آمد.

از او پرسیدند «بدو نرسیدی؟»

پاسخ داد «به راستی که نه، چرا که پشت کرده و به بلندی فراز می شد. در بار نخست کمی مانده بود تا بدان برسم، پس شاید بهتر است که بر پشت وارد شوم.»

پس از آن دوباره وارد شد، اینبار بر پشت. او تمام راه وارد شد، تنها کاسه زانویش هنوز پیدا بود. او ناله آخر را کشید و آرام شد. کوه بزرگ بر سینه اش آرام گرفت. کنون سیپاکنا یارای غلطیدن نداشت و بدینگونه او سنگ شد.

اینگونه بود شکست سیپاکنا به دست پسران، خوناخپو و شبالانکه، در اجل خود. او نخستین زاده هفت طوطی بود و آنسان که ازگفته های پیشین او هویداست، او «خالق کوهها» بود. او در زیر کوه بزرگ مسمی به میاوان، تنها به مدد روح عبقری منهزم گشت. او دومین کس بود که خویش را بزرگ می شمارد و حال از یکی دیگر سخن خواهیم گفت.

و سومین کس که خود را بزرگ می شمرد، دومین پسر هفت طوطی بود که زلزال خوانده می شد.

او می گفت «منم شکننده کوهها.» با اینهمه، خوناخپو و شبالانکه زلزلال را نیز منهزم ساختند. سپس خوریکانه، نوزاده آزرخش، خام آزرخش تکلم کرد. او با خوناخپو و شبالانکه تکلم کرد:

«دوم زاده هفت طوطی یکی دیگر است، یکی دیگری که باید منهزم شود. این است کلام من، چرا که آنچه بر روی زمین می کنند نیکو نیست. آنها خویش را از بزرگی و ثقل خورشید فرازتر می دانند و نباید که اینگونه باشد. زلزال را فریفته کنید تا در کران خاور ساکن شود.» خوریکانه با پسران گفت.

پسران در پاسخ به کلام خوریکانه گفتند «بسیار خوب، ای خداوندگار. هنوز کاری انجام نشده مانده است. آنچه ما می بینیم نیکو نیست. آیا محل تردید در مقام و جایگاه تو نیست، ای سرور ما، قلب آسمان؟»

در این میانه زلزال، شکننده کوهها با قدرت به پیش می رود. او پای خویش را به نرمی بر زمین می گذارد و یکباره کوهها را از بزرگ و کوچک منهدم می سازد. هنگامی که او با پسران تلاقی کرد از او پرسیدند:

«به کجا می روی، پسر؟»

او در پاسخ گفت «به هیچ جا نمی روم. من تنها کوهها را پراکنده می سازم و من آن کسی هستم که در خلال روزها و در خلال روشنایی آنها را در هم می شکند.» سپس زلزال از خوناخپو و شبالانکه پرسید:

«شما اهل کجایید؟ من چهره های شما را نمی شناسم. چیست نامتان؟» زلزال گفت.

خوناخپو و شبالانکه به زلزال گفتند «ما نامی نداریم. ما تنها در کوهها دام می نهیم و شکار می کنیم. ما تنها یتیم زادگانی هستیم و چیزی نداریم که خود را بدان بخوانیم، ای پسر. و ما همینک کوهی بزرگ دیدیم که هنوز در حال بالیدن است و از زمین به هوا می خیزد و بسیار بلند است! همینک آماس گونه بزرگ می شود و از بلندای همه کوهها فرازتر می شود. و در آنجا حتی یکی دو پرنده یافت نمی شد، پسر. پس چگونه ممکن است که تو همه کوهها را نابود کنی، پسر؟»

«راست نیست که شما آن کوه را که از آن دم می زنید دیده باشید. کجاست این کوه؟ خواهید دید که من آن را نیز با خاک یکسان خواهم کرد. کجاست آنجا که رؤیتش کردید؟»

خوناخپو و شبالانکه گفتند «خوب، در آنجاست در شرق.»

زلزال به پسران گفت «باری، مرا بدان سوی رهنمون شوید.»

آنها گفتند «چنین نیست. تو در میانه بایست. بین ما بمان، یکیمان از چپ و دیگری از راست تو چرا که علت نیچه های ماست. اگر پرنده ای در آنجا باشد به تیر خواهیم زد.» آنها از تمرین پرتاب خویش متلذذ بودند.

و چنین است شیوه پرتاب ایشان. پرتابه نیچه ایشان از خاک نیست بلکه ایشان در هنگام پرتاب، تنها به پرندگان می دمند و این امر مایه شگفتی زلزال است.

و آنگاه پسران با چرخش کمانه آتشی ساختند و پرندگان را بر فراز آتش بریان کردند. و آنان یکی از پرندگان را به اندود آغشتند و گچ بر آن مالیدند.

پسران گفتند «پس این پرنده ای است که در وقت گرسنگی و در وقت بوییدن بوی خوش پرندگان خویش بدو خواهیم داد. فرجام کار، پیروزی است چرا که ما پرنده اش را با خاک پخته پوشانده ایم. اگر آن علیمبزرگ که خلقت و تمثیل آن محقق خواهد شد قرار است زرع و فجری داشته باشد، باید که این مرغ در خاک مطبوخ و جسم او در خاک مدفون شود.»

خوناخپو و شبالانکه با یکدیگر گفتند «از این روی قلب انسان میل به گزیدن گوشت و طعام گوشت خواهد کرد چرا که قلب زلزال بدان تمایل خواهد داشت.» سپس آنها پرندگان را بریان کرده و آنها را پختند تا اینکه قهوه ای شده و قطرات چربی از پشت پرندگان ترشح کرده و نکهتی به غایت خوش از آن برخاست.

و زلزال میل طعام می کند و از بوی خوش پرندگان دهانش آب آورده و آب دهان و بزاق خویش را در دهان گردانده و فرو می بلعد.

او گفت «چه می خورید؟ من بوی بسیار خوشی می شنوم. لطف کنید و اندکی از آن به من دهید.» و هنگامی که آنها پرنده را به زلزال دادند، خوردن همان و هزیمت همان.

پس از آنکه او از خوردن پرنده فارغ شد، آنها به راه خویش رفتند تا اینکه به شرق رسیدند، آنجا که کوه بزرگ بود.

در این هنگام، زلزال قوت پاها و بازوان خویش را از کف داده بود. و به علت خوردن خاکی که پرنده را پوشانده بود یارای پیش رفتن نداشت. پس اینک نمی توانست آسیبی به کوه برساند. حال او هرگز به نشد؛ او تباه شد. سپس پسران او را به بند کردند و دستانش را از پشت بستند. چون پسران، دستانش را به بند کردند،‌ پاشنه هایش را به مچها بستند.

پس از آن او را به پایین انداختند و در خاک دفنش کردند.

چنین است شرح هزیمت زلزال. باز هم خوناخپو و شبالانکه پیروز هستند.

اعمال ایشان بر روی زمین بی شمار است.

و اینک شرح خواهیم داد تولد خوناخپو و شبالانکه را، پس از آنکه در ابتدا شرح دادیم هزیمت هفت طوطی و نیز سیپاکنا و زلزال را در اینجا بر روی زمین.

۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *