قالب وردپرس افزونه وردپرس
یوزبیت
خانه / دسته‌بندی نشده / ماجرای فتح مکّه
یوزبیت

ماجرای فتح مکّه

در سال ششم هجرت، جریان «صلح حدیبیه» (چنان که خواهیم گفت) راه را برای فتح مکّه هموار کرد و هم چون نردبانی بود که مسلمانان توانستند با پیمودن پله‌های آن بر بام فتح مکّه گام نهند.
با توجه به این که مکّه پایگاه قریش و بت پرستان و مشرکین جزیرة العرب بود و با آزاد سازی آن، بزرگترین پیروزی نصیب مسلمانان می‌شد، به اهمیت این فتح بزرگ پی می‌بریم.
اما این که این فتح شیرین و عجیب چگونه صورت گرفته و از کجا شروع شد؟ بطور مشروح در آینده خاطر نشان خواهد شد.
یکی از مواد پیمان نامه صلح حدیبیه این بود که: بستن پیمان دوستی بین طوایف، آزاد است و شکستن اجباری آن از ناحیه دیگری برخلاف اصول پیمان نامه است ولی این صلح تا زمانی محترم است که نقض نشود، ولی نقض آن توسط مشرکان به منزله بطلان آن است. و بر این اساس، بعضی از طوایف با بعضی دیگر، پیمان بستند، از جمله: قبیله کنانه با قریش، و قبیله خزاعه با مسلمین پیمان بستند.
ولی طولی نکشید که «قبیله کنانه»، به قبیله «خزاعه» (هم پیمانان اسلام) حمله‌ور شدند، و عده‌ای از آنها را با وضع رقّت بار در بستر خواب کشته، و عده‌ای را اسیر کردند. وقتی این گزارش به پیامبر رسید،(1) آن حضرت از این پیمان شکنی، سخت ناراحت شدند و به همین جهت تصمیم به فتح مکّه را گرفتند، چرا که در جزیرة العرب مکّه تنها پایگاهی بود که در دست مشرکان و مخالفان اسلام باقی مانده بود و آن را مرکز کارشکنیهای خود قرار داده بودند، و بدیهی است که می‌بایست این سرزمین مقدس، از لوث وجود مشرکان پاک می‌گردید.
پیامبر اعلام بسیج عمومی کرد، مسلمانان با شور و هیجان به این اعلام، پاسخ مثبت دادند و طولی نکشید که ده هزار نفر مسلمانان مسلّح آماده شدند.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – همراه اصحاب و ده هزار نفر مسلمان در ماه رمضان(2) از مدینه به سوی مکّه حرکت کردند حرکت سپاه محمد – صلّی الله علیه و آله – به قدری منظم و براساس اصول تاکتیک نظامی بود که ده هزار نفر مسلمان همراه پیامبر تا سرزمین «مرّ الظّهران» (چهار فرسخی مکّه) آمدند؛ بدون آن که قریش و مشرکان متوجه حرکت سپاه اسلام بشوند، این حرکت غافلگیرانه و تلاشهای رزمی سپاه مسلمین، رعب و وحشت عجیبی بر دل دشمن افکند.
جالب این که عباس عموی پیامبر که در خفا قبول اسلام کرده بود و در ظاهر در میان مشرکان مکّه بسر می‌برد، و آنها می‌دانستند که او مسلمان است، نقش فعّالی در سرکوب معنوی دشمن داشت. از طرفی اخباری که به ضرر دشمن بود مخفیانه به آنها می‌رساند، و بالعکس اخبار دشمن و مشرکان را به مسلمین گزارش می‌داد.
ابوسفیان که مورد احترام مشرکان اهل مکّه و رئیس آنان بود، وقتی در بیرون مکّه، لشکر اسلام را مشاهده کرد (چنان که چگونگی آن در داستانهای آینده خاطر نشان می‌شود) آن چنان وحشت زده و مرعوب لشکر پر صلابت اسلام گردید که به مکّه برگشت و فریاد زد: «ارتش اسلام کاملاً مجهّز است و به زودی شهر مکّه را محاصره خواهد کرد، بزرگ آنها محمد – صلّی الله علیه و آله – قول داده که هر کس به مسجد الحرام و کنار کعبه رود و یا اسلحه را به زمین بگذارد در امان خواهد بود.»
این پیام، روح مقاومت را از مردم مکّه سلب کرد، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – با تقسیم نمودن سپاه خود و کنترل دروازه‌ها، شهر مکّه را محاصره نمود، و طولی نکشید که به آسانی مکّه آزاد گردید و تحت تصرّف سپاه اسلام در آمد فقط گردانی که به فرماندهی خالد بن ولید بود با جمعی از مشرکان زد و خوردی نمودند که مشرکان با دادن 28 کشته متواری شدند، و از مسلمانان سه نفر شهید شدند، آن هم به خاطر این که راه را گم کرده بودند و در قسمت پائین مکّه غافلگیر شده و به دست کفّار به شهادت رسیدند.
رسول اکرم و مسلمین وارد مکّه شدند، آن حضرت کنار کعبه آمد، روبروی در کعبه ایستاد و گفت:
«لا اِلهَ اِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لا شَرِیکَ لَهُ، صَدَقَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ، وَ هَزَمَ الْأحْزابَ وَحْدَهُ؛
معبودی جز خدای یکتا نیست، یکتایی که شریک ندارد، او که وعده‌اش را (در مورد پیروزی مسلمین) ادا کرد، و بنده‌اش را یاری فرمود و گروه‌های مختلف شرک را به تنهایی شکست داد.»
و پس از طواف کعبه و انجام مراسم شکرگزاری، سخنرانی مشروحی برای جمعیت ایراد کرد و سپس خانه کعبه را با کمک علی – علیه السلام – از لوث بت‌ها پاک نمود، و هر جا که بت و بتکده بود، از بین برد، و اعلام عفو عمومی نمود.
به مردم مکّه فرمود: درباره کردار من با شما، چه فکر می‌کنید گفتند: «مانند کردار یک پدر بزرگ یا برادر بزرگ نسبت به فرزند و برادرش.»
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – فرمود: «اَلْیوْمَ لا تَثْرِیبَ عَلَیکُمْ؛ امروز ملامت و توبیخ بر شما نیست.» (همان سخنی که حضرت یوسف به برادران جفا کارش فرمود که در آیه 92 سوره یوسف آمده است.)
و فرمود: اسیر و برده بودید: «اَنْتُمُ الطُّلَقاءَ؛ شما همه آزادید.» یعنی شما که طبق قانون اسلام، می‌بایست اسیر و برده می‌بودید، و سزاوار بود هم چون کالا در بازار به خرید و فروش درآیید، آزاد هستید.
همه را آزاد کرد جز چند نفر معدود را که علت خاصی داشت.
جالب این که در این چند روزی که پیامبر – صلّی الله علیه و آله – در مکّه بودند، دو هزار نفر از جوانان قریش به اسلام گرویدند و به لشکر اسلام پیوستند و در نتیجه تعداد لشکر اسلام به دوازده هزار نفر رسید.
این است نتیجه صبر و پایداری، اتّحاد و شجاعت و پیروی از رهبری صحیح و جانبازی در راه او.
و به راستی چه فتح بزرگ و شیرینی، که تمام تلخی‌های فراوان زندگی مسلمین را به شیرینی مبدّل ساخت. پیامبر – صلّی الله علیه و آله – پس از 21 سال مبارزه و جنگ و پیکار، اکنون به ثمره زحماتش رسید. یک روز او و مسلمین را از زادگاهشان مکّه، بیرون راندند و عده‌ای را کشتند و عده‌ای را آواره نمودند، و اموالشان را غارت کردند، و شکنجه‌ها بر مسلمین روا داشتند، اما امروز پیامبر – صلّی الله علیه و آله – خشنود است که سرزمین مقدس مکّه را از لوث شرک و طاغوتیان و بتها، پاک نموده، و پرچم توحید را به اهتزاز در آورده و مرکز استراتژی مشرکان را آزاد نموده است بتها همه شکسته و نابود شدند و اگر بتی باقی مانده بود، بت پرستان آنها را در پس خانه‌ها پنهان کرده بودند.
پیامبر مهربان آن همه آزار مشرکان را نادیده گرفت و در سخنرانی فرمود: «اسلام آمد و به برکت آمدنش آن چه را که در زمان جاهلیت بود همه آنها را زیر پایم نهادم (ملغی نمودم) و با آمدن اسلام، داد و ستدها و امور دیگر دوران جاهلیت قطع گردیده و زندگی از نو شروع می‌شود.»(3)
این است فتح مبین (که طبق نقل بعضی از مفسّرین) در آغاز سوره فتح می‌خوانیم:
«إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً؛
ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم ساختیم.»


داستانهایی از فتح مکّه


خواب دیدن پیامبر – صلّی الله علیه و آله –

سال ششم هجرت پیامبر – صلّی الله علیه و آله – در مدینه خوابی دید که آن را برای یاران چنین بازگو فرمود:
«خواب دیدم به اتفاق یارانم برای انجام مناسک عمره، وارد مکّه می‌شویم.»
و مطابق بعضی از روایات فرمود:
«خواب دیدم خداوند به من امر کرد که برای مناسک عمره به مکّه بروم.»(4)
یارانش همگی از این رؤیا، شادمان شدند.
و نظر به این که بعضی تصوّر می‌کردند تعبیر این خواب در همان سال ششم هجرت واقع می‌شود، ولی مشرکان در آن سال، مانع رفتن پیامبر و یاران او به مکّه شدند، شکّ و تردید در دل افراد ضعیف الایمان به وجود آمد که چرا خواب پیامبر – صلّی الله علیه و آله – تعبیر درست نداشته است؟ و منافقین، آشکارا اعتراض کردند که: چرا این وعده، عملی نشد؟!
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – به آنها فرمود: «مگر من به شما قول دادم که همین امسال تعبیر خواب محقّق می‌شود؟!»
آیه 27، سوره فتح در صدق این رؤیا نازل شد، که صبر کنید طولی نمی‌کشد تعبیر آن، تحقق می‌یابد، آغاز این آیه چنین است:
«لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلَنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ؛ خداوند آن چه را به پیامبرش در عالم خواب نشان داد راست بود، به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجد الحرام می‌شوید.»(5)


ماجرای مانع شدن مشرکان


در ماه‌های حرام (ذیقعده، ذیحجه، رجب و محرّم) جنگ کردن نزد همه مردم جزیرة العرب، حرام بود و اسلام نیز این سنّت را محترم شمرد؛ و پیامبر این ماه‌ها که ماه‌های آزادی بود، از فرصت استفاده کرده و به تبلیغ اسلام می‌پرداخت.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – در سال ششم هجرت تصمیم گرفت که به اتفاق مهاجر و انصار و سایر مسلمین به سوی مکّه بروند و در ماه ذیقعده، در مناسک عمره شرکت کنند.
مسلمانان(6) همراه رسول اکرم در «ذی الحلیفه» نزدیک مدینه احرام بستند و با تعداد زیادی شتر برای قربانی، به سوی مکّه حرکت کردند، وضع حرکت پیامبر به خوبی نشان می‌داد که جز عبادت، قصد دیگری (مانند جنگ) ندارد. مسلمانان به اتفاق پیامبر در روستای «حدیبیه» فرود آمدند.
ولی مشرکان و قریش از حرکت مسلمین مطلع شده و راه را بر آنها بستند، و مانع حرکت مسلمانان گردیدند. در صورتی که آنان در این کار، دو سنّت را که قبول داشتند، شکستند: یکی آزادی در ماه‌های حرام (از جمله ماه ذیقعده) دوم: مانع نشدن از کسی که احرام بسته است.
در این مورد بین مسلمین و مشرکان، کشمکش و گفتگوی بسیار رخ داد که همین امر مقدمه صلح حدیبیه (که فتح بزرگی برای اسلام بود) را پی ریزی نمود و پیمان نامه صلح نوشته شد.
آن گاه پیامبر – صلّی الله علیه و آله – به یارانش دستور داد شترهای خود را در سرزمین حدیبیه قربانی کنند و سرهای خود را بتراشند و از احرام بیرون آیند و به مدینه باز گردند، یاران دستور آن حضرت را اجرا نمودند.
مسلمانان با اندوهی سنگین و دلی پر از غم به سوی مدینه بازگشتند و در حالی که به این وضع معترض بودند.
ولی هنگامی که در راه بودند، مرکب پیامبر سنگین شد و توقف کرد پیامبر – صلّی الله علیه و آله – بسیار شادمان شد و مسلمانان نشاط و شادی را از چهره آن حضرت مشاهده کردند، و همه منتظر دانستن علت بودند که به زودی پیامبر به آنها فرمود: «هم اکنون سوره فتح (چهل و هشتمین سوره قرآن) بر من نازل شد.»(7)


صلح حدیبیه، مقدّمه فتح مکّه و پیروزی‌های دیگر


صلح حدیبیه یکی از پیروزی‌های بسیار بزرگی است که مسلمانان تحت رهبری داهیانه رسول اکرم – صلّی الله علیه و آله – به دست آوردند. که هم مقدّمه فتح استراتژیکی مکّه و هم دارای پیآمدهای سیاسی و اجتماعی و مذهبی فراوان و عالی بود.
و از آن جا که این صلح پیمانی بین مسلمین و مشرکان، در سرزمین و روستای «حدیبیه» (20 کیلومتری مکّه در راه جدّه که به مناسبت چاه یا درختی که در آن جا بود، به این نام نامیده می‌شد) واقع شده بود، به آن «صلح حدیبیه» گفتند.
صلح حدیبیه، به قدری مهم بود که موجب زمینه سازی پیروزی‌های پی در پی دیگر گردید که در روایات متعدد، به عنوان «فتح المبین» معرفی شده است.(8)
«زُهری» که از اکابر رجال معروف «تابعین» است می‌گوید: «فتحی بزرگتر از صلح حدیبیه صورت نگرفت، چرا که مشرکان با مسلمانان ارتباط یافتند و اسلام در قلوب آنها جایگزین شد و در مدت سه سال گروه عظیمی به اسلام گرویدند.»(9)
صلح حدیبیه در مدت کوتاهی، موجب فتح خیبر (در سال هفتم هجرت) و سبب و زمینه ساز فتح عظیم مکّه (در سال هشتم هجرت) گردید.
بر همین اساس است که اکثر مفسّران می‌گویند: سوره فتح در مورد «صلح حدیبیه» نازل شد که مقدمه فتح مکّه گردید.
علّامه طبرسی نقل می‌کند: هنگامی که پیامبر از «حدیبیه» بر می‌گشت (و سوره فتح نازل شد) یکی از اصحاب عرض کردند: «این چه فتحی است که ما را از زیارت خانه خدا بازداشتند و جلوی قربانی ما را گرفتند؟»
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – فرمود: «سخن بدی گفتی، بلکه این بزرگترین پیروزی ما بود که مشرکان راضی شدند، بدون برخورد خشونت‌آمیز، شما را از سرزمین خود دور کنند و به شما پیشنهاد صلح دهند و با آن همه ناراحتی که قبلاً دیده‌اند، تمایل به ترک تعرّض نشان دهند.»(10)
«ویرژیل گیورگیو» دانشمند رومانی درباره «صلح حدیبیه» می‌گوید:
«همان طور که جنگ احد از نظر یک مرد نظامی، شکست نبود، زیرا قشون مکّه نتوانست، قشون اسلام را از بین ببرد و نه کشور اسلام (مدینه) را اشغال نماید. توقّف محمد – صلّی الله علیه و آله – در «حدیبیه» هم برخلاف آن چه بعضی از تذکره نویسان نوشته‌اند، یک شکست سیاسی به شمار نمی‌آمد، بلکه یک موفقیت سیاسی محسوب می‌شود.
انسان اگر اهل سیاست هم نباشد می‌فهمد که محمد – صلّی الله علیه و آله – با سیاست خود در «حدیبیه» حریف را مجبور کرد که مطیع سیاست او شود.
قریش آن چنان در حد بالای غرور بودند که هرگز نمی‌خواستند با محمد – صلّی الله علیه و آله – مذاکره کنند و اگر افرادی را می‌فرستادند، به منظور مذاکره نبود، بلکه به منظور شناسایی وضع مسلمین، و روحیه و قدرت آنها و میزان وفاداری آنها به محمد – صلّی الله علیه و آله – بود.» سپس مطالبی می‌گوید که خلاصه‌اش این است:
ولی محمد – صلّی الله علیه و آله – با مانور بیعت رضوان و… آن چنان عمل کرد که آنها به پای مذاکره آمدند و پیمان نامه‌ای را امضاء کردند که در حقیقت، امضای گسترش اسلام و القای رعب و وحشت در دل مشرکان و در نتیجه زمینه سازی برای شکست قریش بود.»(11)


مانور بیعت رضوان


قبلاً در مورد پیمان نامه «صلح حدیبیه» و اهمیت آن سخن گفتیم، ولی یکی از عوامل مهمّی که موجب نوشتن این عهدنامه گردید، ترس و وحشت مشرکان از قدرت مسلمانان بود، آنها در آغاز، این قدرت را باور نداشتند، ولی «بیعت رضوان» در آنها ترس و وحشت ایجاد کرد، و همین امر موجب تسلیم آنها در مورد «صلح حدیبیه» که امتیاز مهمی برای اسلام بود گردید، اکنون به داستان زیر در این رابطه توجه کنید:
هنگامی که رسول خدا – صلّی الله علیه و آله – در سال ششم هجرت همراه با هزار و چهارصد نفر مسلمانان به قصد انجام مناسک عمره از مدینه به سوی مکّه حرکت نمودند، در نقطه‌ای به نام حدیبیه (20 کیلومتری مکّه) فرود آمدند.
«بدیل بن ورقاء خُزاعی» همراه جمعی از مشرکان به حضور پیامبر رسیدند و با آن حضرت در مورد هدف از آمدنشان مذاکره نمودند، و دریافتند که آن حضرت و همراهانشان برای جنگ و مبارزه نیامده‌اند؛ بلکه (در ماه حرام – ذیقعده) برای زیارت و انجام مراسم عمره به مکّه آمده‌اند.
گروه بدیل بن ورقاء به مکّه بازگشتند و به سران مکّه خبر دادند که: «در مورد محمد داوری شتابزده نکنید، او قصد جنگ ندارد و برای زیارت می‌آید…»
سرانجام سران قریش «عروة بن مسعود» را که فرد عاقل و زیرکی بود برای مذاکره به حضور پیامبر فرستادند، او به حضور پیامبر رسید و به مذاکره پرداخت، و رسول اکرم – صلّی الله علیه و آله – همان سخنی را که به بدیل فرموده بود، به او نیز فرمود، عُروة بن مسعود در این مذاکره دریافت که یاران پیامبر، احترام خاصی – در حدّ ایثار – نسبت به آن حضرت دارند.
عروه به مکّه بازگشت و به مشرکان گفت: «سوگند به خدا، من قبلاً نزد شاهان روم و ایران نزد نجاشی (شاه حبشه) رفته‌ام، ولی هیچ یک از آنها را ندیدم که مانند محمد – صلّی الله علیه و آله – مورد احترام یارانش باشد، به گونه‌ای که وقتی محمد به آنها دستور می‌دهد، بی‌درنگ انجام می‌دهند وقتی وضو می‌گیرد، برای گرفتن قطرات آب وضویش (به عنوان تبرّک) کشمکش شدید می‌کنند، و وقتی که محمد سخن می‌گوید، همه خاموش می‌شوند، و به دیده احترام نه خیره به او می‌نگرند او (محمد – صلّی الله علیه و آله -) طرح سازنده و خوبی را (در مورد صلح) ارائه می‌دهد، و شما آن را بپذیرید. مشرکان جواب رد دادند، ولی او «عُروه» اصرار می‌کرد که طرح صلح را قبول کنند.
عُروه می‌گوید: پیامبر – صلّی الله علیه و آله – عمر بن خطاب را خواست تا او را نزد اشراف قریش بفرستد و هدف از آمدنش را به آنها گزارش دهد؛ عمر، عذر خواست و گفت: احساس خطر جانی در مکّه می‌کنم، و کسی از طایفه عدی (که طایفه عمر بود) نیست که محافظ جانم باشد، ولی شخصی را که برای این کار از من سزاوارتر است معرفی می‌کنم، و او «عثمان بن عفّان» می‌باشد.(12)
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – عثمان را طلبید و او را روانه مکّه کرد، عثمان وارد مکّه شد و نزد ابوسفیان و سران مکّه رفت و پیام رسول اکرم را به آنها رساند.
ولی آنها عثمان را دستگیر کردند و نزد خود، تحت نظر نگهداشتند. به پیامبر خبر رسید که عثمان را کشته‌اند، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – یاران خود را به بیعت مجدّد دعوت کرد، یاران (که هزار و چهارصد نفر بودند) در سرزمین حدیبیه زیر درختی که در آن جا بود با آن حضرت بیعت کردند: «که در پیکار با مشرکان کوتاهی نکنند و هرگز در نبرد، پشت به جنگ ننمایند.»
آوازه این بیعت (که یک مانور حساب شده و کوبنده بود) به اضافه گزارش «عروة بن مسعود» در مورد ایثار یاران پیامبر، در مکّه پیچید و قریش سخت به وحشت افتادند و در نتیجه عثمان را آزاد نمودند. سپس قریش، شخصی به نام «سهیل بن عمرو» را به عنوان نماینده خود حضور رسول خدا – صلّی الله علیه و آله – فرستادند و پیمان نامه صلح با حضور نماینده قریش، در سرزمین «حدیبیه» نوشته شد که قبلاً خاطر نشان گردید.(13)
در مورد این بیعت، در قرآن در آیه 18 و 19 سوره فتح، سخن به میان آمده، و مطابق آیه 18، خداوند از مؤمنان به خاطر این بیعت، خشنود و راضی شد از این رو، به این «بیعت، گاهی بیعت رضوان» گویند، و گاهی «بیعت شجره» یعنی بیعتی که زیر درخت تحقق یافت.
خداوند در دو آیه مذکور، سه نتیجه مهم را از بازتاب این بیعت، بیان می‌کند:
1. آرامش قلبی مؤمنان.
2. فتح نزدیک.
3. غنیمت بسیار.
که این هر سه موهبت معنوی و مادی بود که نصیب مسلمین گردید و نتیجه سریع آن نیز همان وحشت مشرکان و عقب نشینی آنها بود که ذکر شد.


پیمان نامه صلح حدیبیه


قبلاً جریان آمدن پیامبر – صلّی الله علیه و آله – را به اتفاق جمعی از مسلمین از ماه ذیقعده به سرزمین حدیبیه و بازگشت آنها را به مدینه خاطر نشان کردیم اما به بیان اصل پیمان نامه نپرداختیم، اینک بطور خلاصه به ذکر آن می‌پردازیم:
هنگامی که پیامبر – صلّی الله علیه و آله – و همراهان در روستای حدیبیه فرود آمدند، قریش مانع ورود پیامبر و یارانش به مکّه شدند.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – به نمایندگان آنها فرمود: «من برای جنگ نیامده‌ام، بلکه برای زیارت کعبه آمده‌ام» پس از مذاکرات وسیع بنابر این شد که یک «پیمان نامه» مشروح در مورد ترک جنگ و امور دیگر نوشته شود.
مسلمانان که در زیر سایه درختی در سرزمین حدیبیه نشسته بودند، زیر همان درخت با پیامبر تجدید پیمان و بیعت کردند که با جان و مال، نسبت به پیامبر وفادار باشند، و از آن جا آیه 18 سوره فتح در مورد رضایت خداوند از این مردان وفادار نازل گردید، این بیعت به نام «بیعت رضوان» خوانده شد.
این بیعت، نقش به سزائی در تسلیم مشرکان در برابر پیمان نامه صلح داشت.
کوتاه سخن این که: هنگام عقد پیمان «سهیل بن عمرو» نماینده مشرکان در آن جا حضور داشت، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – به علی – علیه السلام – فرمود پیمان صلح را بنویس، و علی – علیه السلام – آن را نوشت.
متن این قرار داد در هفت ماده، و در دو نسخه تنظیم و نوشته شد؛ جمعی از طرفین پای آن را امضاء کردند. یک نسخه آن را به پیامبر و نسخه دیگر به سهیل داده شد.
بعضی از مواد این قرار داد این بود که:
1. تا ده سال بین پیامبر و مشرکان، متارکه جنگ شود.
2. هرکس از قریش بدون اجازه ولیش نزد محمد بیاید (و مسلمان شود) او را باید به قریش بازگردانند.
3. مردم و طوایف در بستن پیمانها بین خود آزاد می‌باشند، و شکستن آن از ناحیه دیگران، خلاف است.
4. امسال پیامبر و همراهان به مدینه بازگردند و سال آینده مشروط به این که بیش از سه روز در مکّه نمانند و اسلحه‌ای جز اسلحه مسافر نداشته باشند به زیارت کعبه بیایند.
علّامه مجلسی در کتاب بحار به ذکر بعضی از مواد دیگر پیمان نامه پرداخته، مانند این که: «باید اسلام در مکّه آشکار باشد، و کسی را به انتخاب مذهب، مجبور نسازند و به مسلمین آزار و آسیب نرسانند.»(14)
پیامبر و مسلمانان پس از نوزده روز توقف در حدیبیه به مدینه برگشتند.
اگر مشرکان این قرار داد را نقض نمی‌کردند، زمینه سازی و مقدمه خوبی برای کسب آزادی و به دنبال آن، تبلیغ اسلام در جزیرة العرب بود که مسلّماً نتایج درخشانی برای اسلام داشت – چنان که خواهیم گفت از طرف مشرکان نقض گردید – در عین حال زمینه سازی خوبی برای پیروزی‌های آینده اسلام گردید.
پس از عقد پیمان، مسلمانان با آزادی بیشتری، به زمینه سازی وسیع برای گسترش اسلام پرداختند، و پیامبر – صلّی الله علیه و آله – نامه‌های متعددی در سال هفتم هجرت برای سران کشورها فرستاد؛ و آنها را به اسلام دعوت کرد، دِژ محکم خیبر که پناهگاه یهودیان (ستون پنجم دشمن) بود، به دست مسلمین فتح گردید، و راه‌ها برای فتح مکّه هموار گشت و در پرتو این آزادی، و جاذبه اسلام، دلها به سوی اسلام جذب گردید.


انعطاف پذیری پیامبر – صلّی الله علیه و آله – در نوشتن پیمان صلح


در داستان «حدیبیه» که مقدمه فتح مکّه بود، «سهیل بن عمرو» نماینده مشرکان حضور داشت.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – برای نوشتن پیمان نامه صلح، به علی – علیه السلام – رو کرد و فرمود، بنویس: «بسم الله الرحمن الرحیم» و علی – علیه السلام – نوشت. «سهیل بن عمرو» گفت: من با چنین جمله‌ای آشنا نیستم، بنویس «باسمک اللّهم» (به نام تو ای خداوند).
پیامبر – صلّی الله علیه و آله -، انعطاف نشان داد و فرمود مانعی ندارد، بنویس «باسمک اللهم».
سپس پیامبر – صلّی الله علیه و آله – به علی – علیه السلام – فرمود بنویس: «این چیزی است که محمد رسول خدا با سهیل بن عمرو، نماینده قریش مصالحه کرده.
سهیل گفت: ما اگر تو را رسول خدا (فرستاده خدا) می‌دانستیم با تو جنگ نمی‌کردیم، تنها باید اسم خود و اسم پدرت را بنویسی.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – فرمود: مانعی ندارد، بنویس این پیمانی است که محمد بن عبدالله با سهیل بن عمرو، منعقد کرده که ده سال متارکه جنگ شود تا مردم امنیت خود را بازیابند.(15)
به این ترتیب می‌بینیم رسول اکرم – صلّی الله علیه و آله – در تنظیم پیمان صلح، ستیز نکرد و با کمال متانت به تکمیل آن پرداخت و امر مهم را فدای جزئیات ننمود.
گر چه گستاخی‌های سهیل، برای مسلمانان ناگوار بود، اما روش متین پیامبر و کمک خداوند، دلهای آنها را آرامش بخشید، و در این موقعیت حسّاس، عقل را بر احساسات مقدّم داشتند، و برای دستیابی به کار مهمتر، از کار مهم اغماض نمودند.
از حضرت علی – علیه السلام – نقل شده است که فرمودند: سهیل بن عمرو با دو نفر یا سه نفر به نمایندگی از سوی مشرکان، به حضور پیامبر (در سرزمین حدیبیه) آمدند، در ضمن مذاکره گفتند: «اگر قومی از افراد پست ما، به تو گرویدند و به سوی تو آمدند، آنها را باید به سوی ما برگردانی (این مطلب را به عنوان یکی از شرایط صلحنامه گفتند) پیامبر از این سخن به گونه‌ای ناراحت شدند که صورتشان سرخ گردید، (عادت آن حضرت این بود که هر گاه خشمگین می‌شدند، صورتشان سرخ می‌گردید.)
آن گاه رسول خدا – صلّی الله علیه و آله – فرمود: «ای گروه قریش! از این مطلب دست بر می‌دارید یا مردی را به سوی شما بفرستم که خداوند قلب او را با ایمان آزموده است تا گردنهای شما را بزند در حالی که شما از دین خارج شده‌اید و ابوبکر و سپس عمر گفتند: آن شخص ماییم؟ پیامبر – صلّی الله علیه و آله – فرمود: نه، بلکه او هم اکنون کفش مرا پینه می‌زند. علی – علیه السلام – می‌فرماید: «من در این هنگام در گوشه‌ای کفش رسول خدا را پینه می‌زدم. و این حدیث به عنوان «حدیث خاصف النّعل» معروف است.(16)


آزاد کردن اسیران


در جریان پیمان نامه صلح حدیبیه نقل شده که: سی نفر از جوانان مکّه در حالی که مسلح بودند، مخفیانه به طور چریکی نزدیک «حدیبیه» آمدند، تا به مسلمانان و شخص پیامبر حمله کنند و آنها را بکشند.
این توطئه به طرز معجزه آسایی خنثی شد، و همه آن سی نفر دستگیر شدند، ولی پیامبر آنها را آزاد نمود. اما جریان دستگیری آنها به این صورت انجام گرفت که پیامبر آنها را نفرین کرد، چشم آنها گرفته شد و در نتیجه اسیر شدند.
و نیز نقل شده است که مشرکان، چهل نفر را برای غافلگیر نمودن پیامبر و همراهان و حمله به مسلمین مأمور ساخته بودند که همه آنها اسیر شدند و سپس پیامبر آنها را آزاد ساخت.
و بعضی نقل کرده‌اند: مشرکان، هشتاد نفر مسلح را مأمور کرده بودند، که از مخفیگاه‌های «کوه تنعیم» که در کنار سرزمین «حدیبیه» است، سرازیر شوند و با استفاده از فرصت هنگامی که مسلمین نماز می‌خوانند به مسلمانان حمله نمایند. (که آیه 22 سوره فتح در این مورد نازل گردید).(17)
مطابق نقل دیگر، قریش خالد بن ولید را همراه با 200 نفر برای ضربه زدن به مسلمین فرستادند.
زیرا آنها می‌خواستند که در حال نماز، به مسلمین حمله کنند که موفق نشدند.(18)
ورود پیامبر – صلّی الله علیه و آله – به مکّه و انجام عمره قضاء
همان گونه که در پیمان نامه «حدیبیه» پیش بینی شده بود، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – حق داشت با همراهانش سال آینده آزادانه به مکّه آیند و سه روز در مکّه به زیارت و انجام مناسک عمره بپردازند.
سال هفتم هجرت فرا رسید. پیامبر – صلّی الله علیه و آله – پس از هفت سال دوری از زادگاهش (مکّه) به عنوان انجام عمره قضاء همراه دو هزار نفر از مسلمانان، با شکوه خاصی وارد مکّه شد (از این رو این عمره را، عمره قضا می‌گویند که قضای سال قبل بود که مشرکان مانع شده بودند.)
صدای رعد آسای تکبیر و لبّیک مسلمانان، جذبه خاصّی داشت، انجام مراسم عمره، علاوه بر احترام به کعبه و سرزمین مقدس مکّه، یک نوع تبلیغ عملی اسلام و نشان دادن قدرت و شوکت اسلام بود و این مانور مذهبی دو هزار نفری، اثر خوبی در روحیه مردم مکّه و مسافران گذاشت و مشرکان دریافتند که افسانه شکست ناپذیری خود، در واقع افسانه است نه حقیقت؛ تا آن جا که دو نفر از افراد برجسته مشرکان، یکی «خالد بن ولید» که در دلاوری و بی‌باکی معروف بود و دیگری «عمرو عاص» نیرنگباز، گرایش قلبی به اسلام پیدا کردند و پس از مدتی کوتاه مسلمان شدند.(19)
همه این عوامل یکی پس از دیگری فتح مکّه را زمینه سازی می‌کرد. و سقوط مشرکان و آزاد سازی شهر سوق الجیشی مکّه را نزدیک‌تر می‌نمود.


مانور توحیدی هنگام طواف کعبه


همان گونه که قبلاً گفتیم: پیامبر – صلّی الله علیه و آله – در سال هفتم هجرت (یک سال قبل از فتح مکّه) طبق عهدنامه «صلح حدیبیه» مجاز بود برای عمره قضاء به مکّه برود و سه روز در مکّه برای انجام مناسک حجّ بماند، آن حضرت همراه دو هزار نفر مسلمان، به مکّه رفتند و به انجام مناسک عمره پرداختند…
مردم مکّه از زن و مرد و کوچک و بزرگ، پروانه‌وار، دور شمع وجود پیامبر – صلّی الله علیه و آله – حلقه زده بودند و به آن حضرت می‌نگریستند، و جمال زیبای آن بزرگوار، دیدگانشان را خیره نموده بود.
هنگامی که غرّش: «لَبَّیکَ، اَللّهُمَّ لَبَّیکَ» مسلمانان قطع می‌شد، «عبدالله بن رواحه» در پیشاپیش مسلمانان، با حنجره‌ای نیرومند و فریادی بلند، «رَجَزْ» می‌خواند، که از اشعار او است:
خَلُّوا بَنِی الْکُفّارِ عَنْ سَبِیلِهِ *** خَلُّوا فَکُلّ الْخَیر مِنْ قَبُولِه
یا رَبَّ اِنّی مُؤْمِنٌ بِقیلِهِ *** اَعْرِفْ حَقّ اللهِ فِی قَبُولِه
یعنی: «ای فرزندان کفر، راه را برای رسول خدا بگشائید، بدانید که همه سعادت در قبول رسالت او است، پروردگارا! من به گفته آن حضرت ایمان دارم و حق و فرمان خدا را در قبول رسالتش می‌شناسم.(20)


موقعیت استراتژی فتح مکّه


سرزمین مکّه که می‌بایست پایگاه توحید باشد و از زمان حضرت آدم و نوح و ابراهیم خلیل به بعد، تحت این عنوان معرفی شده بود توسط مردم مکّه و اطراف، به پایگاه شرک و بت پرستی و پایتخت همه بت پرستان تبدیل شده بود. از این جهت، فتح مکّه بزرگترین دستاورد انقلاب اسلامی شمرده می‌شد، و مسلمانان با فتح مکّه از نظر سیاسی، به بزرگترین امتیاز، دست یافتند. و از زندگی سخت و دشوار، به زندگی بهتری نایل شدند.
بر همین اساس، در قرآن آمده است: «پاداش انفاق و جنگ قبل از فتح مکّه، با انفاق و جنگ بعد از فتح مکّه، یکسان نیست، چرا که انفاق و جنگ قبل از فتح به مراتب دشوارتر و در نتیجه پاداش آن بیشتر است.»
چنان که در قسمتی از آیه 10 سوره حدید می‌خوانیم:
«لا یسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَة مِنَ الَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا؛ کسانی که قبل از پیروزی (و فتح مکّه) انفاق و پیکار نمودند، با کسانی که بعد از فتح (مکّه) انفاق کردند و جنگیدند، یکسان نیستند گروه اول بلند مقام‌تر از گروه دوم می‌باشند.»
از این آیه به خوبی می‌توان به اهمیت فتح بزرگ مکّه پی برد.


فرمان خدا در مورد ترک جنگ در مکّه


در ماجرای «عمره قضاء» که در سال هفتم هجرت واقع شد، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – همراه با 1400 نفر مسلمان وارد مکّه شدند و به انجام مناسک عمره پرداختند، (چنان که قبلاً خاطر نشان گردید.)
هنگامی که کاروان پیامبر به سوی مکّه می‌آمدند، بیم آن داشتند که مشرکان هم چون سال قبل (سال ششم هجرت) مانع ورود آنها به مکّه گردند، و یکی از شرایط «صلح حدیبیه» را (مبنی بر این که سال بعد برای انجام عمره و توقف سه روز در مکّه مجاز هستید) نقض نمایند، و در نتیجه جنگی واقع شود، با این که پیامبر – صلّی الله علیه و آله – از جنگیدن در ماه حرام (ذیقعده) آن هم در مکّه، حرم امن خدا منع شده بود.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – در این فکر بود که چه باید کرد؟ جبرئیل امین فرود آمد و این آیه (190 سوره بقره) را بر پیامبر نازل کرد:
«وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُعْتَدِینَ؛ و در راه خدا با کسانی که با شما می‌جنگند، نبرد کنید، از حدّ، تجاوز نکنید که خدا متجاوزان را دوست نمی‌دارد.»(21)
به این ترتیب، پیامبر دریافت که نباید جنگ کرد، ولی اگر جنگ از ناحیه دشمن شروع شود، باید دفاع کرد و با آنها جنگید، و در عین حال، کاملاً رعایت حدِّ احترام مکّه را نمود که جنگی واقع نشود.


دستگیری زن جاسوس


قبل از حرکت سپاه اسلام به سوی مکّه، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – بی‌درنگ دستور داد، راه مدینه و مکّه و اطراف را به طور دقیق کنترل کنند و راه مدینه را به خارج قطع کنند؛ تا هیچ کس نه از مدینه خارج گردد و نه از خارج وارد مدینه شود؛ هدف از این دستور این بود که مسلمانان با رعایت اصل «استتار» وارد مکّه شوند و بدون خونریزی مکّه را فتح نمایند؛ و مشرکان را قبل از آن که بسیج شوند، غافلگیر نمایند.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – برای این کار مهم، نگهبانانی را مأمور ساخت و «حارثة بن نعمان» را سرنگهبان و مسؤول تنظیم کار نگهبانان، قرار داد.
حارثه از نگهبانان بازرسی می‌کرد و یک روز او به همراه رسول خدا نزد آنها رفت و اوضاع را از آنها پرسید، آنها گفتند: «ما کسی را ندیدیم که از چشم انداز ما عبور کند، آنان نزد یکی دیگر از نگهبانان به نام «حطّاب»، آمده و از او پرسیدند، او گفت: «من زن سیاه چهره‌ای را دیدم که از سرزمین حرّه (نقطه‌ای نزدیک مدینه) به طرف پایین سرازیر شد و رفت…» که آن زن همان ساره بود که ماجرای دستگیری او را در آینده خاطر نشان می‌سازیم.
جالب این که مسأله «استتار» به گونه‌ای دقیق بود که حتی غالب مسلمانان نمی‌دانستند که این فرمانِ بسیج برای رفتن به کدام ناحیه است و پس از حرکت فهمیدند که تصمیم بر فتح مکّه گرفته شده است و پیامبر به قدری به موضوع مخفی نگهداشتن اسرار جنگی مراقب بود که حتی در این زمینه از خدا استمداد می‌کرد و عرض می‌نمود:
«اَللّهُمَّ خُذِ الْعُیونَ عَنْ قُرَیش حَتّی نأتیها فی بَلَدِها؛ خداوندا! چشمهای (یا جاسوسهای) قریشیان را نابینا کن؛ تا آن گاه که در مکّه با آنها روبرو شویم.»(22)
ولی با آن همه کنترل، یکی از مسلمین به نام «حاطب بن ابی بلتعه» در مورد فاش ساختن تصمیم پیامبر لغزش کرد که اینک به ماجرای آن توجه کنید:
حاطب از یاران خوب پیامبر بود و مخلصانه از اسلام دفاع می‌کرد حتی در جریان رساندن نامه پیامبر به پادشاه مصر (مقوقس) سفیر پیامبر بود، و خود شخصاً با کمال شهامت، نامه را به دربار شاه مصر برد و به شاه داد. پادشاه مصر که مسیحی بود، پس از خواندن نامه پیامبر به حاطب گفت: «اگر به راستی محمد پیامبر است، چرا در مورد کسانی که او را آزار می‌رسانند نفرین نمی‌کند تا همه به هلاکت برسند؟!»
حاطب در پاسخ گفت: مگر عیسی – علیه السلام – پیامبر خدا نبود، پس چرا در مورد یهودیانی که در صدد کشتن او بودند، نفرین نکرد؟
مقوقس از پاسخ بجای حاطب، خوشوقت شد و گفت: «تو شخص دانشمندی هستی و از نزد دانشمندی به اینجا آمده‌ای.»(23)
ولی همین حاطب با آن همه سابقه درخشان در یک جریان سیاسی، لغزش کرد. و محکوم اسلام شد، توضیح این که:
حاطب پس از قبول اسلام، تنها به مدینه مهاجرت کرد و خانواده و اموالش را در مکّه گذاشته بود، مشرکان به خانواده حاطب پیشنهاد کردند که برای حاطب نامه بنویسد تا آنها را از تصمیم پیامبر – صلّی الله علیه و آله – آگاه کند. خانواده حاطب برای حفظ جان خود از خطر، نامه‌ای برای حاطب نوشتند و آن نامه را به ساره دادند تا نامه را به حاطب برساند، ساره یک زن نوازنده بود (و به اصطلاح امروز هنر پیشه بود) و در تردستی و سرعت کار و مخفی کاری تمرین دیده بود. قریش او را مأمور مخفی خود نموده بودند تا به مدینه برود، او نیز به صورت گدایان، به گونه‌ای که کسی نفهمد وارد مدینه شد(24) و بالاخره حاطب را پیدا کرد و نامه را به او داد و در انتظار جواب نامه ماند و خود نیز می‌کوشید تا از اوضاع مسلمانان و تصمیم پیامبر آگاه گردد.
حاطب به خاطر این که مشرکان، خانواده او را در مکّه نیازارند، برای آنها نامه کوتاهی نوشت و در آن نامه، آنها را از تصمیم پیامبر که قصد فتح مکّه و جنگ را دارد، آگاه نمود؛ این نامه را با مبلغی پول به ساره داد، تا او مخفیانه نامه را به سران مکّه برساند.
حاطب در این جا مرتکب لغزش سیاسی شد و به خاطر خانواده‌اش، به فاش ساختن یکی از مهم‌ترین اسرار نظامی پرداخت.
ساره نامه را گرفت و مخفیانه به سوی مکّه روانه شد، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – از راه وحی از جریان آگاه گردید، فوراً سه یار رشید خود، علی – علیه السلام – و زبیر و مقداد را خواست و آنها را مأمور نمود که سریع، خود را به ساره برسانند، و او را دستگیر نموده و نامه را از او بگیرند. این سه افسر رشید، با شتاب به سوی مکّه روانه شدند و در نقطه‌ای به نام «روضه خاخ» ساره را دستگیر کردند و بارهای او را دقیقاً جستجو کردند ولی نامه را نیافتند، علی – علیه السلام – به او فرمود: «سوگند به خدا که پیامبر – صلّی الله علیه و آله – دروغ نمی‌گوید، نامه نزد تو است آن را به ما برگردان وگرنه مجبوریم تو را وارسی کنیم و آن را پیدا کنیم.» به نقل دیگر علی – علیه السلام – شمشیرش را آماده کرد و فرمود: «به هر قیمتی که باشد نامه را از تو می‌گیرم سوگند به خدا اگر نامه را ندهی، گردنت را می‌زنم.» ساره گفت: حال که چنین است، رویت را از من برگردان تا نامه را بیرون آورم، علی – علیه السلام – روی خود را از او برگرداند، او صورت پوشیده خود را باز کرد، و نامه را از میان گیسوان خود بیرون آورد.
آری ساره می‌دانست که اگر علی – علیه السلام – تصمیمی بگیرد، حتماً آن را انجام می‌دهد، ترسید و هماندم نامه کوتاهی را که در میان تابهای گیسوان خود پنهان کرده بود، بیرون آورد و به علی – علیه السلام – داد (و ساره از حرکت به سوی مکّه بازداشت شد).
علی – علیه السلام – نامه را به حضور پیامبر – صلّی الله علیه و آله – رساند، پیامبر دستور داد، حاطب (نویسنده نامه) را حاضر کردند، به او فرمود: «چرا این نامه را نوشته‌ای؟» او معذرت خواست و اظهار پشیمانی کرد و گفت: «حقیقت این است که من از وقتی که مسلمان شدم، به کفر برنگشتم و به شما خیانت ننمودم، و از آن وقتی که از مکّه به مدینه مهاجرت کردم، بیگانگان را به دوستی نگرفتم، ولی نظر به این که هر یک از مهاجران، خویشانی داشتند و خانواده خود را به خویشان خود سپردند، اما من در مکّه خویشاوندی نداشتم خواستم چنین کمکی به مشرکان بکنم تا خانواده‌ام را از خطر حفظ کنم.»
در همین هنگام بود که آیه آغاز سوره ممتحنه نازل گردید، تا سایر مسلمانان نیز بدانند و چنین کاری نکنند:
«أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیهِمْ بِالْمَوَدَّة…؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید، دشمن من و دشمن خود را به دوستی نگیرید، و با دشمنان طرح دوستی برقرار مسازید؛ چرا که آنها منکر راه شما هستند، پیامبر و شما را از شهر خود بیرون می‌کنند به جرم این که به پروردگارتان ایمان آورده‌اید، اگر شما برای جهاد در راه من و برای کسب خشنودی من بیرون آمده‌اید؛ پس چرا با آنها مخفیانه دوستی می‌کنید، و من به آن چه که شما پنهان یا آشکار می‌دارید آگاهم، و هر که از شما چنین کند از راه راست منحرف شده است.»
حاطب با کمال شرمندگی، اظهار پشیمانی کرد، رسول اکرم – صلّی الله علیه و آله – به خاطر سابقه درخشان او، عذر او را پذیرفت و او را بخشید، ولی آیه فوق تا قیام قیامت اعلام نمود که مسلمانان نباید جاسوسی برای کافران کنند و طرح دوستی استعماری با آنها داشته باشند و در حقیقت «حاطب» محکوم گردید.(25)
و این ماجرای قرآنی و تکان دهنده، خط بطلان به «تز رابطه تاکتیکی با دشمنان و بیگانگان» کشید، و هر گونه کمک به بیگانگان استعمارگر را از نظر اسلام، محکوم کرد.
و به راستی اگر آن زن جاسوس، دستگیر نمی‌شد و نامه زودتر به مکّه می‌رسید، جنگ خونینی در می‌گرفت که هزاران کشته بجا می‌گذاشت! ولی بیداری مسلمین و توجه آنها به اصول غافلگیر نمودن مشرکان و تاکتیک نظامی، موجب فتح مکّه بدون خونریزی گردید.


تنبیه خیانتکار در میان جمعیت


هنگامی که امیر مؤمنان – علیه السلام – نامه حاطب را از ساره (زن جاسوس) گرفت و به حضور پیامبر آورد، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – دستور داد، اعلام کنند تا مسلمانان در مسجد النّبی (در مدینه) اجتماع نمایند تا این موضوع اعلام گردد؛ مسجد پر از جمعیت گردید، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – نامه را به دست گرفت و بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنا فرمود:
«ای مردم! من از خداوند متعال تقاضا کردم که اوضاع و اخبار ما را از قریشیان مخفی بدارد، ولی مردی از شما، نامه‌ای برای اهل مکّه نوشته و آنها را در آن نامه از جریانات ما خبر داده است، صاحب این نامه برخیزد! وگرنه وحی الهی او را رسوا خواهد نمود، کسی برنخاست، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – برای بار دوم گفتار پیشین خود را اعلام کرد، در این هنگام، «حاطب» از میان جمعیت برخاست و در حالی که مانند برگ درخت خرما در برابر باد تند، می‌لرزید، عرض کرد: «صاحب نامه من هستم، ولی پس از قبول اسلام راه نفاق را نپیموده‌ام، و پس از یقین، شکّی در من به وجود نیامده است.»
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – به او فرمود: «پس چرا این نامه را نوشتی؟»
او عرض کرد: «من در مکّه بستگانی بی‌دفاع دارم، ترسیدم به آنها آسیب برسد؛ برای حفظ آنها از آسیب مشرکان، این نامه را نوشتم، نامه را به جهت این که شک در دین پیدا کرده باشم ننوشتم».
عمر بن خطاب برخاست و به رسول خدا عرض کرد: به من دستور بده حاطب را بکشم چرا که او منافق است. پیامبر – صلّی الله علیه و آله – فرمود: او از سربازان جنگ بدر است، گویی خداوند به آنها لطف کرد و آنان را بخشید، ولی او را از مسجد بیرون کنید، مسلمانان او را هُل می‌دادند تا این که از مسجد بیرونش کردند، اما او چشمش به سوی پیامبر بود، تا آن حضرت به حال او رقّت کند، رسول خدا – صلّی الله علیه و آله – فرمود: رهایش کنید، سپس به «حاطب» فرمود: «تو را بخشیدم، از پیشگاه خداوند، طلب آمرزش کن که دیگر از این گونه جنایات مرتکب نشوی.»(26)


تحقّق وعده حق


هنگامی که رسول خدا – صلّی الله علیه و آله – از مکّه هجرت کرد، مشرکان تصمیم به قتل آن حضرت را داشتند، پیامبر مخفیانه از مکّه به سوی مدینه هجرت نمود. وقتی که به سرزمین جُحفه (که فاصله چندانی با مکّه ندارد) رسید به یاد زادگاهش مکّه شهری که حرم امن خدا است و خانه خدا، کعبه، که قلب و جان پیامبر با آن پیوند ناگسستنی داشت افتاد؛ آثار این شوق که با تأثّر و اندوه عمیق آمیخته بود، در چهره مبارکش دیده می‌شد.
در همین جا جبرئیل (امین وحی) نازل شد و به پیامبر – صلّی الله علیه و آله – عرض کرد: «به راستی به شهر و زادگاهت اشتیاق داری؟»
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – فرمود: آری.
جبرئیل عرض کرد: خداوند این پیام را برای تو فرستاد:
«إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ…؛ آن کس که قرآن را بر تو فرض کرد، تو را به جایگاهت (زادگاهت) باز می‌گرداند.» (قصص آیه 85)(27)
سرانجام پس از گذشتن هفت سال از این وعده، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – با سپاه نیرومند اسلام، مکّه را فتح کردند و پرچم اسلام را در آن جا به اهتزاز در آوردند و وعده خداوند تحقق یافت.
از این رو همان گونه که قبلاً خاطر نشان گردید، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – هنگامی که وارد مکّه شد، در کنار کعبه شکرگزاری نمود، به خصوص از صدق تحقق وعده خدا در مورد بازگشت به مکّه.


شکرگزاری


از صفات بسیار خوب انسان این است که در برابر ولی نعمت خود، حق شناسی و تشکر کند.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – در آن هنگام که از مکّه به سوی مدینه هجرت کرد، رو به مکّه کرد و فرمود:
«وَ اللهُ یعْلَمُ اَنّی اُحِبُّکَ، وَ لَوْ لا اَنَّ اَهْلَکَ اَخْرَجُونِی عَنْکَ، لَما آثَرْتُ عَلَیکَ بَلَداً وَ لا ابْتَغَیتُ بِکَ بَدَلاً وَ اِنّی لَمُغْتَمّ عَلی مُفارِقَتِکَ؛ خداوند می‌داند که من تو را دوست دارم، و اگر ساکنان تو مرا از تو خارج نمی‌کردند، غیر از تو را بر نمی‌گزیدیم، و به جای تو شهری را نمی‌طلبیدم، و قطعاً از جدایی تو، غمگین هستم و دلم پر از اندوه است.»
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – با این حال از مکّه هجرت کرد. سرانجام پس از هشت سال، هنگامی که با شکوه و عزّت همراه مسلمانان بسیار وارد مکّه شد، و این شهر مقدس را فتح نمود، سوار بر شتر بود، وقتی کثرت مسلمین و عظمت اسلام را دید، همان جا پیشانی را بر فراز جهاز شتر نهاد و سجده شکر بجا آورد؛(28) شکری شیرین و بسیار پر معنی، شکری که از قلب نورانی پیامبر – صلّی الله علیه و آله – خبر می‌داد که لبریز از محبت و الطاف بیکران خدا است، و می‌آموزد که باید همواره به یاد خدا بود، او است که آن همه عزّت و شکوه را به مسلمین داده، و دشمنان را خوار کرده است.


بازگرداندن امانت به صاحبان آن


پیامبر هنگام ورود به مسجد الحرام، عثمان بن طلحه را که کلیددار کعبه بود طلبید تا در کعبه را باز کند، و درون کعبه را از وجود بتها پاک سازد.
عباس عموی پیامبر پس از انجام این مقصود از پیامبر تقاضا کرد که کلید خانه خدا را به او تحویل دهد و مقام کلیدداری بیت الله، که در میان عرب، یک مقام برجسته و شامخ بود به او سپرده شود.
(گویا عباس مایل بود از نفوذ سیاسی و اجتماعی برادر زاده خود به نفع خویش استفاده کند) ولی پیامبر برخلاف این تقاضا، پس از تطهیر خانه کعبه از لوث بتها، در کعبه را بست و کلید را به عثمان بن طلحه تحویل داد. در حالی که این آیه را تلاوت می‌نمود:
«إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها…؛ خداوند به شما فرمان می‌دهد که امانتها را به صاحبان آن برسانید و هنگامی که میان مردم داوری می‌کنید از روی عدالت، داوری کنید! خداوند اندرزهای خوبی به شما می‌دهد، او شنوا و بینا است.»(29)
و مطابق بعضی از روایات: پیامبر – صلّی الله علیه و آله – داخل خانه خدا دو رکعت نماز خواند و سپس از کعبه بیرون آمد؛ در حالی که عباس تقاضای کلیدداری کعبه را برای خودش از پیامبر نمود، آیه 58 سوره نساء نازل شد، و پیامبر – صلّی الله علیه و آله – به علی – علیه السلام – دستور داد که کلید کعبه را به عثمان بن طلحه بدهند و از او معذرت بخواهند.
عثمان به علی – علیه السلام – عرض کرد: «در آغاز، کلید را با خشونت از ما گرفتی ولی اینک با کمال مهر و محبت به من برگرداندی؟!»
علی – علیه السلام – جریان نزول آیه قرآن را برای او بیان کرد و گفت: به علت احترام فرمان خدا، چنین کردم. عثمان بن طلحه با شنیدن این مطلب، قبول اسلام کرد و مسلمان گردید.(30)


مفهوم بیعت در اسلام


همه ما واژه «بیعت» را شنیده‌ایم. در اسلام بیعت به عنوان اظهار پیمان وفاداری امّت نسبت به رهبرانشان می‌باشد؛ و به طور خلاصه معنی بیعت این است که: یک نوع رشته معنوی محکم تعهّد بین مسلمانان و رهبرشان منعقد می‌گردد، و مسلمانان با تمام وجود، آماده وفاداری به آن هستند.


بیعت و پیمان وفاداری مردان


پس از فتح مکّه و تثبیت حکومت اسلامی در مکّه، خیمه پیامبر – صلّی الله علیه و آله – بر بالای کوهی قرار گرفت و مردم گروه گروه به حضور آن حضرت می‌آمدند و قبول اسلام می‌کردند و در مورد استواری در راه اسلام و جهاد و دفاع از حریم اسلامی با پیامبر بیعت می‌نمودند. کثرت جمعیت به قدری بود که پیامبر – صلّی الله علیه و آله – تعجب کرد.
جبرئیل امین نازل شد و به سوی خدا – صلّی الله علیه و آله – عرض کرد: تعجب مکن، و دین تو تا روز قیامت ادامه یابد و سوره نصر (صد و دهمین سوره قرآن) را نازل کرد:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ – إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ – وَ رَأَیتَ النَّاسَ یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً – فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کانَ تَوَّاباً؛ به نام خداوند بخشنده مهربان – چون یاری خدا فرا برسد و فتح و پیروزی رو آورد، و در آن روز مردم را بنگری که گروه گروه وارد دین خدا شوند، پس پروردگارت را به پاکی یاد کن و شکرگزار باش و از او آمرزش بخواه که او است توبه پذیر.»(31)
و به گفته مورّخین در ده روز اول فتح مکّه، دو هزار نفر از مشرکان، مسلمان شدند.
و در تفسیر علی بن ابراهیم قمی آمده است: رسول خدا – صلّی الله علیه و آله – در مسجد (کنار کعبه) نشسته بودند. مردها می‌آمدند و تا هنگام نماز ظهر و عصر با آن حضرت بیعت می‌کردند. سپس برای بیعت با زنان، هم چنان در کنار مسجد نشستند، و با آنان بیعت نمودند.


بیعت زنان


مسلّم است که بیعت با رهبر اسلامی از امور سیاسی است، و بیعت مردم با پیامبر بیانگر آن است که دین با سیاست آمیخته است و هیچ گونه جدایی بین آنها نیست و لذا تمام امت چه مرد و چه زن در راه پایداری اسلام باید با پیامبر بیعت کنند، و این مطلب حاکی از آن است که زنان نیز باید در امور سیاسی اسلام دخالت کنند و به حمایت از آن برخیزند.
در تاریخ صدر اسلام در زمان پیامبر – صلّی الله علیه و آله -، زنان دو بار با آن حضرت بیعت کردند، یک بار در «بیعت عقبه» که هفتاد و چند نفر از مردم مدینه (قبل از هجرت) در سرزمین «عقبه» (نزدیک مکّه) با پیامبر بیعت کردند که سه نفر از آنها زن بودند. و دیگری بیعتی بود که زنها در روز چهارم فتح مکّه با پیامبر انجام دادند. چنان که آیه 12 سوره ممتحنه بر این مطلب دلالت دارد؛ اصل آیه این است:
«یا أَیهَا النَّبِی إِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ یبایعْنَکَ عَلی أَنْ لا یشْرِکْنَ بِاللَّهِ شَیئاً وَ لا یسْرِقْنَ وَ لا یزْنِینَ وَ لا یقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا یأْتِینَ بِبُهْتانٍ یفْتَرِینَهُ بَینَ أَیدِیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا یعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ فَبایعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ؛ ای پیامبر! هنگامی که زنان با ایمان نزد تو آیند تا با تو بیعت کنند با این شرایط که دیگر:
1. شریکی برای خدا قرار ندهند.
2. دزدی نکنند.
3. زنا نکنند.
4. فرزندانشان را نکشند.
5. تهمت به کسی نزنند. (فرزندانی که مربوط به دیگران است به شوهران خود نسبت ندهند.)
6. در کارهای نیک با پیامبر مخالف ننمایند.
در این صورت با آنان بیعت کن؛ (بیعتشان را بپذیر) و از درگاه خدا برایشان طلب آمرزش کن؛ بی‌گمان خداوند، آمرزنده مهربان است.»
تشریفات بیعت مردان چنین بود که با پیامبر مصافحه می‌کردند و دست به دست آن حضرت می‌دادند به گونه‌ای که دست آن حضرت بالای دست آنها بود؛ ولی در مورد بیعت زنان، پیامبر – صلّی الله علیه و آله – دستور دادند که ظرفی پر از آب بیاورند و آن گاه مقداری عطر در آن ریختند، سپس دست خود را در میان آن گذارد و آیه فوق را (که حاوی شش ماده و شرط بیعت) بود تلاوت کرد؛ سپس از جای خود برخاست و به زنان چنین فرمود: «کسانی که حاضرند طبق این شرایط (شش‌گانه) با من بیعت کنند، دست در میان آب ظرف کرده و رسماً وفاداری خود را نسبت به این موارد، اعلام بدارند.(32)
در تفسیر علی بن ابراهیم قمی آمده است: پیامبر – صلّی الله علیه و آله – در کنار کعبه، پس از بیعت مردان، بعد از ظهر نشستند، ظرف بزرگی را پر از آب کردند و دستشان را در میان آن گذاشتند و سپس به زنان فرمودند: «هر کس می‌خواهد بیعت کند، دستش را در میان آب بگذارد و بیرون آورد.»
ام حکیم دختر حارث بن عبدالمطلّب برخاست و عرض کرد: منظور از واژه «معروف» (در آیه) که خداوند به ما فرمان داده است چیست؟ که در مورد آن از تو پیروی کنیم.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – فرمود: یعنی:
1. به صورتشان ضربه نزنند.
2. به گونه خود آسیب نرسانند.
3. موی خود را نَکَنَند.
4. یقه خود را پاره نکنند.
5. لباس سیاه نپوشند.
6. ناله و فغان سر ندهند.
7. کنار قبر ننشینند.(33)
زنان بر اساس این شرایط با رسول خدا – صلّی الله علیه و آله – بیعت کردند.(34)
و طبق بعضی از روایات سؤال در مورد کلمه «معروف» را «ام حکیم» دختر حارث بن هشام از پیامبر کرده است.
و در بعضی از روایات دیگر آمده است هنگامی که پیامبر شرایط بیعت را اعلام کرد، از جمله فرمود که: «دزدی نکنید.»
هند همسر ابوسفیان (که از ترس، سر و صورت خود را محکم پوشانده بود) از جای برخاست و گفت: ای رسول خدا! شما دستور می‌دهید که زنان دزدی نکنند، ولی من چه کنم که شوهری دارم بسیار دست بسته و سختگیر (منظور شوهرش ابوسفیان بود) و من روی همین جهت در گذشته به اموال او دستبرد می‌زدم، اینک چه کنم؟
ابوسفیان که حاضر بود برخاست و گفت: «من گذشته را حلال می‌کنم، تو قول بده در آینده دزدی نکنی.» پیامبر – صلّی الله علیه و آله – از این سخن خندید.
رسول خدا – صلّی الله علیه و آله – از مذاکره ابوسفیان، هند را شناخت و فرمود: تو دختر «عتبه» هستی؟
هند گفت: «آری ای پیامبر خدا، از گناه ما بگذر، تا خدا تو را مورد لطف قرار دهد.»
هنگامی که پیامبر فرمود: یکی از شرایط بیعت آن است که «زنا نکنید» باز هند برخاست (و برای سرپوش گذاردن بر دامن آلوده خود) گفت: «آیا زن آزاد زنا می‌کند؟»
مردی که قبلاً با او روابط نامشروع داشت، از سخن او خندید، و خنده او و دفاع هند، بیشتر موجب رسوایی هند گردید.
به این ترتیب، زنان براساس قوانین اسلام، با پیامبر – صلّی الله علیه و آله – بیعت نمودند. و پیمان وفاداری خود را به اسلام اعلام نمودند و پیامبر نیز بیعت آنها را بر این اساس پذیرفت.


عفو «وحشی» غلام جبیر بن مطعم


وَحشی غلام غول پیکر یکی از سران شرک، به نام «مُطْعَم» بود، و عموی جبیر به نام «طعیمه» در جنگ بدر بدست حمزه سید الشّهدا کشته شده بود.
هند زن ننگین شرک و کفر، همسر ابوسفیان؛ که پدر و برادر و فرزندش در جنگ بدر کشته شده بودند، تشنه خون افرادی هم چون پیامبر – صلّی الله علیه و آله – و علی – علیه السلام – و حمزه – علیه السلام – بود.
او نقشه قتل این سه نفر را می‌کشید تا انتقام خود را گرفته باشد، در این جستجو، «وحشی» را برای این کار، مناسب دانست. او را نزد خود آورد و به او گفت: اگر یکی از سه نفر (محمد یا علی یا حمزه) را بکشی، علاوه بر آن که تو را از مولایت خریداری کرده و آزاد می‌سازم؛ آن چه که بخواهی به تو خواهم داد و مولایت «جبیر بن مطعم» نیز حتماً با تو همکاری خواهد کرد، زیرا عمویش به دست حمزه کشته شده است.
وحشی گول دنیا را خورد، و پیشنهاد هند را در مورد قتل حمزه – علیه السلام – پذیرفت و گفت: قتل محمد و علی از عهده من ساخته نیست.
هنگامی که جنگ احد (در سال سوم هجرت) در دامنه کوه احد، نزدیک مدینه، بین مشرکان و مسلمین درگرفت، وحشی نیزه کوچکی به نام «زوبین» را که در جنگهای قدیم به طرف مقابل پرتاب می‌کردند، تهیه کرده و در کمین حضرت حمزه – علیه السلام – نشسته بود تا این که حضرت حمزه در حالی که سرگرم جنگ با دشمن بود، و از هر سو جلو دشمن را می‌گرفت، از فرصت استفاده کرد و «زوبین» خود را به طرف حمزه پرتاب نمود. این ضربه به قدری سخت بود که وقتی به قسمت ناف حضرت حمزه خورد از پشت حضرت حمزه بیرون آمد؛ حمزه – علیه السلام – با آن حال چون شیری آشفته به سوی وحشی تاخت؛ اما وحشی چون روباه گریخت. و حضرت حمزه در حالی که وحشی را تعقیب می‌کرد، بر اثر خونریزی زیاد، از پای در آمد و در زمین افتاد و سپس به شهادت رسید.(35)
لذا، بعد از فتح مکّه وحشی جزء فراریانی بود که حکم غیابی اعدام او از طرف حکومت اسلامی صادر شده بود.
ولی وحشی از جنایت خود پشیمان گردیده و در عین حال امیدوار بود که فرصتی به دست آورد و توبه کند تا مورد بخشش پیامبر قرار گیرد هنگامی که مکّه در سال هشتم هجرت فتح گردید، وحشی به صورت فراری در طائف به سر می‌برد وقتی که آیه 53 سوره زمّر به گوشش رسید امیدوار به عفو و بخشش خداوند شد، و خداوند در این آیه می‌فرماید:
«قُلْ یا عِبادِی الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَة اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ؛ بگو ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‌اید، از رحمت خدا نومید نشوید که خدا همه گناهان را می‌آمرزد و او آمرزنده مهربان است.»
وحشی پس از فتح مکّه با امید عفو همراه خاندان خود به مکّه رفت و به حضور پیامبر رسید، و خود را معرفی کرد و قبول اسلام نمود و گواهی به یکتایی خدا و رسالت محمد داد.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – فرمود: «تو وحشی هستی؟»
او عرض کرد: آری.
پیامبر – صلّی الله علیه و آله – فرمود: «عمویم (حمزه) را چگونه کشتی؟» او جریان کشتن حمزه را از آغاز تا انجام شرح داد، پیامبر سخت گریه کرد و قطرات اشک از سیمای نورانیش سرازیر شد در عین حال وحشی مشمول عفو پیامبر قرار گرفت و آزاد شد، اما پیامبر به او فرمود: «غَیبْ وَجْهَکَ عَنِّی؛ صورتت را از من پنهان کن.» (برو به جای دیگر، من طاقت ندارم قاتل عموی عزیزم را بنگرم.)
به این ترتیب وحشی با آن جنایت بزرگ، بخشیده شد، و از آن پس از حامیان اسلام گردید و همراه ابو دجانه انصاری، مسیلمه کذّاب را که ادّعای پیامبری می‌کرد (در زمان ابوبکر در جنگ یمامه) کشتند.
و پس از این ماجرا، وحشی می‌گفت: «من بهترین انسانها (حمزه) و بدترین انسانها (مُسیلَمَه) را کشتم.»
و در بعضی از احادیث آمده است: «حمزه و قاتلش (وحشی) اهل بهشت هستند.»(36)
به این ترتیب، می‌بینیم پیامبر – صلّی الله علیه و آله – در فتح مکّه، حتی این گونه افراد را که قبول اسلام کرده بودند براساس دستور قرآن، مورد عفو قرار داد.
——————————
1- و مطابق نقل دیگر قبیله بنی بکر پیمان شکنی کرده، و با کمک قریش به طایفه خزاعه شبیخون زدند و بیست نفر از آنها را کشتند (منتهی الآمال، ج 1، ص 160).
2- اول یا دوم رمضان سال هشتم هجرت حرکت کردند دهم رمضان به مکّه رسیدند و روز هفدهم رمضان مکّه به دست مسلمین فتح گشت.
3- شرح بیشتر در تاریخ طبری، ج 3، ص 20؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 239 تا 272؛ اعلام الوری، ص 112 تا 118؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 43؛ بحار، ج 21 و… آمده است.
4- نور الثقلین، ج 5، ص 150.
5- مجمع البیان، ج 9، ص 126.
6- که 1400 نفر بودند.
7- اقتباس از مجمع البیان، ج 9، ص 109؛ تفسیر الفرقان، ج 26، پاورقی ص 145؛ و تفسیر قمی آغاز سوره فتح.
8- تفسیر مراغی، ج 26، ص 85؛ و تفسیر ابو الفتوح رازی، ج 10، ص 26.
9- الدر المنثور، ج 6، ص 109.
10- جوامع الجامع؛ نور الثقلین، ج 5، ص 48 (مطابق نقل تفسیر نمونه، ج 22، ص 16).
11- اقتباس از کتاب گیورگیو، ص 318-319.
12- با توجه به این که ابوسفیان از خاندان عثمان بود، جان عثمان، طبعاً بیمه می‌شد.
13- کحل البصر محدث قمی، ص 112 و 113.
14- مشروح این ماجرا درتاریخ طبری، ج 2، ص 281؛ سیره ابن هشام، ج 2؛ و بحار، ج 20 و 21؛ نور الثقلین، ج 5، ص 53 به بعد آمده است.
15- تلخیص و اقتباس از تاریخ طبری، ج 2، ص 281.
16- اعلام الوری، ص 191.
17- مجمع البیان، ج 9، ص 123.
18- المیزان، ج 18، ص 287؛ موسوعة التاریخ الاسلامی، شماره 29، ص 6.
19- مشروح این مطلب در سیره ابن هشام، ج 4، ص 12؛ و بحار، ج 20 و 21 آمده است.
20- کحل البصر، ص 119؛ مجمع البیان، ج 9، ص 127.
21- مجمع البیان، ج 2، ص 284، ذیل آیه مذکور.
22- اعلام الوری، ص 112؛ بحار، ج 21، ص 125.
23- سیره حلبی، ج 3، ص 281.
24- طبق بعضی روایات، ساره کنیز آزاد شده ابولهب بود (بحار، ج 20، ص 125).
25- اقتباس از قاموس الرجال، ج 3، ص 42؛ مجمع البیان، ج 9، ص 269؛ سیره ابن هشام، ج 4، ص 41 و کشف الغمه، ج 1، ص 281.
26- ارشاد مفید، ص 25 و 26؛ کشف الغمّه، ج 1، ص 289.
27- مجمع البیان، ج 7، ص 269.
28- منتهی الآمال، ج 1، ص 63.
29- مجمع البیان، ج 3، ذیل آیه 58 سوره نساء.
30- بحار، ج 21، ص 117.
31- تفسیر کشف الاسرار ذیل سوره فوق؛ ولی بسیاری از مفسّران می‌گویند: این سوره در سال دهم هجرت هنگام حجّة الوداع نازل شده است.
32- مجمع البیان، ج 9 (ذیل آیه 12 سوره ممتحنه)، ص 276؛ و تفسیر القمی، ص 364.
33- منظور این است که از سنّت پیامبر – صلّی الله علیه و آله – پیروی کنند، محرّمات او را حرام بدانند و انجام ندهند؛ و مکروهات او را ناپسند بشمرند؛ و واجبات را انجام دهند؛ و در مورد مستحبّات، بهتر آن است که انجام داده شود، و هنگام بروز مصائب، مواد شش‌گانه فوق را که بعضی حرام و بعضی مکروه است انجام ندهند؛ و ماده 5 و 7 از مکروهات است، بخصوص در مورد زنها که غالباً احساساتی هستند، اگر در بعضی از این امور افراط شود موجب گناه خواهد شد.
34- تفسیر القمی، ص 364؛ بحار، ج 21، ص 113.
35- کامل ابن اثیر، ج 20، ص 104؛ سیره حلبیه، ج 2، ص 257؛ بحار ط قدیم، ج 6، ص 496.
36- سفینة البحار، ج 2، ص 638؛ کامل ابن اثیر، ص 250؛ حبیب السّیر، ج 1، ص 389.

یوزبیت

درباره هادی قربانی

دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، علاقمند به بازتولید متن قصه و داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یوزبیت